گنجینهٔ پرسشها · داستانها
در حکایت شیر و نخجیران، بحث توکل و تلاش چگونه در میگیرد و مولانا کدام سو میایستد؟
در حکایت شیر و نخجیران، بحث با تقابل میان تسلیمِ منفعلانهٔ نخجیران و تلاشِ اسبابگرایانهٔ شیر آغاز میشود که جلوهای از جدال کهنِ جبر و اختیار است. مولانا در این میان هیچیک از دو سوی افراط و تفریط را برنمیگزیند، بلکه با ایستادن در کنار خرگوشِ خردمند، از «تلاشِ متوکلانه» دفاع میکند. از دیدگاه او، انسان موظف است ابتدا با بهرهگیری از عقل و توان خود دست به عمل بزند و سپس دل به تقدیر و لطف الهی بسپارد؛ چنانکه میفرماید: «کشت کن پس تکیه بر جبّار کُن» M1:953.
جدال توکل و جهد در حکایت شیر و نخجیران: پژوهشی در باب دیدگاه متعالی مولانا
حکایت «شیر و نخجیران» که در طلیعهی دفتر اول مثنوی معنوی جای گرفته، بیشک یکی از عمیقترین و پرمغزترین مناظرههای عرفانی در باب رابطهی پیچیدهی «توکل» و «جهد» است. این داستان، که در ظاهر روایتی از حیوانات یک بیشه است، در باطن، صحنهی نمایشی است برای تقابل دو جریان فکری بزرگ در تاریخ اندیشهی اسلامی: از یک سو، نگرش جبرگرایانهی مبتنی بر تسلیم محض و ترک اسباب، و از سوی دیگر، دیدگاه اهل اختیار که بر کوشش، تدبیر و بهکارگیری اسباب تأکید میورزد. مولانا، این حکیم ژرفنگر، با استادی تمام، شخصیتهای داستان را به عنوان نمادهایی از این دو دیدگاه به سخن وامیدارد تا در خلال این جدال، راه سوم و دیدگاه متعالی خود را بنمایاند.
پرسش بنیادین این است که مولانا در این میان کدام سو میایستد؟ آیا او جانبدار توکلِ مطلقِ نخجیران است یا جهد و کوششِ شیر؟ پاسخ، چنانکه شیوهی اوست، نه در رد یکی و اثبات دیگری، که در یک ترکیب دیالکتیکی و هنرمندانه نهفته است که از تقابل این دو، به یک حقیقت والاتر دست مییابد. این نوشتار میکوشد تا با غواصی در لایههای تو در توی این حکایت، واکاوی دقیق استدلالهای طرفین، و استشهاد به دیگر ابیات مثنوی و دیوان شمس، به تصویری جامع و تحقیقی از موضع مولانا در این مسئلهی سرنوشتساز بپردازد.
بخش اول: دعوی اصحاب توکل (منطق تسلیمگرای نخجیران)
داستان با یک بحران آغاز میشود: زندگی حیوانات بیشه (نخجیران) به سبب حملات مداوم شیر، سرشار از ترس و اضطراب است. این ترس، مانع از آن شده که بتوانند با آرامش در چراگاه به سر برند. از این رو، با خرد جمعی به راهحلی میرسند و آن را به شیر عرضه میکنند: دست از شکار و تلاش بردار و در کنجی بیارام، ما خود هر روز به قید قرعه، رزق تو را بیهیچ رنجی فراهم میکنیم.
طایفهٔ نخچیر دَر وادی خوش
بودشان از شیر دایم کشمکشحیله کردند آمدند ایشان بَشیر
کز وظیفه ما ترا داریم سیر
منطق نخجیران، نمایندهی تفکر «جبریون» است که هرگونه تلاش و تدبیر انسانی را در برابر قدرت و تقدیر مطلق الهی، بیاثر و حتی نوعی شرک خفی میدانند. استدلال اصلی آنها این است که احتیاط و کوشش (حذر) نمیتواند مانع قضای الهی شود.
جمله گفتند ای حکیم با خبر
الحذَر دَعْ لیس یُغْنِی عن قدر
در این بیت، نخجیران با استفاده از یک عبارت مشهور عربی («احتیاط را رها کن که در برابر تقدیر سودی نمیبخشد»)، موضع فکری خود را به صراحت بیان میکنند. از دید آنها، تلاش برای تغییر سرنوشت، «شور و شر» و ستیز با قضاست. راه درست، تسلیم محض است.
با قضا پنجه مزن ای تُند و تیز
تا نگیرد هم قضا با تو ستیزمرده باید بود پیش حکمِ حق
تا نیاید زخم از ربُّ الفَلَق
تصویر «مرده بودن» در برابر حکم حق، اوج نگاه تسلیمگرایانه است. آنها معتقدند که هرگونه اراده و کنش از خود نشان دادن، انسان را در معرض زخمهای تقدیر قرار میدهد. برای اثبات مدعای خود، به مثالهای قدرتمندی روی میآورند. یکی از زیباترین تمثیلهایشان، تشبیه انسان به طفل شیرخواره است:
طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مرکبش جز گردن بابا نبودچون فضولی گشت و دست و پا نمود
در عَنا افتاد و در کور و کبود
این ابیات، جوهر استدلال آنهاست: انسان تا زمانی که از خود ارادهای ندارد و کاملاً تسلیم است (همچون طفل بر دوش پدر)، در کمال آسایش و امنیت به سر میبرد. اما به محض اینکه «فضولی» میکند و به دست و پای خود متکی میشود، در رنج و سختی میافتد. این «فضولی»، همان جهد و اکتساب است. آنها تلاش را نوعی خروج از مقام بندگی و ورود به عرصهی پرمخاطرهی ادعای استقلال میدانند.
آنها حتی پا را فراتر نهاده و با اشاره به داستان فرعون و موسی، نشان میدهند که چگونه تدبیر انسانی در برابر تقدیر الهی نه تنها بیاثر، که مضحک است:
حیله کرد اِنسان و حیلهش دام بود
آنک جان پنداشت خونآشام بوددَر ببست و دشمن اندر خانه بود
حیلهٔ فرعون زین افسانه بود
فرعون برای جلوگیری از به قدرت رسیدن منجی بنیاسرائیل، هزاران نوزاد را کشت، غافل از آنکه همان منجی (موسی) در خانهی خود او در حال پرورش است. این مثال، به زعم نخجیران، شاهدی قاطع بر بیهودگی هرگونه تلاش و تدبیر است.
بخش دوم: پاسخ اصحاب جهد (منطق عقلگرای شیر)
شیر، که در این حکایت نماد عقل معاش، قدرت دنیوی و لزوم عمل به اسباب است، به سرعت و با قاطعیت، استدلالهای سست و بهانهجویانهی نخجیران را رد میکند. پاسخ او بر دو ستون محکم استوار است: سنت پیامبران و شکر نعمت. او توکل را نفی نمیکند، بلکه تعریف نخجیران از توکل را که مساوی با بطالت است، برنمیتابد.
گفت آری گر توکّل رهبرست
این سبب هم سُنّت پیغمبرست
این پاسخ، یک شاهبیت است. شیر با ارجاع به «سنت پیامبر»، بحث را از یک انتزاع فلسفی به یک الگوی عملی و دینی منتقل میکند. او میگوید که اگر توکل حقیقی راهبر ماست، باید دید که راهبران حقیقی بشریت، یعنی انبیا، چگونه عمل کردهاند. آنها هیچگاه به بهانهی توکل دست از تلاش و مبارزه برنداشتند. سپس با دو حدیث نبوی، استدلال خود را مستند میسازد:
گفت پیغامبر به آواز بلند
با توکّل زانوی اشتر ببند
این حدیث مشهور که خطاب به مردی اعرابی گفته شده که شترش را به امید توکل نبسته بود، عصارهی دیدگاه اسلام در این باب است. توکل، یک امر قلبی است که باید با یک فعل خارجی (بستن زانوی شتر) همراه شود. اعتماد به خدا، جایگزین انجام وظیفه و استفاده از اسباب نیست.
رمزِ الکاسِب حبیبُ الله شنو
از توکّل در سبب کاهل مشو
حدیث دوم («کاسب، دوست خداست»)، ارزش کار و کوشش برای کسب روزی را تا حد دوستی با خدا بالا میبرد. این نگاه، دقیقاً در نقطهی مقابل دیدگاه نخجیران است که تلاش را «فضولی» میدانستند. شیر با این استناد، تنبلی را از جامهی تقدس بیرون میآورد و آن را در جایگاه واقعیاش، یعنی کاهلی، مینشاند.
ستون دوم استدلال شیر، مفهوم «شکر نعمت» است. خداوند به انسان ابزارهایی چون دست، پا و عقل داده است. اینها نعمات الهی هستند و شکر هر نعمتی، استفاده از آن در راهی است که برایش آفریده شده.
پای داری چون کُنی خود را تو لنگ؟
دست داری چون کُنی پنهان تو چنگ؟خواجه چون بیلی به دست بنده داد
بی زبان معلوم شد او را مُراد
مولانا با این تمثیل ساده و قدرتمند، نشان میدهد که وجود ابزار، خود گویای مراد صاحب ابزار است. بیکار گذاشتن این تواناییها، نوعی ناسپاسی و «کفران نعمت» است.
سعیِ شکرِ نعمتش قدرت بود
جَبر تو انکار آن نعمت بودشکرِ قدرت قدرتت افزون کند
جَبرْ نعمت از کفت بیرون کند
در این ابیات، «جبر» به معنای جبرگرایی و تنبلی، معادل «انکار نعمت» قرار داده میشود. شکرگزاری واقعی، به کار انداختن قدرت و توانایی است و این شکر، خود موجب افزایش نعمت (قدرت) میشود. در نهایت، شیر جمعبندی خود را در بیتی ارائه میدهد که میتوان آن را مانیفست مولانا در باب تعادل میان جهد و توکل دانست:
گر توکّل میکنی در کار کن
کشت کن پس تکیه بر جبّار کُن
این بیت، یک دستورالعمل کامل است. توکل، امری پس از عمل است، نه به جای آن. سالک باید ابتدا زمین وجود خود را شخم بزند، بذر عمل را بکارد («کشت کن»)، و سپس برای نتیجه دادن آن، بر قدرت مطلق خداوند («جبّار») تکیه کند. تلاش انسان و لطف خدا، دو بال یک پروازند.
بخش سوم: استدلال متقابل و داستان مرد گریزان از عزرائیل
نخجیران پس از شنیدن استدلالهای محکم شیر، قانع نمیشوند و برای اثبات بیهودگی تلاش در برابر تقدیر، داستانی عبرتآموز را نقل میکنند: مردی هراسان به بارگاه سلیمان نبی پناه میبرد و میگوید که عزرائیل با خشمی هولناک به او نگریسته است. او از سلیمان میخواهد که به باد فرمان دهد تا او را در یک لحظه به هندوستان ببرد تا از چنگال مرگ بگریزد.
گفت عزراییل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین
سلیمان چنین میکند. روز بعد، سلیمان از عزرائیل سبب آن نگاه خشمآلود را جویا میشود. عزرائیل پاسخ میدهد که نگاهش از سر خشم نبوده، بلکه از تعجب بوده است.
گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجّب دیدمش در رَهگذرکه مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو به هندِستان ستاناز عجب گفتم گر او را صد پَرست
او به هندستان شدن دور اندرست
این داستان، که اوج استدلال جبرگرایان است، نشان میدهد که چگونه «جهد» و «تدبیر» انسان برای فرار از تقدیر، خود به ابزاری برای تحقق همان تقدیر بدل میشود. فرار او به هندوستان، دقیقاً همان چیزی بود که مرگ او را در مکان و زمان مقرر ممکن ساخت. نخجیران با این داستان نتیجه میگیرند:
از که بگریزیم؟ از خود؟ ای مُحال
از که برباییم؟ از حق؟ ای وبال
این پرسش، قلب دیدگاه جبری است: فرار از تقدیر، فرار از خداست و فرار از خدا، فرار از خود است که امری محال میباشد.
بخش چهارم: پاسخ نهایی شیر و تفکیک دو نوع جهد
پاسخ شیر به این داستان بسیار هوشمندانه است. او اصل تقدیر را انکار نمیکند، اما نوع «جهد» را زیر سؤال میبرد. او میان تلاش مذموم (فرار از تقدیر) و تلاش ممدوح (حرکت در مسیر امر الهی) تمایز قائل میشود.
شیر گفت آری ولیکن هم ببین
جهدهای انبیا و مؤمنین
شیر میگوید: درست است که تلاش آن مرد بیهوده بود، اما آیا تلاش پیامبران و مؤمنان نیز چنین است؟ جهد آنها نه برای فرار از خدا، که برای رسیدن به خداست. سپس به تفکیک میان دو نوع «مکر» یا تدبیر میپردازد:
مکرها در کسب دنیا بارد است
مکرها در ترک دنیا وارد استمکر آن باشد که زندان حفره کرد
آنکه حفره بست آن مکریست سرداین جهان زندان و ما زندانیان
حفرهکن زندان و خود را وا رهان
اینجا مولانا تعریفی انقلابی از «جهد» ارائه میدهد. تلاش واقعی، کوشش برای انباشت مال و مقام دنیوی نیست (که این «مکری سرد» و بیهوده است)، بلکه تلاشی است برای رهایی از زندان نفس و تعلقات دنیوی. جهد مقدس، کندن راهی برای فرار از این زندان است. با این تعریف، تلاش نه تنها در تضاد با تقدیر نیست، بلکه عین حرکت در جهت مراد الهی است.
بخش پنجم: پیروزی خرگوش؛ سنتز توکل و جهد در میدان عمل
مناظرهی نظری با پیروزی نسبی شیر به پایان میرسد و نخجیران عهد خود را میپذیرند. اما نقطهی اوج داستان و راهحل نهایی مولانا، در عمل آشکار میشود. زمانی که قرعه به نام خرگوش، ضعیفترین موجود، میافتد، او نه راه تسلیم محض را برمیگزیند و نه راه تکیه بر زور. او راه سوم، یعنی راه «تدبیر متوکلانه» را انتخاب میکند.
اهمیت انتخاب خرگوش در این است که او به ضعف خود آگاه است. همین آگاهی، او را از غرور بازمیدارد و به منبع لایزال قدرت الهی متصل میکند. او خود تصریح میکند که این تدبیر، نه از زیرکی او، که از الهام حق است:
گفت ای یاران حقم الهام داد
مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
این بیت، کلید فهم ماجراست. «جهد» خرگوش، یک جهد نفسانی و خودمحور نیست؛ بلکه تلاشی است که از منبع الهام سرچشمه گرفته و با نور حق روشن شده است. او با تأخیر عمدی، شیر را به اوج خشم و غرور میرساند. سپس با حیلهای هوشمندانه، او را به کنار چاهی میبرد و ادعا میکند که شیر دیگری در آن چاه کمین کرده و مانع آمدن او شده است. شیر، که نماد نفس اماره و قدرت کور است، با دیدن عکس خود و خرگوش در آب، آن را رقیبی واقعی میپندارد و از فرط خشم و خودبینی، خود را به درون چاه میافکند.
شیر خود را دید در چه وز غلو
خویش را نشناخت آن دم از عدودر فتاد اندر چهی کو کنده بود
زانک ظلمش در سرش آینده بود
هلاکت شیر، هلاکت نفس امارهای است که در دام تصویر خود گرفتار آمده است. او قربانی دشمنی بیرونی نمیشود؛ قربانی جهل و غرور درونی خویش است. مولانا از این واقعه، یک قانون کلی روانشناختی و عرفانی استخراج میکند:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان
پیروزی خرگوش، پیروزی «جهد»ی است که از «توکل» نیرو گرفته است. او از ابزار عقل و تدبیر که خداوند به او بخشیده بهره میبرد، اما چون به ضعف خود معترف است، این تدبیر به الهام الهی بدل میشود و او را بر دشمنی که صدها برابر از او قویتر است، چیره میسازد.
بخش ششم: فراسوی حکایت؛ جهاد اکبر و پژواک در دیوان
مولانا بلافاصله پس از پایان داستان و شادی نخجیران، افق بالاتری را میگشاید. او با اشاره به حدیث مشهور «رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»، تمام این ماجرا را مقدمهای برای نبرد اصلی معرفی میکند:
ای شهان کُشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرونکشتن این، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست
این گذار، نشان میدهد که تمام آن مناظرهی طولانی در باب جهد و توکل، برای تنظیم رابطهی انسان با دنیای بیرون بود. اما اکنون که خصم بیرونی از میان رفته، نوبت به «شیر باطن» یعنی نفس اماره میرسد. این دشمن، به مراتب خطرناکتر است و با حیلههای عقل جزوی (مانند حیلهی خرگوش) از پا درنمیآید. غلبه بر این شیر، نیازمند نوع والاتری از جهد و توکل است؛ جهادی که در آن، سالک باید تماماً خود را به حق بسپارد.
این مضمون در دیوان شمس، که زبان جذبه و شور است، به شکل یک پارادوکس عاشقانه بیان میشود. در آنجا، مولانا از حیرت سالکی سخن میگوید که همزمان مأمور به سببجویی و دل کندن از سبب است:
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
این بیت، به زیبایی سرگشتگی سالکی را به تصویر میکشد که میان دو فرمان به ظاهر متضاد قرار گرفته است. در فضای تغزلی دیوان، راهحل این پارادوکس، نه در استدلال فلسفی، که در غرق شدن در اقیانوس عشق است؛ جایی که دوگانگیها در آتش وحدت میسوزند و سالک درمییابد که فاعل حقیقی در تمام تلاشها و توکلها، خودِ اوست.
نتیجهگیری نهایی: موضع متعالی مولانا
با بررسی دقیق حکایت شیر و نخجیران و دیگر آثار مولانا، آشکار میشود که او هیچگاه جانب یکی از دو قطب افراطی «جبر محض» یا «اختیار مطلق» را نمیگیرد.
* او دیدگاه نخجیران (جبرگرایی منفعل) را قاطعانه رد میکند، زیرا آن را بهانهای برای تنبلی، بیمسئولیتی و کفران نعمت میداند.
* او دیدگاه اولیه شیر (تکیهی صرف بر قدرت و اسباب) را نیز به هلاکت محکوم میبیند، زیرا این نگرش به غرور، خودبینی و غفلت از خداوند میانجامد و انسان را در چاه نفسانیات خود سرنگون میسازد.
موضع نهایی مولانا، یک سنتز درخشان و متعالی است: «کوششِ برخاسته از توکل» یا «توکلِ آمیخته با عمل».
از دیدگاه او، انسان موظف است که از تمام استعدادها و ابزارهای مادی و معنوی خود (عقل، تدبیر، قدرت، دعا) که امانتهای الهی هستند، به بهترین شکل ممکن استفاده کند (این جهد است). اما در همان حال، باید با تمام وجود معترف باشد که تأثیر نهایی، کارآمدی اسباب و نتیجهی نهایی، تنها و تنها به اراده، لطف و توفیق خداوند بستگی دارد (این توکل است).
مولانا نه در کنار نخجیرانِ تنبل میایستد و نه در کنار شیرِ مغرور. او در کنار خرگوش است؛ نماد سالک هوشمندی که با پای «جهد» بر زمین استوار اسباب راه میرود، اما با چشم «توکل» به آسمان بیانتهای لطف الهی مینگرد و میداند که پیروزی نهایی، نه از زیرکی او، که از تأیید و الهام حق است.
برای پژوهش بیشتر:
برای تعمیق این بحث، مطالعهی حکایت «آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا میکرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج» در دفتر سوم مثنوی (بخش ۵۴) بسیار راهگشاست. در آنجا مولانا بار دیگر به تفصیل به نقد دیدگاهی میپردازد که به بهانهی توکل، دست از کار و کوشش میشوید و نشان میدهد که روزی بیرنج، تنها پس از عبور از مرحلهی رنج و کوشش به دست میآید.
شاید بپرسی
- داستان کنیزک و پادشاه — نخستین قصهٔ مثنوی — را تعریف کن و بگو پیامش چیست.
- حکایت طوطی و بازرگان دربارهٔ چیست و چرا طوطی خود را مرده نشان داد؟
- قصهٔ موسی و شبان چه میگوید؟ چرا خدا موسی را سرزنش کرد، نه شبان را؟
- داستان فیل در خانهٔ تاریک چه درسی دربارهٔ شناخت حقیقت میدهد؟
- داستان پیر چنگی را بیاور؛ چرا نواختنِ او در گورستان شنیده شد؟