دفتر ۴  ·  17 beyts

بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:3238 هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط
  2. M4:3239 پس بگفتندش چه جای خنده است قحط بیخ مؤمنان بر کنده است
  3. M4:3240 رحمت از ما چشم خود بر دوختست ز آفتاب تیز صحرا سوختست
  4. M4:3241 کشت و باغ و رز سیه استاده است در زمین نم نیست نه بالا نه پست
  5. M4:3242 خلق می‌میرند زین قحط و عذاب ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب
  6. M4:3243 بر مسلمانان نمی‌آری تو رحم مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم
  7. M4:3244 رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ست گر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست
  8. M4:3245 گفت در چشم شما قحطست این پیش چشمم چون بهشتست این زمین
  9. M4:3246 من همی‌بینم بهر دشت و مکان خوشه‌ها انبه رسیده تا میان
  10. M4:3247 خوشه‌ها در موج از باد صبا پر بیابان سبزتر از گندنا
  11. M4:3248 ز آزمون من دست بر وی می‌زنم دست و چشم خویش را چون بر کنم
  12. M4:3249 یار فرعون تنید ای قوم دون زان نماید مر شما را نیل خون
  13. M4:3250 یار موسی خرد گردید زود تا نماند خون بینید آب رود
  14. M4:3251 با پدر از تو جفایی می‌رود آن پدر در چشم تو سگ می‌شود
  15. M4:3252 آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست که چنان حرمت نظر را سگ نماست
  16. M4:3253 گرگ می‌دیدند یوسف را به چشم چونک اخوان را حسودی بود و خشم
  17. M4:3254 با پدر چون صلح کردی خشم رفت آن سگی شد گشت بابا یار تفت

↓ download .txt ↓ JSON