دفتر ۳  ·  16 beyts

بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M3:3014 صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می‌زد جامه‌ها را می‌درید
  2. M3:3015 بانگ می‌زد نک نوای بی‌نوا قحطها و دردها را نک دوا
  3. M3:3016 چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد
  4. M3:3017 کخ‌کخی و های و هویی می‌زدند تای چندی مست و بی‌خود می‌شدند
  5. M3:3018 بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره‌ای آویخته وز نان تهیست
  6. M3:3019 گفت رو رو نقش بی‌معنیستی تو بجو هستی که عاشق نیستی
  7. M3:3020 عشق نان بی نان غذای عاشق است بند هستی نیست هر کو صادقست
  8. M3:3021 عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود
  9. M3:3022 بال نه و گرد عالم می‌پرند دست نه و گو ز میدان می‌برند
  10. M3:3023 آن فقیری کو ز معنی بوی یافت دست ببریده همی زنبیل بافت
  11. M3:3024 عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یک‌رنگ و نفس واحدند
  12. M3:3025 شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت
  13. M3:3026 آدمی کی بو برد از بوی او چونک خوی اوست ضد خوی او
  14. M3:3027 یابد از بو آن پری بوی‌کش تو نیابی آن ز صد من لوت خوش
  15. M3:3028 پیش قبطی خون بود آن آب نیل آب باشد پیش سبطی جمیل
  16. M3:3029 جاده باشد بحر ز اسرائیلیان غرقه گه باشد ز فرعون عوان

↓ download .txt ↓ JSON