دفتر ۴ · 63 beyts
بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:3427 من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی
- M4:3428 گفت هستم یار و خویشاوند تو گشتهام امروز حاجتمند تو
- M4:3429 زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون
- M4:3430 سبطیان زو آب صافی میخورند پیش قبطی خون شد آب از چشمبند
- M4:3431 قبط اینک میمرند از تشنگی از پی ادبار خود یا بدرگی
- M4:3432 بهر خود یک طاس را پر آب کن تا خورد از آبت این یار کهن
- M4:3433 چون برای خود کنی آن طاس پر خون نباشد آب باشد پاک و حر
- M4:3434 من طفیل تو بنوشم آب هم که طفیلی در تبع بِجهَد ز غم
- M4:3435 گفت ای جان و جهان خدمت کنم پاس دارم ای دو چشم روشنم
- M4:3436 بر مراد تو روم شادی کنم بندهٔ تو باشم آزادی کنم
- M4:3437 طاس را از نیل او پر آب کرد بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد
- M4:3438 طاس را کژ کرد سوی آبخواه که بخور تو هم شد آن خون سیاه
- M4:3439 باز ازین سو کرد کژ خون آب شد قبطی اندر خشم و اندر تاب شد
- M4:3440 ساعتی بنشست تا خشمش برفت بعد از آن گفتش کای صمصام زفت
- M4:3441 ای برادر این گره را چاره چیست گفت این را او خورد کو متقیست
- M4:3442 متقی آنست کو بیزار شد از ره فرعون و موسیوار شد
- M4:3443 قوم موسی شو بخور این آب را صلح کن با مه ببین مهتاب را
- M4:3444 صدهزاران ظلمتست از خشم تو بر عبادالله اندر چشم تو
- M4:3445 خشم بنشان چشم بگشا شاد شو عبرت از یاران بگیر استاد شو
- M4:3446 کی طفیل من شوی در اغتراف چون ترا کفریست همچون کوه قاف
- M4:3447 کوه در سوراخ سوزن کی رود جز مگر که آن رشتهٔ یکتا شود
- M4:3448 کوه را که کن به استغفار و خوش جام مغفوران بگیر و خوش بکش
- M4:3449 تو بدین تزویر چون نوشی از آن چون حرامش کرد حق بر کافران
- M4:3450 خالق تزویر تزویر ترا کی خرد ای مفتری مفترا
- M4:3451 آل موسی شو که حیلت سود نیست حیلهات باد تهی پیمودنیست
- M4:3452 زهره دارد آب کز امر صمد گردد او با کافران آبی کند
- M4:3453 یا تو پنداری که تو نان میخوری زهر مار و کاهش جان میخوری
- M4:3454 نان کجا اصلاح آن جانی کند کو دل از فرمان جانان بر کند
- M4:3455 یا تو پنداری که حرف مثنوی چون بخوانی رایگانش بشنوی
- M4:3456 یا کلام حکمت و سر نهان اندر آید زغبه در گوش و دهان
- M4:3457 اندر آید لیک چون افسانهها پوست بنماید نه مغز دانهها
- M4:3458 در سر و رو در کشیده چادری رو نهان کرده ز چشمت دلبری
- M4:3459 شاهنامه یا کلیله پیش تو همچنان باشد که قرآن از عتو
- M4:3460 فرق آنگه باشد از حق و مجاز که کند کحل عنایت چشم باز
- M4:3461 ورنه پشک و مشک پیش اخشمی هر دو یکسانست چون نبود شمی
- M4:3462 خویشتن مشغول کردن از ملال باشدش قصد از کلام ذوالجلال
- M4:3463 کاتش وسواس را و غصه را زان سخن بنشاند و سازد دوا
- M4:3464 بهر این مقدار آتش شاندن آب پاک و بول یکسان شد به فن
- M4:3465 آتش وسواس را این بول و آب هر دو بنشانند همچون وقت خواب
- M4:3466 لیک گر واقف شوی زین آب پاک که کلام ایزدست و روحناک
- M4:3467 نیست گردد وسوسه کلی ز جان دل بیابد ره به سوی گلستان
- M4:3468 زانک در باغی و در جویی پرد هر که از سر صحف بویی برد
- M4:3469 یا تو پنداری که روی اولیا آنچنان که هست میبینیم ما
- M4:3470 در تعجب مانده پیغامبر از آن چون نمیبینند رویم مؤمنان
- M4:3471 چون نمیبینند نور روم خلق که سبق بردست بر خورشید شرق
- M4:3472 ور همیبینند این حیرت چراست تا که وحی آمد که آن رو در خفاست
- M4:3473 سوی تو ماهست و سوی خلق ابر تا نبیند رایگان روی تو گبر
- M4:3474 سوی تو دانهست و سوی خلق دام تا ننوشد زین شراب خاص عام
- M4:3475 گفت یزدان که تراهم ینظرون نقش حمامند هم لا یبصرون
- M4:3476 مینماید صورت ای صورتپرست که آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
- M4:3477 پیش چشم نقش میآری ادب کو چرا پاسم نمیدارد عجب
- M4:3478 از چه پس بیپاسخست این نقش نیک که نمیگوید سلامم را علیک
- M4:3479 مینجنباند سر و سبلت ز جود پاس آنک کردمش من صد سجود
- M4:3480 حق اگر چه سر نجنباند برون پاس آن ذوقی دهد در اندرون
- M4:3481 که دو صد جنبیدن سر ارزد آن سر چنین جنباند آخر عقل و جان
- M4:3482 عقل را خدمت کنی در اجتهاد پاس عقل آنست که افزاید رشاد
- M4:3483 حق نجنباند به ظاهر سر ترا لیک سازد بر سران سرور ترا
- M4:3484 مر ترا چیزی دهد یزدان نهان که سجود تو کنند اهل جهان
- M4:3485 آنچنان که داد سنگی را هنر تا عزیز خلق شد یعنی که زر
- M4:3486 قطرهٔ آبی بیابد لطف حق گوهری گردد برد از زر سبق
- M4:3487 جسم خاکست و چو حق تابیش داد در جهانگیری چو مه شد اوستاد
- M4:3488 هین طلسمست این و نقش مرده است احمقان را چشمش از ره برده است
- M4:3489 مینماید او که چشمی میزند ابلهان سازیدهاند او را سند
❋