Ler Livro 4 Seção 38 ← anterior · seguinte →

بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم

A história de Halima pedindo ajuda aos ídolos quando perdeu Mustafa (a paz esteja com ele) após o desmame, e o tremor e a prostração dos ídolos e seu testemunho da grandeza de Mustafa (que a paz e as bênçãos de Deus estejam com ele)

  1. M4:913 قصهٔ راز حلیمه گویمتتا زداید داستان او غمت
  2. M4:914 مصطفی را چون ز شیر او باز کردبر کفش برداشت چون ریحان و ورد
  3. M4:915 می‌گریزانیدش از هر نیک و بدتا سپارد آن شهنشه را به جد
  4. M4:916 چون همی آورد امانت را ز بیمشد به کعبه و آمد او اندر حطیم
  5. M4:917 از هوا بشنید بانگی کای حطیمتافت بر تو آفتابی بس عظیم
  6. M4:918 ای حطیم امروز آید بر تو زودصد هزاران نور از خورشید جود
  7. M4:919 ای حطیم امروز آرد در تو رختمحتشم شاهی که پیک اوست بخت
  8. M4:920 ای حطیم امروز بی‌شک از نویمنزل جانهای بالایی شوی
  9. M4:921 جان پاکان طلب طلب و جوق جوقآیدت از هر نواحی مست شوق
  10. M4:922 گشت حیران آن حلیمه زان صدانه کسی در پیش نه سوی قفا
  11. M4:923 شش جهت خالی ز صورت وین نداشد پیاپی آن ندا را جان فدا
  12. M4:924 مصطفی را بر زمین بنهاد اوتا کند آن بانگ خوش را جست و جو
  13. M4:925 چشم می‌انداخت آن دم سو به سوکه کجا است این شه اسرارگو
  14. M4:926 کین چنین بانگ بلند از چپ و راستمی‌رسد یا رب رساننده کجاست
  15. M4:927 چون ندید او خیره و نومید شدجسم لرزان هم‌چو شاخ بید شد
  16. M4:928 باز آمد سوی آن طفل رشیدمصطفی را بر مکان خود ندید
  17. M4:929 حیرت اندر حیرت آمد بر دلشگشت بس تاریک از غم منزلش
  18. M4:930 سوی منزلها دوید و بانگ داشتکه کی بر دردانه‌ام غارت گماشت
  19. M4:931 مکیان گفتند ما را علم نیستما ندانستیم که آنجا کودکیست
  20. M4:932 ریخت چندان اشک و کرد او بس فغانکه ازو گریان شدند آن دیگران
  21. M4:933 سینه کوبان آن چنان بگریست خوشکه اختران گریان شدند از گریه‌اش