دفتر ۴  ·  29 beyts

بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:3267 همچو پوران عزیر اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر
  2. M4:3268 گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان
  3. M4:3269 پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذر از عزیر ما عجب داری خبر
  4. M4:3270 که کسی‌مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد
  5. M4:3271 گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
  6. M4:3272 بانگ می‌زد کای مبشر باش شاد وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
  7. M4:3273 که چه جای مژده است ای خیره‌سر که در افتادیم در کان شکر
  8. M4:3274 وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقد ز انک چشم وهم شد محجوب فقد
  9. M4:3275 کافران را درد و مؤمن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر
  10. M4:3276 زانک عاشق در دم نقدست مست لاجرم از کفر و ایمان برترست
  11. M4:3277 کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
  12. M4:3278 کفر قشر خشک رو بر تافته باز ایمان قشر لذت یافته
  13. M4:3279 قشرهای خشک را جا آتش است قشر پیوسته به مغز جان خوش است
  14. M4:3280 مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست برترست از خوش که لذت گسترست
  15. M4:3281 این سخن پایان ندارد باز گرد تا برآرد موسیم از بحر گرد
  16. M4:3282 درخور عقل عوام این گفته شد از سخن باقی آن بنهفته شد
  17. M4:3283 زر عقلت ریزه است ای متهم بر قراضه مهر سکه چون نهم
  18. M4:3284 عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم
  19. M4:3285 جمع باید کرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
  20. M4:3286 جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه
  21. M4:3287 ور ز مثقالی شوی افزون تو خام از تو سازد شه یکی زرینه جام
  22. M4:3288 پس برو هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه
  23. M4:3289 تا که معشوقت بود هم نان هم آب هم چراغ و شاهد و نقل و شراب
  24. M4:3290 جمع کن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن آنچ هست
  25. M4:3291 زانک گفتن از برای باوریست جان شرک از باوری حق بریست
  26. M4:3292 جان قسمت گشته بر حشو فلک در میان شصت سودا مشترک
  27. M4:3293 پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سکوت
  28. M4:3294 این همی‌دانم ولی مستی تن می‌گشاید بی‌مراد من دهن
  29. M4:3295 آنچنان که از عطسه و از خامیاز این دهان گردد بناخواه تو باز

↓ download .txt ↓ JSON