دفتر ۱ · 34 beyts
بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضیالله عنه
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:1452 مرد گفتش کای امیرالمؤمنین جان ز بالا چون در آمد در زمین
- M1:1453 مرغ بیاندازه چون شد در قفس گفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص
- M1:1454 بر عدمها کان ندارد چشم و گوش چون فسون خوانَد همی آید به جوش
- M1:1455 از فسونِ او عدمها زودْ زود خوش معلق میزند سوی وجود
- M1:1456 باز بر موجود افسونی چو خوانْد زو دو اسپه در عدم موجود راند
- M1:1457 گفت در گوش گُل و خندانش کرد گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
- M1:1458 گفت با جسمْ آیتی تا جان شد او گفت با خورشیدْ تا رخشان شد او
- M1:1459 باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف در رخ خورشید افتد صد کسوف
- M1:1460 تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْد کو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند
- M1:1461 تا به گوش خاک حق چه خوانده است کو مراقب گشت و خامش مانده است
- M1:1462 در تردد هر که او آشفته است حق به گوش او معما گفته است
- M1:1463 تا کند محبوسش اندر دو گمان آن کنم آن گفت یا خود ضد آن
- M1:1464 هم ز حق ترجیح یابد یک طرف زان دو یک را برگزیند زان کنف
- M1:1465 گر نخواهی در تردد هوش جان کم فشار این پنبه اندر گوش جان
- M1:1466 تا کنی فهم آن معماهاش را تا کنی ادراک رمز و فاش را
- M1:1467 پس محل وحی گردد گوش جان وحی چه بود گفتنی از حس نهان
- M1:1468 گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
- M1:1469 لفظ جبرم عشق را بیصبر کرد وانک عاشق نیست حبس جبر کرد
- M1:1470 این معیت با حقست و جبر نیست این تجلی مه است این ابر نیست
- M1:1471 ور بود این جبر جبر عامه نیست جبر آن امارهٔ خودکامه نیست
- M1:1472 جبر را ایشان شناسند ای پسر که خدا بگشادشان در دل بصر
- M1:1473 غیب و آینده بریشان گشت فاش ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
- M1:1474 اختیار و جبر ایشان دیگرست قطرهها اندر صدفها گوهرست
- M1:1475 هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ در صدف آن در خردست و سترگ
- M1:1476 طبع ناف آهوست آن قوم را از برون خون و درونشان مشکها
- M1:1477 تو مگو کین مایه بیرون خون بود چون رود در ناف مشکی چون شود
- M1:1478 تو مگو کین مس برون بد محتقر در دل اکسیر چون گیرد گهر
- M1:1479 اختیار و جبر در تو بد خیال چون دریشان رفت شد نور جلال
- M1:1480 نان چو در سفرهست باشد آن جماد در تن مردم شود او روح شاد
- M1:1481 در دل سفره نگردد مستحیل مستحیلش جان کند از سلسبیل
- M1:1482 قوت جانست این ای راستخوان تا چه باشد قوت آن جان جان
- M1:1483 گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان میشکافد کوه را با بحر و کان
- M1:1484 زور جان کوه کن شق حجر زور جان جان در انشق القمر
- M1:1485 گر گشاید دلْ سرِ انبان راز جان به سوی عرش سازد ترکتاز
❋