Ler Livro 1 Seção 41 ← anterior · seguinte →

بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش

O rei judeu zombando e negando, e não aceitando o conselho de seus íntimos

  1. M1:875 این عجایب دید آن شاه جهودجُز که طنز و جز که انکارش نبود
  2. M1:876 ناصحان گفتند از حد مگذرانمرکبِ استیزه را چندین مران
  3. M1:877 ناصحان را دست بَست و بند کردظلم را پیوند در پیوند کرد
  4. M1:878 بانگ آمد کار چون اینجا رسیدپای دار ای سگ که قهر ما رسید
  5. M1:879 بعد از آن آتش چهل گَز بر فروختحلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
  6. M1:880 اصل ایشان بود آتش ز ابتداسوی اصل خویش رفتند انتها
  7. M1:881 هم ز آتش زاده بودند آن فریقجزوها را سوی کُل باشد طریق
  8. M1:882 آتشی بودند مؤمن‌ سوز و بسسوخت خود را آتش ایشان چو خَس
  9. M1:883 آنک بودست امُّه الهاویههاویه آمد مَرورا زاویه
  10. M1:884 مادر فرزند جویان ویَستاصلها مر فرعها را در پیَست
  11. M1:885 آبها در حوض اگر زندانیَستباد نَشفش می‌کند کارکانیست
  12. M1:886 می‌رهاند می‌بَرد تا مَعدنشاندک اندک تا نبینی بُردنش
  13. M1:887 وین نفس جانهای ما را همچناناندک اندک دزدد از حبس جهان
  14. M1:888 تا اِلَیهِ یَصعَد اَطیابُ الکَلِمصاعِداََ مِنّا اِلی حَیثُ عَلِم
  15. M1:889 تَرتَقی اَنفاسُنا بِالمُنتَقامُحتَفاََ مِنّا اِلی دارِالبَقا
  16. M1:890 ثُمَّ تَأتینا مُکافاتُ المَقالضِعفَ ذاکَ رَحمَةََ مِن ذِی الجَلال
  17. M1:891 ثُمَّ یُلجینا اِلی اَمثالِهاکَی یَنالَ العَبدُ مِمّا نالَها
  18. M1:892 هاکَذا تَعرُج وَ تَنزِل دایماذا فَلازِلتَ عَلَیه قایما
  19. M1:893 پارسی گوییم یعنی این کششزان طرف آید که آمد آن چشش
  20. M1:894 چشم هر قومی به سویی مانده‌ستکان طرف یک روز ذوقی رانده‌ست
  21. M1:895 ذوق جنس از جنس خود باشد یقینذوق جزو از کل خود باشد ببین
  22. M1:896 یا مگر آن قابل جِنسی بودچون بدو پیوست جنس او شود
  23. M1:897 همچو آب و نان که جنس ما نبودگشت جنس ما و اندر ما فزود
  24. M1:898 نقش جنسیّت ندارد آب و نانز اعتبار آخر آن را جنس دان
  25. M1:899 ور ز غیر جنس باشد ذوقِ ماآن مگر مانند باشد جنس را
  26. M1:900 آنک مانندست باشد عاریتعاریت باقی نماند عاقبت
  27. M1:901 مرغ را گر ذوق آید از صفیرچونک جنس خود نیابد شد نفیر
  28. M1:902 تشنه را گر ذوق آید از سَرابچون رسد در وی گریزد جوید آب
  29. M1:903 مفلسان هم خوش شوند از زر قلبلیک آن رسوا شود در دارِ ضرب
  30. M1:904 تا زر اندودیت از ره نَفکندتا خیال کژ ترا چَه نَفکند
  31. M1:905 از کلیله باز جو آن قصّه راواندر آن قصه طلب کن حِصّه را