دفتر ۱ · 79 beyts
بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:248 بود بقّالی و وی را طوطیی خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
- M1:249 بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگَران
- M1:250 در خطاب آدمی ناطق بُدی در نوای طوطیان حاذق بُدی
- M1:251 خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود
- M1:252 گربهای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان
- M1:253 جَست از سوی دکان سویی گریخت شیشههای روغنِ گُل را بریخت
- M1:254 از سوی خانه بیامد خواجهاش بر دکان بنشست فارغ خواجهوَش
- M1:255 دید پُر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
- M1:256 روزکی چندی سخن کوتاه کرد مردِ بقّال از ندامت آه کرد
- M1:257 ریش بر میکَند و میگفت ای دریغ کافتابِ نعمتم شد زیر میغ
- M1:258 دستِ من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سَرِ آن خوش زبان
- M1:259 هدیهها میداد هر درویش را تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
- M1:260 بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
- M1:261 مینمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندرآید او بگُفت
- M1:262 جولقیّی سَر برهنه میگذشت با سر بیمو چو پُشت طاس و طشت
- M1:263 آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
- M1:264 کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
- M1:265 از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحبدلق را
- M1:266 کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
- M1:267 جمله عالَم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدالِ حقّ آگاه شد
- M1:268 هَمسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند
- M1:269 گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور
- M1:270 این ندانستند ایشان از عَمی هست فرقی درمیان بیمُنتَهی
- M1:271 هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
- M1:272 هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب
- M1:273 هر دو نی خوردند از یک آبْخَور این یکی خالی و آن پر از شکر
- M1:274 صد هزاران این چنین اَشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین
- M1:275 این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا
- M1:276 این خورد زاید همه بُخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد
- M1:277 این زمینِ پاک و آن شورهست و بد این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد
- M1:278 هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست
- M1:279 جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آبِ خوش از شورهآب
- M1:280 سحر را با مُعجزه کرده قیاس هر دو را بر مَکر پندارد اساس
- M1:281 ساحرانِ موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا
- M1:282 زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
- M1:283 لعنةُ الله این عمل را در قفا رحمةُ الله آن عمل را در وفا
- M1:284 کافران اندر مِری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع
- M1:285 هرچه مردم میکند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم
- M1:286 او گمان بُرده که من کردم، چو او فرق را کی داند آن استیزهرو
- M1:287 این کند از امر و او بهرِ ستیز بر سَرِ استیزهرویان خاک ریز
- M1:288 آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز
- M1:289 در نماز و روزه و حجّ و زکات با منافق مؤمنان در بُرد و مات
- M1:290 مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
- M1:291 گرچه هر دو بر سَرِ یک بازیاند هر دو با هم مروزی و رازیاند
- M1:292 هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود
- M1:293 مؤمنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود
- M1:294 نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است
- M1:295 میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظ مؤمن جُز پی تعریف نیست
- M1:296 گر منافق خوانیش این نامِ دون همچو کژدم میخلد در اندرون
- M1:297 گرنه این نام اشتقاق دوزِخَست پس چرا در وی مَذاق دوزخست
- M1:298 زشتی آن نامِ بَد از حرف نیست تلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست
- M1:299 حرفْ ظرف آمد درو معنی چو آب بحرِ معنی عِندَهُ اُمُّ الکِتاب
- M1:300 بحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان در میانشان بَرزَخُ لا یَبغیان
- M1:301 وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصلِ آن
- M1:302 زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
- M1:303 هر که را در جان خدا بنهد مِحَک هر یقین را باز داند او ز شَک
- M1:304 در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد
- M1:305 در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرد چون در آمد حِسّ زنده پی ببُرد
- M1:306 حِسّ دنیا نردبان این جهان حِسّ دینی نردبان آسمان
- M1:307 صحّت این حس بجویید از طبیب صحّت آن حس بجویید از حبیب
- M1:308 صحّت این حس ز معموریّ تن صحّت آن حس ز تخریبِ بدن
- M1:309 راهِ جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند
- M1:310 کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر
- M1:311 آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آبِ خورد
- M1:312 پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوستِ تازه بعد از آنش بر دمید
- M1:313 قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سَد
- M1:314 کارِ بیچون را که کیفیّت نهد اینک گفتم این ضرورت میدهد
- M1:315 گَه چنین بنماید و گَه ضِدّ این جز که حیرانی نباشد کار دین
- M1:316 نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مَستِ دوست
- M1:317 آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست
- M1:318 روی هر یک مینگر میدار پاس بوکْ گردی تو ز خدمت روشناس
- M1:319 چون بسی ابلیسِ آدمروی هست پس به هر دستی نشاید داد دست
- M1:320 زانک صیّاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغگیر
- M1:321 بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیابد دام و نیش
- M1:322 حرفِ درویشان بدزدد مَردِ دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون
- M1:323 کارِ مَردان روشنی و گرمیَست کارِ دونان حیله و بیشرمیَست
- M1:324 شیر پشمین از برای کَد کنند بومُسَیلِم را لقب احمد کنند
- M1:325 بومُسَیلِم را لقب کذّاب ماند مر محمد را اولُو الاَلباب ماند
- M1:326 آن شراب حق خِتامش مُشکِ ناب باده را ختمش بود گَند و عذاب
❋