دفتر ۲ · 66 beyts
بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:778 آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْت هم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
- M2:779 آن یکی گفتش که: از بدگوهری یاد ناوردی تو حقِ مادری؟
- M2:780 هی تو مادر را چرا کُشتی؟ بگو او چه کرد آخر بگو ای زشتخو؟
- M2:781 گفت: کاری کرد کان عار وی است کشتمش کان خاک، سَتّار وی است
- M2:782 گفت: آنکس را بِکُش ای مُحْتَشَم گفت: پس هر روز مَردی را کُشَم
- M2:783 کُشْتَم او را رَستم از خونهای خلق نای او بُرَّم بِه است از نای خلق
- M2:784 نَفْسِ توست آن مادرِ بدخاصیت که فساد اوست در هر ناحیت
- M2:785 هین بِکُش او را که بهرِ آن دَنی هر دمی، قصدِ عزیزی میکنی
- M2:786 از وی این دنیای خوش بر توست تنگ از پیِ او، با حق و با خلق، جنگ
- M2:787 نَفْس کُشتی باز رَستی ز اعْتِذار کس، تو را دشمن نَمانَد در دیار
- M2:788 گر شکال آرد کسی بر گفتِ ما از برای انبیا و اولیا
- M2:789 کانبیا را نی که نَفْسِ کُشْته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود؟
- M2:790 گوش نِه تو، ای طلبکار صواب بشنو این اشکال و شُبْهَت را جواب
- M2:791 دشمنِ خود بودهاند آن مُنْکِران زخم، بر خود میزدند ایشان، چنان
- M2:792 دشمن، آن باشد که قصدِ جان کند دشمن، آن نَبْوَد که خود، جان میکَنَد
- M2:793 نیست خفاشک، عدوی آفتاب او، عدوی خویش آمد در حجاب
- M2:794 تابشِ خورشید او را میکُشَد رنجِ او، خورشید هرگز کِی کَشَد؟
- M2:795 دشمن، آن باشد کز او آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب
- M2:796 مانعِ خویشاند جملهٔ کافران از شعاعِ جوهرِ پیغمبران
- M2:797 کِی حجابِ چشمِ آن فردند خلق؟ چشم خود را کور و کژ کردند خلق
- M2:798 چون غلام هندوی کو کین کِشَد از ستیزهٔ خواجه، خود را میکُشَد
- M2:799 سرنگون میافتد از بامِ سرا تا زیانی کرده باشد خواجه را
- M2:800 گر شود بیمار، دشمن با طبیب ور کند کودک، عداوت با ادیب
- M2:801 در حقیقت، رهزنِ جانِ خَودند راهِ عقل و جانِ خود را خود زَدند
- M2:802 گازُری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم میگیرد ز آب
- M2:803 تو یکی بنگر که را دارد زیان عاقبت کِبْوَد سیهاختر از آن؟
- M2:804 گر تو را حق آفریند زشترو هان مَشو هم زشترو، هم زشتخو
- M2:805 ور بَرَد کَفْشَت مَرو در سنگلاخ ور دو شاخهستت مشو تو چار شاخ
- M2:806 تو، حَسودی کز فلان، من، کمترم میفَزاید کمتری در اخترم
- M2:807 خود، حَسَد، نقصان و عیبی دیگر است بلک از جمله کمیها بتّر است
- M2:808 آن بلیس از ننگ و عارِ کمتری خویش را افکند در صد اَبْتَری
- M2:809 از حَسَد میخواست تا بالا بُوَد خود چه بالا بلک خونپالا بُوَد
- M2:810 آن ابوجهل از محمّد ننگ داشت وز حَسَد خود را به بالا میفَراشت
- M2:811 بوالحِکَم نامش بُد و بوجَهْل شد ای بسا اهل از حَسَد، نااهل شد
- M2:812 من ندیدم در جهانِ جستوجو هیچ اهلیّت، بِه از خوی نکو
- M2:813 انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آیَد حَسَدها در قَلَق
- M2:814 زانک کس را از خدا عاری نبود حاسِدِ حق، هیچ دَیّاری نبود
- M2:815 آن کسی کش مِثْلِ خود پنداشتی زان سَبَب با او، حَسَد برداشتی
- M2:816 چون مُقَرَّر شد بزرگی رسول پس حَسَد نایَد کسی را از قبول
- M2:817 پس به هر دوری، ولیی قائم است تا قیامت، آزمایش، دائم است
- M2:818 هر که را خوی نکو باشد بِرَست هرکسی کاو شیشهدل باشد شِکَسْت
- M2:819 پس امامِ حیِّ قائم، آن ولیست خواه از نسلِ عُمَر خواه از عَلیست
- M2:820 مهدی و هادی، ویست ای راهجو هم نهان و هم نشسته، پیشِ رو
- M2:821 او چو نور است و خرد، جبریل اوست وان ولیِ کم از او، قندیلِ اوست
- M2:822 وانک زین قندیلِ کممشکاتِ ماست نور را در مرتبه، ترتیبهاست
- M2:823 زانک هفصد پرده دارد نورِ حق پردههای نور دان چندین طَبَق
- M2:824 از پس هر پرده، قومی را مقام صفصفاند این پردههاشان تا امام
- M2:825 اهلِ صفِ آخرین از ضعفِ خویش چشمشان طاقت ندارد نورِ بیش
- M2:826 وان صفِ پیش از ضعیفی بصر تاب نارَد روشنایی، بیشتر
- M2:827 روشنایی کاو حیاتِ اول است رنجِ جان و فتنهٔ این اَحْوَل است
- M2:828 اَحْوَلیها اندکاندک کم شود چون ز هفصد بگذرد او یَم شود
- M2:829 آتشی کاصلاحِ آهن یا زَر است کی صَلاحِ آبی و سیبِ تر است؟
- M2:830 سیب و آبی، خامیی دارد خفیف نِی چو آهن، تابشی خواهد لطیف
- M2:831 لیک آهن را لطیف، آن شعلههاست کو جذوبِ تابشِ آن اژدهاست
- M2:832 هست آن آهن، فقیرِ سختکش زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش
- M2:833 حاجِبِ آتش بُوَد بیواسطه در دلِ آتش رَوَد بیرابطه
- M2:834 بیحجاب آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب
- M2:835 واسطه دیگی بود یا تابهای همچو پا را در روش پاتابهای
- M2:836 یا مکانی در میان تا آن هوا میشود سوزان و میآرد بما
- M2:837 پس فقیر آنست کو بی واسطهست شعلهها را با وجودش رابطهست
- M2:838 پس دل عالم ویست ایرا که تن میرسد از واسطهٔ این دل به فن
- M2:839 دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو
- M2:840 پس نظرگاه شعاع آن آهنست پس نظرگاه خدا دل نه تنست
- M2:841 بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وهم عام
- M2:842 تا نگردد نیکوی ما بدی اینک گفتم هم نبد جز بیخودی
- M2:843 پای کژ را کفش کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود
❋