دفتر ۱ · 31 beyts
بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:875 این عجایب دید آن شاه جهود جُز که طنز و جز که انکارش نبود
- M1:876 ناصحان گفتند از حد مگذران مرکبِ استیزه را چندین مران
- M1:877 ناصحان را دست بَست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد
- M1:878 بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید
- M1:879 بعد از آن آتش چهل گَز بر فروخت حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
- M1:880 اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها
- M1:881 هم ز آتش زاده بودند آن فریق جزوها را سوی کُل باشد طریق
- M1:882 آتشی بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ایشان چو خَس
- M1:883 آنک بودست امُّه الهاویه هاویه آمد مَرورا زاویه
- M1:884 مادر فرزند جویان ویَست اصلها مر فرعها را در پیَست
- M1:885 آبها در حوض اگر زندانیَست باد نَشفش میکند کارکانیست
- M1:886 میرهاند میبَرد تا مَعدنش اندک اندک تا نبینی بُردنش
- M1:887 وین نفس جانهای ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبس جهان
- M1:888 تا اِلَیهِ یَصعَد اَطیابُ الکَلِم صاعِداََ مِنّا اِلی حَیثُ عَلِم
- M1:889 تَرتَقی اَنفاسُنا بِالمُنتَقا مُحتَفاََ مِنّا اِلی دارِالبَقا
- M1:890 ثُمَّ تَأتینا مُکافاتُ المَقال ضِعفَ ذاکَ رَحمَةََ مِن ذِی الجَلال
- M1:891 ثُمَّ یُلجینا اِلی اَمثالِها کَی یَنالَ العَبدُ مِمّا نالَها
- M1:892 هاکَذا تَعرُج وَ تَنزِل دایما ذا فَلازِلتَ عَلَیه قایما
- M1:893 پارسی گوییم یعنی این کشش زان طرف آید که آمد آن چشش
- M1:894 چشم هر قومی به سویی ماندهست کان طرف یک روز ذوقی راندهست
- M1:895 ذوق جنس از جنس خود باشد یقین ذوق جزو از کل خود باشد ببین
- M1:896 یا مگر آن قابل جِنسی بود چون بدو پیوست جنس او شود
- M1:897 همچو آب و نان که جنس ما نبود گشت جنس ما و اندر ما فزود
- M1:898 نقش جنسیّت ندارد آب و نان ز اعتبار آخر آن را جنس دان
- M1:899 ور ز غیر جنس باشد ذوقِ ما آن مگر مانند باشد جنس را
- M1:900 آنک مانندست باشد عاریت عاریت باقی نماند عاقبت
- M1:901 مرغ را گر ذوق آید از صفیر چونک جنس خود نیابد شد نفیر
- M1:902 تشنه را گر ذوق آید از سَراب چون رسد در وی گریزد جوید آب
- M1:903 مفلسان هم خوش شوند از زر قلب لیک آن رسوا شود در دارِ ضرب
- M1:904 تا زر اندودیت از ره نَفکند تا خیال کژ ترا چَه نَفکند
- M1:905 از کلیله باز جو آن قصّه را واندر آن قصه طلب کن حِصّه را
❋