دفتر ۲  ·  32 beyts

بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M2:1602 رحمت صد تو بر آن بلقیس باد که خدایش عقل صد مرده بداد
  2. M2:1603 هدهدی نامه بیاورد و نشان از سلیمان چند حرفی با بیان
  3. M2:1604 خواند او آن نکته‌های با شمول با حقارت ننگرید اندر رسول
  4. M2:1605 جسم هدهد دید و جان عنقاش دید حس چو کفی دید و دل دریاش دید
  5. M2:1606 عقل با حس زین طلسمات دو رنگ چون محمد با ابوجهلان به جنگ
  6. M2:1607 کافران دیدند احمد را بشر چون ندیدند از وی انشق القمر
  7. M2:1608 خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویش دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
  8. M2:1609 دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواند
  9. M2:1610 زانک او کف دید و دریا را ندید زانک حالی دید و فردا را ندید
  10. M2:1611 خواجهٔ فردا و حالی پیش او او نمی‌بیند ز گنجی جز تسو
  11. M2:1612 ذره‌ای زان آفتاب آرد پیام آفتاب آن ذره را گردد غلام
  12. M2:1613 قطره‌ای کز بحر وحدت شد سفیر هفت بحر آن قطره را باشد اسیر
  13. M2:1614 گر کف خاکی شود چالاک او پیش خاکش سر نهد افلاک او
  14. M2:1615 خاک آدم چونک شد چالاک حق پیش خاکش سر نهند املاک حق
  15. M2:1616 السماء انشقت آخر از چه بود از یکی چشمی که خاکیی گشود
  16. M2:1617 خاک از دردی نشیند زیر آب خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب
  17. M2:1618 آن لطافت پس بدان کز آب نیست جز عطای مبدع وهاب نیست
  18. M2:1619 گر کند سفلی هوا و نار را ور ز گل او بگذراند خار را
  19. M2:1620 حاکمست و یفعل الله ما یشا کو ز عین درد انگیزد دوا
  20. M2:1621 گر هوا و نار را سفلی کند تیرگی و دردی و ثفلی کند
  21. M2:1622 ور زمین و آب را علوی کند راه گردون را به پا مطوی کند
  22. M2:1623 پس یقین شد که تعز من تشا خاکیی را گفت پرها بر گشا
  23. M2:1624 آتشی را گفت رو ابلیس شو زیر هفتم خاک با تلبیس شو
  24. M2:1625 آدم خاکی برو تو بر سها ای بلیس آتشی رو تا ثری
  25. M2:1626 چار طبع و علت اولی نیم در تصرف دایما من باقیم
  26. M2:1627 کار من بی علتست و مستقیم هست تقدیرم نه علت ای سقیم
  27. M2:1628 عادت خود را بگردانم بوقت این غبار از پیش بنشانم بوقت
  28. M2:1629 بحر را گویم که هین پر نار شو گویم آتش را که رو گلزار شو
  29. M2:1630 کوه را گویم سبک شو همچو پشم چرخ را گویم فرو در پیش چشم
  30. M2:1631 گویم ای خورشید مقرون شو به ماه هر دو را سازم چو دو ابر سیاه
  31. M2:1632 چشمهٔ خورشید را سازیم خشک چشمهٔ خون را به فن سازیم مشک
  32. M2:1633 آفتاب و مه چو دو گاو سیاه یوغ بر گردن ببنددشان اله

↓ download .txt ↓ JSON