گنجینهٔ پرسشها · عشق و دل
مولانا عشق را چگونه تعریف میکند؟ چند بیت کلیدی از مثنوی بیاور.
مولانا عشق را حقیقتی فراتر از کلام و عقل استدلالی میداند که تنها با تجربه و از دست دادن ارادهٔ نفسانی درک میشود؛ کیمیایی دگرگونساز و صفتی ازلی که جوهر و غایت آفرینش است. از نظر او، عقل در ساحتِ بیپایان عشق زمینگیر میشود و خودِ عشق بهترین معرف و زبانِ خویش است. او این عجز عقل و لزوم تسلیم در برابر عشق را در مثنوی چنین به تصویر میکشد: «عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت / شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت» M1:116.
در جهانبینی مولانا جلالالدین محمد بلخی، «عشق» نه یک مفهوم در میان مفاهیم دیگر، که شاهکلید فهم هستی، محور آفرینش و غایت سلوک انسانی است. برخلاف فلاسفه که در پی ارائهی تعریفی منطقی و جامع و مانع از عشق بودهاند، مولانا عشق را حقیقتی تجربهکردنی و حالی چشیدنی میداند که در قالب تنگ کلمات و براهین عقلی نمیگنجد. از نظر او، عشق خودْ زبانِ خود و خودْ برهانِ خود است. هر تلاشی برای تعریف آن از بیرون، مانند تلاش برای شناختن طعم عسل از طریق خواندن وصف آن در کتاب است.
با این وجود، مولانا در سراسر دو اثر سترگ خود، مثنوی معنوی و دیوان شمس، بیش از هر موضوع دیگری به توصیف عشق، حالات آن، و مراتب عاشقی پرداخته است. او با بهرهگیری از تمثیل، داستان، و زبان شعر، وجوه گوناگون این اقیانوس بیکران را برای سالکان طریقت روشن میسازد. این نوشته میکوشد تا با استناد به ابیات کلیدی از این دو اثر، تصویری جامع از چیستی عشق در مکتب مولانا ارائه دهد.
۱. ناتوانی عقل و زبان در تعریف عشق
نخستین و بنیادیترین اصلی که مولانا در مواجهه با عشق مطرح میکند، اقرار به عجز ابزارهای شناخت بشری، یعنی عقل و زبان، در برابر آن است. عقل جزئینگر (عقل استدلالی) که کارش تجزیه و تحلیل و دستهبندی است، در برابر حقیقتِ یکپارچه و بیکران عشق، زمینگیر میشود. مولانا این ناتوانی را به زیبایی در داستان «پادشاه و کنیزک» به تصویر میکشد:
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
M1:116
تصویر «خر در گل مانده» یکی از تمثیلهای تکرارشونده در مثنوی برای نشان دادن محدودیت عقل در وادیهای روحانی است. عقل میتواند تا لب دریا بیاید، اما توان شناوری در آن را ندارد. مولانا معتقد است که شرح حقیقی عشق، تنها از زبان خود عشق ممکن است؛ یعنی عشق را باید در تجربهی زیستهی عاشقان و در آثار و تجلیات خود عشق جستجو کرد، نه در براهین منطقی.
زبان نیز به همین ترتیب قاصر است. کلمات، سایههایی از حقایق هستند و نمیتوانند اصل آن حقیقت را چنان که هست، منتقل کنند. از این رو، عشقی که به تجربه درمیآید، بسیار روشنتر و گویاتر از هر تفسیری است که با زبان بیان شود.
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
M1:114
این «عشق بیزبان»، همان معرفت حضوری و شهودی است که ورای کلمات و مفاهیم، در جان عاشق حاصل میشود. در دیوان شمس، که زبان شور و جذبه است، مولانا این جدایی میان راه علم رسمی و راه عاشقی را با صراحت بیشتری اعلام میکند:
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
G395:1
راه عاشقان، راهی ورای دانش مکتسب و فضائل تعریفشده در علوم ظاهری است. این یک تحول وجودی است، نه اندوختن معلومات.
۲. عشق، صفت ازلی خداوند و جوهر آفرینش
در مکتب مولانا، عشق یک احساس صرفاً انسانی یا پدیدهای روانشناختی نیست، بلکه صفتی ازلی از صفات خداوند و نیروی محرکهی اصلی در کارگاه آفرینش است. عشق حقیقی، عشق به ذات حق است و هر عشق دیگری، پرتوی از آن و «مجازی» است که میتواند نردبانی برای رسیدن به آن عشق «حقیقی» باشد.
عشق ز اوصاف خدای بینیاز
عاشقی بر غیر او باشد مجاز
M6:971
عشق، از صفات خدای «بینیاز» است؛ یعنی این عشق از سرِ نیاز و برای جبران کمبود نیست، بلکه از سرِ کمال و میل به ظهور و تجلی است. بر اساس حدیث قدسی مشهور «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخَلَقتُ الخَلق» (من گنجی پنهان بودم، پس دوست داشتم که شناخته شوم و خلق را آفریدم)، مولانا عشق را علت غایی خلقت میداند. خداوند از شدت عشق به آشکار ساختن جمال و کمال خود، جهان را آفرید. این عشق، در کاملترین صورت خود، در وجود «انسان کامل» متجلی شد که مصداق اتم آن، پیامبر اسلام (ص) است.
با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او را خدا لولاک گفت
M5:2734
بنابراین، راهی که همهی پیامبران الهی پیمودهاند نیز در جوهر خود، راه عشق بوده است. آنان کار و کیا و قدرت تأثیرگذاری خود را از نیروی همین عشق الهی به دست آوردند.
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
M1:221
۳. عشق، آتشی تطهیرگر و کیمیای تحول
یکی از پرتکرارترین و قدرتمندترین استعارههای مولانا برای عشق، «آتش» است. این آتش، کارکردهای دوگانهای دارد: از یک سو میسوزاند و نابود میکند، و از سوی دیگر، میپزد، خالص میکند و نور میبخشد. عشق، آتشی است که بر خرمن هستیِ مجازی و ناخالص عاشق میافتد و هر چه «غیر معشوق» است را میسوزاند و از میان برمیدارد.
عشق آن شعلهست کو چون بر فروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
M5:587
این سوختن، همان فرآیند «تزکیه نفس» و رها شدن از تعلقات دنیوی و خودپرستی است. تا زمانی که این ناخالصیها نسوختهاند، وصال حقیقی ممکن نیست. این همان آتشی است که در ابیات آغازین مثنوی، در «نی» افتاده و نوای آن را پرسوز و تأثیرگذار کرده است. و همان جوششی است که «می» را به غلیان درآورده و خاصیت مستی و از خود بیخودکنندگی به آن بخشیده است.
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
M1:10
عشق، کیمیایی است که مسِ وجود انسان را به طلای ناب بدل میکند. این تحول، دردناک اما ضروری است. عاشق باید در کورهی عشق گداخته شود تا به کمال برسد.
۴. عشق، به مثابهٔ ترک اختیار و فنای فیالمعشوق
شاید دقیقترین و موجزترین تعریف عملی عشق از دیدگاه مولانا، در یکی از غزلیات دیوان شمس آمده باشد. این تعریف، جوهر سلوک عارفانه را در یک عبارت خلاصه میکند:
گویند عشق چیست بگو ترک اختیار
هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
G455:3
«اختیار» در اینجا به معنای ارادهی نفسانی و «من» فردی است که خود را مستقل از ارادهی حق میبیند. عاشقی، مردن از این ارادهی شخصی و زنده شدن به ارادهی معشوق است. کسی که از بندِ «اختیار» خود رها نشده باشد، در حقیقت هیچ اختیاری بر سرنوشت معنوی خود ندارد و اسیر نفس خویش است. این فنای اراده، به فنای کامل وجودی در معشوق میانجامد. عاشق باید از «خود» خالی شود تا از «دوست» پر گردد.
خالی از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز کوزه آن تلابد که دروست
M6:4039
این بیت به زیبایی مقام «فنا» را توصیف میکند. در این مرحله، اعمال، اقوال و صفات عاشق، دیگر از آنِ او نیست، بلکه تجلی صفات معشوق است. او همچون کوزهای میشود که هر چه در آن است (عشق دوست)، همان از او تراوش میکند. در همین غزل (۴۵۵) مولانا تأکید میکند که تنها عشق و عاشق هستند که تا ابد باقی میمانند و هر چیز دیگری عاریهای و فانی است:
عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد
دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست
G455:5
۵. عشق، نیرویی قهار و همهگیر
عشق در نگاه مولانا، صرفاً یک احساس لطیف و رمانتیک نیست، بلکه نیرویی است کیهانی، قهار، غالب و شکستناپذیر. «قهّار» یکی از صفات خداوند است و مولانا با اطلاق این صفت به عشق، آن را با ذات الهی پیوند میزند. این نیرو همه چیز را مقهور خود میسازد و در خود هضم میکند.
هر چه جز عشقست شد ماکول عشق
دو جهان یک دانه پیش نول عشق
M5:2723
تصویرسازی در این بیت شگفتانگیز است. عشق همچون پرندهای افسانهای است که هر دو جهان (عالم ماده و عالم معنا) در برابر منقار (نول) او، تنها یک دانهی ناچیز است. هر چیزی غیر از عشق، در نهایت خوراک (ماکول) عشق میشود و در آن مستحیل میگردد. در برابر چنین قدرتی، عاشق چارهای جز تسلیم ندارد. اما این شکست، شیرینترین پیروزی است.
عشق قهارست و من مقهور عشق
چون شکر شیرین شدم از شور عشق
M6:902
عاشق، مقهور و مغلوب این نیروست، اما این مغلوبیت، او را از شوری و تلخیِ وجودِ محدودِ نفسانی، به شیرینیِ بیکرانگیِ وصال میرساند. این پارادوکس «رنج شیرین» و «شکست ظاهری که عین پیروزی است»، از مضامین اصلی عرفان عاشقانه است.
نتیجهگیری: عشق به مثابه راه و مقصد
در جمعبندی میتوان گفت که از دیدگاه مولانا، عشق یک تعریف واحد و ایستا ندارد، بلکه حقیقتی است چندوجهی، پویا و جاری در تمام مراتب هستی. عشق:
* طبیب الهی است که بیماریهای روح را درمان میکند.
* کیمیایی است که ماهیت وجودی انسان را دگرگون میسازد.
* آتشی است که ناخالصیهای نفس را میسوزاند.
* راهی است که از طریق «ترک اختیار» و «فنا» به مقصد میرسد.
* صفتی الهی و علت غایی آفرینش است.
عشق در مکتب مولانا، هم راه است و هم مقصد. سلوک با عشق آغاز میشود، با عشق ادامه مییابد و در نهایت به یگانگی با عشق مطلق که همان ذات حق است، ختم میشود. این سفری است از عشق مجازی به عشق حقیقی، از قطره به دریا، و از «من» به «او».
برای درک عمیقتر این مفاهیم در بستر یک داستان، مطالعهی حکایت «پادشاه و کنیزک» در ابتدای دفتر اول مثنوی بسیار راهگشاست. در آنجا مولانا به صورت نمادین نشان میدهد که چگونه طبیب الهی (نماد پیر و مرشد) با نیروی عشق، به کشف و درمان دردی میپردازد که طبیبان عقلگرا از فهم آن نیز عاجز بودند.
برای مطالعهی این داستان میتوانید از بخش دوم دفتر اول آغاز کنید.
شاید بپرسی
- فرق عقل و عشق در مثنوی چیست؟ آیا مولانا دشمن عقل است؟
- عشق مجازی و عشق حقیقی در مثنوی چه نسبتی دارند؟ آیا عشق زمینی راه است یا چاه؟
- «هر که را جامه ز عشقی چاک شد، او ز حرص و عیب کلی پاک شد» را شرح بده.
- «علت عاشق ز علتها جداست» یعنی چه؟ چرا عشق را بیماریِ بیمانند میداند؟
- برای کسی که دلش شکسته، مثنوی چه دارد؟ چند بیت مرهموار بیاور.