Ler› Livro 4› Seção 122 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده
Declaração de que o príncipe é uma criança humana, um califa de Deus. Seu pai, Adão, o Puro, é um califa de Deus, prostrado pelos anjos e seu mestre. E aquela velha de Cabul é o mundo, que separou a criança humana de seu pai por magia, e os profetas e santos são os médicos remediadores.
- M4:3185 ای برادر دانک شهزاده تویدر جهان کهنه زاده از نوی
- M4:3186 کابلی جادو این دنیاست کوکرد مردان را اسیر رنگ و بو
- M4:3187 چون در افکندت دریغ آلوده روذدم به دم میخوان و میدم قل اعوذ
- M4:3188 تا رهی زین جادوی و زین قلقاستعاذت خواه از رب الفلق
- M4:3189 زان نبی دنیات را سحاره خواندکو به افسون خلق را در چه نشاند
- M4:3190 هین فسون گرم دارد گنده پیرکرده شاهان را دم گرمش اسیر
- M4:3191 در درون سینه نفاثات اوستعقدههای سحر را اثبات اوست
- M4:3192 ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیستحل سحر او به پای عامه نیست
- M4:3193 ور گشادی عقد او را عقلهاانبیا را کی فرستادی خدا
- M4:3194 هین طلب کن خوشدمی عقدهگشارازدان یفعل الله ما یشا
- M4:3195 همچو ماهی بسته استت او به شستشاه زاده ماند سالی و تو شصت
- M4:3196 شصت سال از شست او در محنتینه خوشی نه بر طریق سنتی
- M4:3197 فاسقی بدبخت نه دنیات خوبنه رهیده از وبال و از ذنوب
- M4:3198 نفخ او این عقدهها را سخت کردپس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد
- M4:3199 تا نفخت فیه من روحی تراوا رهاند زین و گوید برتر آ
- M4:3200 جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحرنفخ قهرست این و آن دم نفح مهر
- M4:3201 رحمت او سابقست از قهر اوسابقی خواهی برو سابق بجو
- M4:3202 تا رسی اندر نفوس زوجتکای شه مسحور اینک مخرجت
- M4:3203 با وجود زال ناید انحلالدر شبیکه و در بر آن پر دلال
- M4:3204 نه بگفتست آن سراج امتاناین جهان و آن جهان را ضرتان
- M4:3205 پس وصال این فراق آن بودصحت این تن سقام جان بود
- M4:3206 سخت میآید فراق این ممرپس فراق آن مقر دان سختتر
- M4:3207 چون فراق نقش سخت آید تراتا چه سخت آید ز نقاشش جدا
- M4:3208 ای که صبرت نیست از دنیای دونچونت صبرست از خدا ای دوست چون
- M4:3209 چونک صبرت نیست زین آب سیاهچون صبوری داری از چشمهٔ اله
- M4:3210 چونک بی این شرب کم داری سکونچون ز ابراری جدا وز یشربون
- M4:3211 گر ببینی یک نفس حسن ودوداندر آتش افکنی جان و وجود
- M4:3212 جیفه بینی بعد از آن این شرب راچون ببینی کر و فر قرب را
- M4:3213 همچو شهزاده رسی در یار خویشپس برون آری ز پا تو خار خویش
- M4:3214 جهد کن در بیخودی خود را بیابزودتر والله اعلم بالصواب
- M4:3215 هر زمانی هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گل میفت
- M4:3216 از قصور چشم باشد آن عثارکه نبیند شیب و بالا کور وار
- M4:3217 بوی پیراهان یوسف کن سندزانک بویش چشم روشن میکند
- M4:3218 صورت پنهان و آن نور جبینکرده چشم انبیا را دوربین
- M4:3219 نور آن رخسار برهاند ز نارهین مشو قانع به نور مستعار
- M4:3220 چشم را این نور حالیبین کندجسم و عقل و روح را گرگین کند
- M4:3221 صورتش نورست و در تحقیق نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار
- M4:3222 دم به دم در رو فتد هر جا روددیده و جانی که حالیبین بود
- M4:3223 دور بیند دوربین بیهنرهمچنانک دور دیدن خواب در
- M4:3224 خفته باشی بر لب جو خشکلبمیدوی سوی سراب اندر طلب
- M4:3225 دور میبینی سراب و میدویعاشق آن بینش خود میشوی
- M4:3226 میزنی در خواب با یاران تو لافکه منم بینادل و پردهشکاف
- M4:3227 نک بدان سو آب دیدم هین شتابتا رویم آنجا و آن باشد سراب
- M4:3228 هر قدم زین آب تازی دورتردو دوان سوی سراب با غرر
- M4:3229 عین آن عزمت حجاب این شدهکه به تو پیوسته است و آمده
- M4:3230 بس کسا عزمی به جایی میکنداز مقامی کان غرض در وی بود
- M4:3231 دید و لاف خفته میناید به کارجز خیالی نیست دست از وی بدار
- M4:3232 خوابناکی لیک هم بر راه خسپالله الله بر ره الله خسپ
- M4:3233 تا بود که سالکی بر تو زنداز خیالات نعاست بر کند
- M4:3234 خفته را گر فکر گردد همچو مویاو از آن دقت نیابد راه کوی
- M4:3235 فکر خفته گر دوتا و گر سهتاستهم خطا اندر خطا اندر خطاست
- M4:3236 موج بر وی میزند بیاحترازخفته پویان در بیابان دراز
- M4:3237 خفته میبیند عطشهای شدیدآب اقرب منه من حبل الورید