Ler› Livro 5› Seção 162 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت
A história de Ayadi (que Deus tenha misericórdia dele), que havia travado setenta batalhas de peito nu, na esperança de se tornar um mártir. Quando ele desesperou disso, ele se voltou da jihad menor para a jihad maior e escolheu a solidão. De repente, ele ouviu o tambor dos guerreiros, e sua alma de dentro rompeu suas correntes em direção à guerra, e ele acusou sua própria alma por esse desejo
- M5:3774 گفت عیاضی نود بار آمدمتن برهنه بوک زخمی آیدم
- M5:3775 تن برهنه میشدم در پیش تیرتا یکی تیری خورم من جایگیر
- M5:3776 تیر خوردن بر گلو یا مقتلیدر نیابد جز شهیدی مقبلی
- M5:3777 بر تنم یک جایگه بیزخم نیستاین تنم از تیر چون پرویزنیست
- M5:3778 لیک بر مقتل نیامد تیرهاکار بخت است این نه جلدی و دها
- M5:3779 چون شهیدی روزی جانم نبودرفتم اندر خلوت و در چله زود
- M5:3780 در جهاد اکبر افکندم بدندر ریاضت کردن و لاغر شدن
- M5:3781 بانگ طبل غازیان آمد به گوشکه خرامیدند جیش غزوکوش
- M5:3782 نفس از باطن مرا آواز دادکه به گوش حس شنیدم بامداد
- M5:3783 خیز هنگام غزا آمد بروخویش را در غزو کردن کن گرو
- M5:3784 گفتم ای نفس خبیث بیوفااز کجا میل غزا تو از کجا
- M5:3785 راست گوی ای نفس کین حیلتگریستورنه نفس شهوت از طاعت بریست
- M5:3786 گر نگویی راست حمله آرمتدر ریاضت سختتر افشارمت
- M5:3787 نفس بانگ آورد آن دم از درونبا فصاحت بیدهان اندر فسون
- M5:3788 که مرا هر روز اینجا میکشیجان من چون جان گبران میکشی
- M5:3789 هیچ کس را نیست از حالم خبرکه مرا تو میکشی بیخواب و خور
- M5:3790 در غزا بجهم به یک زخم از بدنخلق بیند مردی و ایثار من
- M5:3791 گفتم ای نفسک منافق زیستیهم منافق میمری تو چیستی
- M5:3792 در دو عالم تو مرایی بودهایدر دو عالم تو چنین بیهودهای
- M5:3793 نذر کردم که ز خلوت هیچ منسر برون نارم چو زندهست این بدن
- M5:3794 زانک در خلوت هر آنچ تن کندنه از برای روی مرد و زن کند
- M5:3795 جنبش و آرامش اندر خلوتشجز برای حق نباشد نیتش
- M5:3796 این جهاد اکبرست آن اصغرستهر دو کار رستمست و حیدرست
- M5:3797 کار آن کس نیست کو را عقل و هوشپرد از تن چون بجنبد دنب موش
- M5:3798 آن چنان کس را بباید چون زناندور بودن از مصاف و از سنان
- M5:3799 صوفیی آن صوفیی این اینت حیفآن ز سوزن کشته این را طعمه سیف
- M5:3800 نقش صوفی باشد او را نیست جانصوفیان بدنام هم زین صوفیان
- M5:3801 بر در و دیوار جسم گلسرشتحق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت
- M5:3802 تا ز سحر آن نقشها جنبان شودتا عصای موسوی پنهان شود
- M5:3803 نقشها را میخورد صدق عصاچشم فرعونیست پر گرد و حصا
- M5:3804 صوفی دیگر میان صف حرباندر آمد بیست بار از بهر ضرب
- M5:3805 با مسلمانان به کافر وقت کروانگشت او با مسلمانان به فر
- M5:3806 زخم خورد و بست زخمی را که خوردبار دیگر حمله آورد و نبرد
- M5:3807 تا نمیرد تن به یک زخم از گزافتا خورد او بیست زخم اندر مصاف
- M5:3808 حیفش آمد که به زخمی جان دهدجان ز دست صدق او آسان رهد