گنجینهٔ پرسشها · داستانها
نزاع چهار کس بر سر انگور — که هر یک به زبانی همان را میخواستند — چه میگوید؟
این حکایتِ دلنشین تبیین میکند که چگونه آدمیان در بندِ نامها و صورتهای ظاهری گرفتار میآیند و از حقیقتِ یگانهای که همگان در پی آنند، غافل میمانند. جنگِ میان همسفران بر سر واژههای گوناگونِ یک میوه، نمادی از نزاعهای فکری و مذهبی بشر است که تنها به سبب غفلت از جانِ معنا رخ میدهد M2:3694-3695. مولانا با این تمثیل به ما میآموزد که عبور از تفرقه و رسیدن به صلح، در گرو حضورِ راهنماییست که جانها را از اسارتِ الفاظ رهانده و از کثرتِ پوستهها به وحدتِ درون رهنمون شود.
حکایت «نزاع چهار کس بر سر انگور» که در دفتر دوم مثنوی معنوی جای گرفته، یکی از شاهکارهای تمثیلی مولانا در تبیین مسائل عمیق عرفانی و انسانی است. این داستان، که در ظاهر روایتی ساده از یک مشاجرهٔ روزمره است، در باطن، مانیفستی است در باب معرفتشناسی، زبانشناسی عرفانی، و راهکارهای حل منازعات بشری. مولانا از خلال این تمثیل، به ریشهیابی عمیقترین علل تفرقه و جنگ در میان آدمیان میپردازد و نشان میدهد که چگونه اسارت در جهان «نامها» و «صورتها» انسان را از حقیقت واحدی که در پس این پردهها نهفته است، غافل میسازد. این حکایت، تنها یک قصه نیست، بلکه یک نقشهٔ راه برای عبور از کثرت به وحدت، از نزاع به صلح، و از جهل به معرفت است.
۱. سرچشمهٔ نزاع: اسارت در زندان نامها
داستان با یک صحنهٔ ساده و در عین حال نمادین آغاز میشود: مردی به چهار نفر از چهار قومیت مختلف (فارسیزبان، عرب، ترک و رومی) یک درهم میبخشد. این «یک درهم» خود نماد رزق واحد، موهبت مشترک، یا حقیقتی یگانه است که به همگان عرضه میشود. اما این عطیهٔ واحد، به جای آنکه مایهٔ اتحاد شود، به سرعت به بذر تفرقه بدل میگردد.
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهمآن یکی دیگر عرب بُد گفت لا
من عِنب خواهم نه انگور ای دغاآن یکی ترکی بُد و گفت این بنم
من نمیخواهم عنب، خواهم ازمآن یکی رومی بگفت این قیل را
تَرک کن خواهیم استافیل را
تحلیل این ابیات، روانشناسی نزاع را به خوبی آشکار میکند. هر یک از این چهار نفر، در واقع یک چیز را میخواهند، اما آن را در قالب «نامی» که در زبان و فرهنگ خود آموختهاند، محبوس کردهاند. مشکل از آنجا آغاز میشود که هر کس نام مورد نظر خود را عین حقیقت میپندارد و نامهای دیگر را باطل یا فریبکارانه میشمارد. عرب، فارسیزبان را «دغا» (فریبکار) میخواند، زیرا گمان میکند «انگور» چیزی غیر از «عنب» است. این اتهامزنی، نشان میدهد که اختلاف زبانی به سادگی به سوءظن اخلاقی و دشمنی تبدیل میشود. ترک با گفتن «این بنم» (این مال من است)، حس تملک و انحصارطلبی را وارد ماجرا میکند. رومی نیز با تحقیر، بحث دیگران را «قیل» (گفتگوی بیهوده) میخواند.
مولانا بلافاصله به قلب ماجرا میزند و ریشهٔ این درگیری را نه در بدخواهی، که در ناآگاهی معرفی میکند:
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نامها غافل بُدندمشت بر هم میزدند از ابلهی
پُر بدند از جهل و از دانش تهی
اصطلاح کلیدی در اینجا «سِرّ نامها» است. در عرفان اسلامی، میان «اسم» (نام) و «مسمّی» (نامیده شده) تفاوت بنیادین وجود دارد. اسم، لفظ و صورتی است که به یک حقیقت اشاره دارد، اما خود آن حقیقت نیست. این چهار مرد، در جهان اسمها و کثرت ظاهری گرفتار آمدهاند و از «سِرّ» یا حقیقت باطنی که این نامها همگی به آن ارجاع میدهند (یعنی خود میوهٔ انگور)، غافلاند. این غفلت، از دید مولانا، عین «جهل» است؛ جهلی که منجر به «ابلهی» و خشونت میشود. دانش حقیقی (دانش)، درک همین «سِرّ» و توانایی عبور از نام به مسمّی است.
۲. راه حل نزاع: حضور «صاحبِ سِر» و زباندان وحدت
پس از ترسیم دقیق صورت مسئله، مولانا راه حل را معرفی میکند. این نزاع با بحث و جدل بیشتر حل نمیشود، بلکه نیازمند حضور یک عامل بیرونی است؛ یک میانجی که از سطح نزاع فراتر رفته باشد.
صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان
گر بدی آنجا بدادی صلحشان
این «صاحبِ سِرّ» کیست؟ او انسان کامل، پیر، یا عارفی است که به آن «سِرّ نامها» واقف است. او دارای چند ویژگی کلیدی است:
* صاحب سِرّ: او مالک آن رازی است که دیگران از آن بیخبرند؛ راز وحدت در پس کثرت.
* عزیز: او شخصیتی نادر، گرامی و قدرتمند است.
* صد زبان: این عبارت صرفاً به معنای دانستن زبانهای مختلف نیست. «صد زبان» بودن در اینجا کنایه از فهم «زبان حال» و درک مراد باطنی همهٔ موجودات و انسانهاست. او مترجم حقیقت است و میتواند میان جهانهای زبانی و فرهنگی مختلف پل بزند.
روش این عارف برای ایجاد صلح، بسیار قابل تأمل است. او وارد بحث لفظی آنها نمیشود، بلکه با یک اقدام عملی، مسئله را حل میکند:
پس بگفتی او که من زین یک درم
آرزوی جملهتان را میدهمچونک بسپارید دل را بی دغل
این درمتان میکند چندین عمل
او از آنها «تسلیم» و «اعتماد» میخواهد (بسپارید دل را بی دغل). این شرط اصلی سلوک است: شاگرد باید خود را از حیله و تدبیر شخصی تهی کند و به راهنمایی پیر اعتماد نماید. در این صورت، آن «یک درهم» که منشأ نزاع بود، به وسیلهٔ اتحاد و برکت تبدیل میشود:
یک درمتان میشود چار المراد
چار دشمن میشود یک ز اتحاد
این بیت یک پارادوکس زیبا را به تصویر میکشد: امر «واحد» (یک درهم) به امر «کثیر» (چهار آرزو) تبدیل میشود و همزمان، امر «کثیر» (چهار دشمن) به امر «واحد» (یک اتحاد) بدل میگردد. این معجزهٔ معرفت است.
مولانا این نقش را به نقش حضرت سلیمان تشبیه میکند که زبان همهٔ موجودات را میفهمید و حضورش در جهان، مایهٔ صلح و آشتی میان اضداد بود:
چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت
کو زبان جمله مرغان را شناختدر زمان عدلش آهو با پلنگ
انس بگرفت و برون آمد ز جنگ
سلیمان نماد انسان کاملی است که به واسطهٔ ارتباط با «حضرت» (حق)، توانایی ایجاد هارمونی در عالم خلقت را دارد. مولانا تأکید میکند که چنین «سلیمان» یا انسان کاملی در هر عصری حضور دارد (هم سلیمان هست اندر دور ما / کو دهد صلح و نماند جور ما - M2:3716)، اما چشمهای ما به دلیل «دوربینی» و غفلت، او را نمیبینند.
۳. عمق متافیزیکی: استعارهٔ انگور، غوره و شیره
مولانا به این سطح از تحلیل بسنده نمیکند و از خودِ استعارهٔ انگور برای شرح مراتب وجود و سلوک عرفانی بهره میگیرد. او گذار از کثرت به وحدت را در فرآیند طبیعی تبدیل انگور به شیره نشان میدهد.
صورت انگورها اخوان بود
چون فشردی شیرهٔ واحد شود
در این تمثیل، «صورت انگورها» نمایانگر جهان کثرت، عالم صورت و تعینات فردی است. دانههای انگور گرچه از یک خوشه و ریشهاند و «برادر» (اخوان) یکدیگرند، اما هنوز از هم جدا و متعدد هستند. عمل «فشردن» نماد ریاضت، مجاهده و فرآیند «فنا» است؛ خرد شدن پوستِ تعین و خودیّت برای رسیدن به عصارهٔ وجود. «شیرهٔ واحد» همان عالم وحدت، حقیقت بیصورت و مقام توحید است که در آن، تمایزات و تعدد از میان برمیخیزد.
این ایده در دیوان شمس، که بیانگر شور و وجد مولاناست، با وضوح بیشتری تکرار میشود:
آن عددها که در انگور بود
نیست در شیره کز انگور چکد
در این حالت وحدانی، «عدد» و شمارش که خاص عالم کثرت است، از بین میرود. در غزلی دیگر، این فرآیند مستقیماً به «توحید» پیوند میخورد:
اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله
چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
و در نهایت، این فنای در وحدت، به معنای از میان رفتن دوگانگی «من» و «تو» است:
در پوست من و تو همچو انگور
در شیره کجا تو و کجا من
مولانا این تمثیل را با افزودن مفهوم «غوره» (انگور نارس) پیچیدهتر و عمیقتر میکند. او توضیح میدهد که همهٔ صورتها قابلیت رسیدن به وحدت را ندارند. سلوک، فرآیند «پخته شدن» است:
غوره و انگور ضدانند لیک
چونک غوره پخته شد، شد یارِ نیک
«غوره» نماد نفس خام، روح نارس و انسانی است که هنوز در ترشیِ خودی و مخالفت اسیر است. «انگور» نماد روح پخته و آمادهٔ فناست. این پختگی در پرتو آفتاب عنایت حق یا نفس گرم یک پیر حاصل میشود. اما غورهای که سنگبست شود و هرگز نرسد، نماد شقاوت ازلی است (غورهای کو سنگبست و خام ماند / در ازل حق کافر اصلیش خواند - M2:3728).
۴. تعمیم حکایت: نقدی بر جزماندیشی و قرائتی از تاریخ ادیان
اهمیت این حکایت در قابلیت تعمیم آن به تمام عرصههای اختلاف بشری است. مولانا خود در پایان، این نکته را تصریح میکند:
از نزاع ترک و رومی و عرب
حل نشد اشکال انگور و عنب
این بیت، داستان را از یک حکایت ساده به یک نظریه در باب تاریخ ادیان، مذاهب و ایدئولوژیها بدل میکند. «ترک و رومی و عرب» نمایندهٔ تمام فرهنگها و ملتهایی هستند که بر سر «نامها»ی مقدس خود میجنگند، غافل از آنکه «مسمّی» و حقیقت مورد اشارهٔ همهٔ آنها یکی است. «اشکال انگور و عنب» همان مسئلهٔ بغرنج تفاوتهای ظاهری میان شرایع و مکاتب است که تا زمانی که نگاه به سطح معطوف باشد، هرگز حل نخواهد شد.
این تمثیل، قرابت معنایی شگفتانگیزی با حکایت مشهور «پیل در خانهٔ تاریک» در دفتر سوم مثنوی دارد. در آن حکایت نیز گروهی در تاریکی به فیلی دست میکشند و هر کس با لمس یک عضو، تصویری ناقص و متفاوت از کل حیوان به دست میآورد و آن را حقیقت مطلق میپندارد. یکی میگوید فیل مانند ستون است (پا)، دیگری آن را به ناودان تشبیه میکند (خرطوم)، و سومی آن را تختی میپندارد (پشت). نزاع آنها نیز از همین ادراک جزئی و محدود ناشی میشود.
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
راه حل در آنجا نیز، آوردن «شمع» است. نور شمع (نماد عقل کلی، وحی یا معرفت پیر) است که کل فیل را روشن میکند و نشان میدهد که همهٔ آن ادراکات جزئی، بخشی از یک حقیقت بزرگتر بودهاند.
همانطور که در داستان فیل، محدودیت حسی (لامسه در تاریکی) عامل اختلاف است، در داستان انگور، محدودیت زبانی و مفهومی عامل نزاع است. هر دو حکایت به یک نتیجه میرسند: بدون یک معرفت جامع و کلینگر که از محدودیتهای فردی فراتر رود، انسان در زندان اختلاف و نزاع باقی خواهد ماند.
نتیجهگیری نهایی
حکایت نزاع چهار کس بر سر انگور، یک تحلیل چندلایه از وضعیت انسان و راه رهایی اوست. این داستان در سطوح مختلف پیامهای زیر را در بر دارد:
- در سطح روانشناختی: نشان میدهد که چگونه تعصب، پیشداوری و عدم درک متقابل، از تفاوتهای ساده، دشمنیهای عمیق میسازد.
- در سطح معرفتشناختی: بر محدودیت زبان و ادراک حسی تأکید میکند و تفاوت میان «علم صوری» (دانستن نامها) و «علم حقیقی» (درک مسمّی) را آشکار میسازد.
- در سطح عرفانی و سلوکی: بر ضرورت وجود یک راهنما و پیر کامل (
صاحب سِرّ) برای عبور از عالم کثرت و رسیدن به وحدت تأکید میکند و شرط اصلی این راه را «تسلیم» و اعتماد میداند. - در سطح متافیزیکی: حقیقت غایی را «وحدت» معرفی میکند که در پس پردهٔ کثرتِ صورتها پنهان است و رسیدن به آن، مستلزم فنای تعینات فردی است (تبدیل انگور به شیره).
- در سطح اجتماعی و تاریخی: تفسیری از تاریخ منازعات بشری، بهویژه جنگهای دینی و مذهبی، ارائه میدهد و راه صلح را نه در حذف صورتها، بلکه در درک معنای واحدِ پشت آنها میداند.
این حکایت، دعوتی ابدی از سوی مولانا به همهٔ انسانهاست تا از پوست به مغز، از لفظ به معنا، و از جنگ بر سر نامها به صلح در پناه حقیقت واحد روی آورند.
برای کاوش بیشتر:
همانطور که اشاره شد، برای درک عمیقتر بنیانهای معرفتشناختی این حکایت، مطالعهٔ دقیق داستان «اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل» در دفتر سوم مثنوی، که به نوعی مکمل این بحث است، بسیار سودمند خواهد بود.
- /section/d3-sh49
شاید بپرسی
- داستان کنیزک و پادشاه — نخستین قصهٔ مثنوی — را تعریف کن و بگو پیامش چیست.
- حکایت طوطی و بازرگان دربارهٔ چیست و چرا طوطی خود را مرده نشان داد؟
- قصهٔ موسی و شبان چه میگوید؟ چرا خدا موسی را سرزنش کرد، نه شبان را؟
- داستان فیل در خانهٔ تاریک چه درسی دربارهٔ شناخت حقیقت میدهد؟
- در حکایت شیر و نخجیران، بحث توکل و تلاش چگونه در میگیرد و مولانا کدام سو میایستد؟