Ler› Livro 4› Seção 138 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره
Uma formiga caminhava sobre um papel e viu a caneta escrevendo, e começou a louvar a caneta. Outra formiga, com olhos mais aguçados, disse: “Louva os dedos, pois vejo essa arte vindo deles.” Outra formiga, com visão mais clara que as duas, disse: “Eu louvo o braço, pois os dedos são ramificações dos braços,” e assim por diante.
- M4:3717 مورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز هم
- M4:3718 که عجایب نقشها آن کلک کردهمچو ریحان و چو سوسنزار و ورد
- M4:3719 گفت آن مور اصبعست آن پیشهوروین قلم در فعل فرعست و اثر
- M4:3720 گفت آن مور سوم کز بازوستکه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
- M4:3721 همچنین میرفت بالا تا یکیمهتر موران فطن بود اندکی
- M4:3722 گفت کز صورت مبینید این هنرکه به خواب و مرگ گردد بیخبر
- M4:3723 صورت آمد چون لباس و چون عصاجز به عقل و جان نجنبد نقشها
- M4:3724 بیخبر بود او که آن عقل وفادبی ز تقلیب خدا باشد جماد
- M4:3725 یک زمان از وی عنایت بر کندعقل زیرک ابلهیها میکند
- M4:3726 چونش گویا یافت ذوالقرنین گفت:چونک کوهِ قاف دُرّ ِ نطق سُفت
- M4:3727 کای سخنگوی خبیر رازداناز صفات حق بکن با من بیان
- M4:3728 گفت رو کان وصف از آن هایلترستکه بیان بر وی تواند برد دست
- M4:3729 یا قلم را زهره باشد که به سربر نویسد بر صحایف زان خبر
- M4:3730 گفت کمتر داستانی باز گواز عجبهای حق ای حبر نکو
- M4:3731 گفت اینک دشت سیصدساله راهکوههای برف پر کردست شاه
- M4:3732 کوه بر که بیشمار و بیعددمیرسد در هر زمان برفش مدد
- M4:3733 کوه برفی میزند بر دیگریمیرساند برف سردی تا ثری
- M4:3734 کوه برفی میزند بر کوه برفدم به دم ز انبار بیحد و شگرف
- M4:3735 گر نبودی این چنین وادی شهاتف دوزخ محو کردی مر مرا
- M4:3736 غافلان را کوههای برف دانتا نسوزد پردههای عاقلان
- M4:3737 گر نبودی عکس جهل برفبافسوختی از نار شوق آن کوه قاف
- M4:3738 آتش از قهر خدا خود ذرهایستبهر تهدید لئیمان درهایست
- M4:3739 با چنین قهری که زفت و فایق استبرد لطفش بین که بر وی سابق است
- M4:3740 سبق بیچون و چگونهٔ معنویسابق و مسبوق دیدی بیدوی
- M4:3741 گر ندیدی آن بود از فهم پستکه عقول خلق زان کان یک جوست
- M4:3742 عیب بر خود نه نه بر آیات دینکی رسد بر چرخ دین مرغ گلین
- M4:3743 مرغ را جولانگه عالی هواستزانک نشو او ز شهوت وز هواست
- M4:3744 پس تو حیران باش بیلا و بلیتا ز رحمت پیشت آید محملی
- M4:3745 چون ز فهم این عجایب کودنیگر بلی گویی تکلف میکنی
- M4:3746 ور بگویی نی زند نی گردنتقهر بر بندد بدان نی روزنت
- M4:3747 پس همین حیران و واله باش و بستا درآید نصر حق از پیش و پس
- M4:3748 چونک حیران گشتی و گیج و فنابا زبان حال گفتی اهدنا
- M4:3749 زفت زفتست و چو لرزان میشویمیشود آن زفت نرم و مستوی
- M4:3750 زانک شکل زفت بهر منکرستچونک عاجز آمدی لطف و برست