Ler› Livro 6› Seção 134 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۳۴ - وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره
Uma tentação que surgiu no príncipe devido à autossuficiência e à revelação que ele havia recebido do rei de seu coração, e ele pretendia ser ingrato e rebelde. O rei soube disso por inspiração e seu coração doeu. Seu espírito o feriu de tal forma que o rei não soube de nada, etc.
- M6:4755 چون مسلم گشت بیبیع و شریاز درون شاه در جانش جری
- M6:4756 قوت میخوردی ز نور جان شاهماه جانش همچو از خورشید ماه
- M6:4757 راتبهٔ جانی ز شاه بیندیددم به دم در جان مستش میرسید
- M6:4758 آن نه که ترسا و مشرک میخورندزان غذایی که ملایک میخورند
- M6:4759 اندرون خویش استغنا بدیدگشت طغیانی ز استغنا پدید
- M6:4760 که نه من هم شاه و هم شهزادهامچون عنان خود بدین شه دادهام
- M6:4761 چون مرا ماهی بر آمد با لمعمن چرا باشم غباری را تبع
- M6:4762 آب در جوی منست و وقت نازناز غیر از چه کشم من بینیاز
- M6:4763 سر چرا بندم چو درد سر نماندوقت روی زرد و چشم تر نماند
- M6:4764 چون شکرلب گشتهام عارض قمرباز باید کرد دکان دگر
- M6:4765 زین منی چون نفس زاییدن گرفتصد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
- M6:4766 صد بیابان زان سوی حرص و حسدتا بدانجا چشم بد هم میرسد
- M6:4767 بحر شه که مرجع هر آب اوستچون نداند آنچ اندر سیل و جوست
- M6:4768 شاه را دل درد کرد از فکر اوناسپاسی عطای بکر او
- M6:4769 گفت آخر ای خس واهیادباین سزای داد من بود ای عجب
- M6:4770 من چه کردم با تو زین گنج نفیستو چه کردی با من از خوی خسیس
- M6:4771 من ترا ماهی نهادم در کنارکه غروبش نیست تا روز شمار
- M6:4772 در جزای آن عطای نور پاکتو زدی در دیدهٔ من خار و خاک
- M6:4773 من ترا بر چرخ گشته نردبانتو شده در حرب من تیر و کمان
- M6:4774 درد غیرت آمد اندر شه پدیدعکس درد شاه اندر وی رسید
- M6:4775 مرغ دولت در عتابش بر طپیدپردهٔ آن گوشه گشته بر درید
- M6:4776 چون درون خود بدید آن خوشپسراز سیهکاری خود گرد و اثر
- M6:4777 از وظیفهٔ لطف و نعمت کم شدهخانهٔ شادی او پر غم شده
- M6:4778 با خود آمد او ز مستی عقارزان گنه گشته سرش خانهٔ خمار
- M6:4779 خورده گندم حله زو بیرون شدهخلد بر وی بادیه و هامون شده
- M6:4780 دید کان شربت ورا بیمار کردزهر آن ما و منیها کار کرد
- M6:4781 جان چون طاوس در گلزار نازهمچو چغدی شد به ویرانهٔ مجاز
- M6:4782 همچو آدم دور ماند او از بهشتدر زمین میراند گاوی بهر کشت
- M6:4783 اشک میراند او کای هندوی زاوشیر را کردی اسیر دم گاو
- M6:4784 کردی ای نفس بد بارد نفسبیحفاظی با شه فریادرس
- M6:4785 دام بگزیدی ز حرص گندمیبر تو شد هر گندم او کزدمی
- M6:4786 در سرت آمد هوای ما و منقید بین بر پای خود پنجاه من
- M6:4787 نوحه میکرد این نمط بر جان خویشکه چرا گشتم ضد سلطان خویش
- M6:4788 آمد او با خویش و استغفار کردبا انابت چیز دیگر یار کرد
- M6:4789 درد کان از وحشت ایمان بودرحم کن کان درد بیدرمان بود
- M6:4790 مر بشر را خود مبا جامهٔ درستچون رهید از صبر در حین صدر جست
- M6:4791 مر بشر را پنجه و ناخن مبادکه نه دین اندیشد آنگه نه سداد
- M6:4792 آدمی اندر بلا کشته بهستنفس کافر نعمتست و گمرهست