Ler› Livro 1› Seção 99 ← anterior · seguinte →
بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامههای تو چون تر نیست
A história de Aisha (que Deus esteja satisfeito com ela) perguntando ao Profeta (que a paz e as bênçãos estejam com ele): "Hoje choveu, como é que suas roupas não estão molhadas quando você foi ao cemitério?"
- M1:2019 مصطفی روزی به گورستان برفتبا جنازهٔ مردی از یاران برفت
- M1:2020 خاک را در گور او آگنده کردزیر خاک آن دانهاش را زنده کرد
- M1:2021 این درختانند همچون خاکیاندستها بر کردهاند از خاکدان
- M1:2022 سوی خلقان صد اشارت میکنندوانک گوشستش عبارت میکنند
- M1:2023 با زبان سبز و با دست درازاز ضمیر خاک میگویند راز
- M1:2024 همچو بطان سر فرو برده به آبگشته طاووسان و بوده چون غراب
- M1:2025 در زمستانشان اگر محبوس کردآن غرابان را خدا طاووس کرد
- M1:2026 در زمستانشان اگر چه داد مرگزندهشان کرد از بهار و داد برگ
- M1:2027 منکران گویند خود هست این قدیماین چرا بندیم بر رب کریم
- M1:2028 کوری ایشان درون دوستانحق برویانید باغ و بوستان
- M1:2029 هر گلی کاندر درون بویا بودآن گل از اسرار کل گویا بود
- M1:2030 بوی ایشان رغم آنف منکرانگرد عالم میرود پردهدران
- M1:2031 منکران همچون جعل زان بوی گلیا چو نازک مغز در بانگ دهل
- M1:2032 خویشتن مشغول میسازند و غرقچشم میدزدند ازین لمعان برق
- M1:2033 چشم میدزدند و آنجا چشم نیچشم آن باشد که بیند مامنی
- M1:2034 چون ز گورستان پیمبر باز گشتسوی صدیقه شد و همراز گشت
- M1:2035 چشم صدیقه چو بر رویش فتادپیش آمد دست بر وی مینهاد
- M1:2036 بر عمامه و روی او و موی اوبر گریبان و بر و بازوی او
- M1:2037 گفت پیغامبر چه میجویی شتابگفت باران آمد امروز از سحاب
- M1:2038 جامههاات میبجویم در طلبتر نمییابم ز باران ای عجب
- M1:2039 گفت چه بر سر فکندی از ازارگفت کردم آن ردای تو خمار
- M1:2040 گفت بهر آن نمود ای پاکجیبچشم پاکت را خدا باران غیب
- M1:2041 نیست آن باران ازین ابر شماهست ابری دیگر و دیگر سما