دفتر ۲ · 37 beyts
بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:3308 آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد کو بدست و نیست بر راه رشاد
- M2:3309 شارب خمرست و سالوس و خبیث مر مریدان را کجا باشد مغیث
- M2:3310 آن یکی گفتش ادب را هوش دار خرد نبود این چنین ظن بر کبار
- M2:3311 دور ازو و دور از آن اوصاف او که ز سیلی تیره گردد صاف او
- M2:3312 این چنین بهتان منه بر اهل حق کین خیال تست برگردان ورق
- M2:3313 این نباشد ور بود ای مرغ خاک بحر قلزم را ز مرداری چه باک
- M2:3314 نیست دون القلتین و حوض خرد که تواند قطرهایش از کار برد
- M2:3315 آتش ابراهیم را نبود زیان هر که نمرودیست گو میترس از آن
- M2:3316 نفس نمرودست و عقل و جان خلیل روح در عینست و نفس اندر دلیل
- M2:3317 این دلیل راه رهرو را بود کو بهر دم در بیابان گم شود
- M2:3318 واصلان را نیست جز چشم و چراغ از دلیل و راهشان باشد فراغ
- M2:3319 گر دلیلی گفت آن مرد وصال گفت بهر فهم اصحاب جدال
- M2:3320 بهر طفل نو، پدر تیتی کند گرچه عقلش هندسهٔ گیتی کند
- M2:3321 کم نگردد فضل استاد از علو گر الف چیزی ندارد گوید او
- M2:3322 از پی تعلیم آن بستهدهن از زبان خود برون باید شدن
- M2:3323 در زبان او بباید آمدن تا بیاموزد ز تو او علم و فن
- M2:3324 پس همه خلقان چو طفلان ویند لازمست این پیر را در وقت پند
- M2:3325 آن مرید شیخ بد گوینده را آن به کفر و گمرهی آکنده را
- M2:3326 گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز هین مکن با شاه و با سلطان ستیز
- M2:3327 حوض با دریا اگر پهلو زند خویش را از بیخ هستی بر کند
- M2:3328 نیست بحری کو کران دارد که تا تیره گردد او ز مردار شما
- M2:3329 کفر را حدست و اندازه بدان شیخ و نور شیخ را نبود کران
- M2:3330 پیش بی حد هرچه محدودست لاست کل شیء غیر وجه الله فناست
- M2:3331 کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست
- M2:3332 این فناها پردهٔ آن وجه گشت چون چراغ خفیه اندر زیر طشت
- M2:3333 پس سر این تن حجاب آن سرست پیش آن سر این سر تن کافرست
- M2:3334 کیست کافر غافل از ایمان شیخ کیست مرده بی خبر از جان شیخ
- M2:3335 جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر جانش فزون
- M2:3336 جان ما از جان حیوان بیشتر از چه زان رو که فزون دارد خبر
- M2:3337 پس فزون از جان ما جان ملک کو منزه شد ز حس مشترک
- M2:3338 وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیر را بهل
- M2:3339 زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزونترست از بودشان
- M2:3340 ورنه بهتر را سجود دونتری امر کردن هیچ نبود در خوری
- M2:3341 کی پسندد عدل و لطف کردگار که گلی سجده کند در پیش خار
- M2:3342 جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیزها
- M2:3343 مرغ و ماهی و پری و آدمی زانک او بیشست و ایشان در کمی
- M2:3344 ماهیان سوزنگر دلقش شوند سوزنان را رشتهها تابع بوند
❋