دفتر ۴ · 28 beyts
بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:623 پیش عطاری یکی گِلخوار رفت تا خَرَد اَبلوج قند خاص زفت
- M4:624 پس برِ عطّار طرّار دودل موضع سنگ ترازو بود گِل
- M4:625 گفت گِل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست
- M4:626 گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو
- M4:627 گفت با خود پیش آنکه گِلخورست سنگ چه بود گِل نکوتر از زرست
- M4:628 همچو آن دلّاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوبفرّ
- M4:629 سخت زیبا لیک هم یک چیز هست کان ستیره دختر حلواگرست
- M4:630 گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرینتر بود
- M4:631 گر نداری سنگ و سنگت از گِلست این به و به گل مرا میوهی دلست
- M4:632 اندر آن کفهی ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گِل را نهاد
- M4:633 پس برای کفهی دیگر به دست هم به قدر آن شکر را میشکست
- M4:634 چون نبودش تیشهای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند
- M4:635 رویش آن سو بود گِلخور ناشکفت گِل ازو پوشیده دزدیدن گرفت
- M4:636 ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان
- M4:637 دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزونتر دزد هین ای رویزرد
- M4:638 گر بدزدی وز گِل من میبری رو که هم از پهلوی خود میخوری
- M4:639 تو همی ترسی ز من لیک از خری من همیترسم که تو کمتر خوری
- M4:640 گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم
- M4:641 چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل که بود
- M4:642 مرغ زان دانه نظر خوش میکند دانه هم از دور راهش میزند
- M4:643 کز زنای چشم حظّی میبری نه کباب از پهلوی خود میخوری
- M4:644 این نظر از دور چون تیرست و سَمّ عشقت افزون میشود صبر تو کم
- M4:645 مال دنیا دام مرغان ضعیف مِلک عُقبی دام مرغان شریف
- M4:646 تا بدین مِلکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف
- M4:647 من سلیمان مینخواهم مِلکتان بلک من بِرْهانم از هر هِلکتان
- M4:648 کاین زمان هستید خود مملوک مِلک مالک مِلک آنکه بِجْهید او ز هِلک
- M4:649 بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان
- M4:650 ای تو بندهی این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجهی جهان
❋