دفتر ۲ · 47 beyts
بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:3535 پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت
- M2:3536 مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب
- M2:3537 آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم
- M2:3538 گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد
- M2:3539 از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر گماشت
- M2:3540 گفت راه اوسط ارچه حکمتست لیک اوسط نیز هم با نسبتست
- M2:3541 آب جو نسبت باشتر هست کم لیک باشد موش را آن همچو یم
- M2:3542 هر که را باشد وظیفه چار نان دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن
- M2:3543 ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسیر حرص مانند بط است
- M2:3544 هر که او را اشتها ده نان بود شش خورد میدان که اوسط آن بود
- M2:3545 چون مرا پنجاه نان هست اشتها مر تو را شش گرده همدستیم نی
- M2:3546 تو به ده رکعت نماز آیی ملول من به پانصد در نیایم در نحول
- M2:3547 آن یکی تا کعبه حافی میرود وین یکی تا مسجد از خود میشود
- M2:3548 آن یکی در پاکبازی جان بداد وین یکی جان کند تا یک نان بداد
- M2:3549 این وسط در با نهایت میرود که مر آن را اول و آخر بود
- M2:3550 اول و آخر بباید تا در آن در تصور گنجد اوسط یا میان
- M2:3551 بینهایت چون ندارد دو طرف کی بود او را میانه منصرف
- M2:3552 اول و آخر نشانش کس نداد گفت لو کان له البحر مداد
- M2:3553 هفت دریا گر شود کلی مداد نیست مر پایان شدن را هیچ امید
- M2:3554 باغ و بیشه گر بود یکسر قلم زین سخن هرگز نگردد هیچ کم
- M2:3555 آن همه حبر و قلم فانی شود وین حدیث بیعدد باقی بود
- M2:3556 حالت من خواب را ماند گهی خواب پندارد مر آن را گمرهی
- M2:3557 چشم من خفته دلم بیدار دان شکل بیکار مرا بر کار دان
- M2:3558 گفت پیغامبر که عینای تنام لا ینام قلبی عن رب الانام
- M2:3559 چشم تو بیدار و دل خفته بخواب چشم من خفته دلم در فتح باب
- M2:3560 مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست
- M2:3561 تو ز ضعف خود مکن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
- M2:3562 بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ
- M2:3563 پای تو در گِل، مرا گِل گشته گُل مر تو را ماتم مرا سور و دهل
- M2:3564 در زمینم با تو ساکن در محل میدوم بر چرخ هفتم چون زحل
- M2:3565 همنشینت من نیم سایهٔ من است برتر از اندیشهها پایهٔ من است
- M2:3566 زانک من ز اندیشهها بگذشتهام خارج اندیشه پویان گشتهام
- M2:3567 حاکم اندیشهام محکوم نی زانک بنّا حاکم آمد بر بنا
- M2:3568 جمله خلقان سخرهٔ اندیشهاند زان سبب خسته دل و غمپیشهاند
- M2:3569 قاصدا خود را به اندیشه دهم چون بخواهم از میانشان بر جهم
- M2:3570 من چو مرغ اوجم اندیشه مگس کی بود بر من مگس را دسترس
- M2:3571 قاصدا زیر آیم از اوج بلند تا شکستهپایگان بر من تنند
- M2:3572 چون ملالم گیرد از سفلی صفات بر پرم همچون طیور الصافات
- M2:3573 پر من رستهست هم از ذات خویش بر نچفسانم دو پر من با سریش
- M2:3574 جعفر طیار را پر جاریهست جعفر طرار را پر عاریهست
- M2:3575 نزد آنک لم یذق دعویست این نزد سکان افق معنیست این
- M2:3576 لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پر یکی پیش ذباب
- M2:3577 چونک در تو میشود لقمه گهر تن مزن چندانک بتوانی بخور
- M2:3578 شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن در لگن قی کرد پر دُر شد لگن
- M2:3579 گوهر معقول را محسوس کرد پیر بینا بهر کمعقلی مرد
- M2:3580 چونک در معده شود پاکت پلید قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
- M2:3581 هر که در وی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورد او را حلال
❋