دفتر ۴ · 36 beyts
بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:743 در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی میفشاند
- M4:744 میفتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ میآمد همی دید او حباب
- M4:745 عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا
- M4:746 بیشتر در آب میافتد ثمر آب در پستیست از تو دور در
- M4:747 تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا به دور
- M4:748 گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست تیزتر بنگر برین ظاهر مهایست
- M4:749 قصد من آنست که آید بانگ آب هم ببینم بر سر آب این حباب
- M4:750 تشنه را خود شغل چه بود در جهان گرد پای حوض گشتن جاودان
- M4:751 گرد جو و گرد آب و بانگ آب همچو حاجی طایف کعبهٔ صواب
- M4:752 همچنان مقصود من زین مثنوی ای ضیاء الحق حسامالدین توی
- M4:753 مثنوی اندر فروع و در اصول جمله آن تست کردستی قبول
- M4:754 در قبول آرند شاهان نیک و بد چون قبول آرند نبود بیش رد
- M4:755 چون نهالی کاشتی آبش بده چون گشادش دادهای بگشا گره
- M4:756 قصدم از الفاظ او راز توست قصدم از انشایش آواز توست
- M4:757 پیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا که جداست
- M4:758 اتصالی بیتکیف بیقیاس هست ربالناس را با جان ناس
- M4:759 لیک گفتم ناس من نسناس نی ناس غیر جان جاناشناس نی
- M4:760 ناس مردم باشد و کو مردمی تو سر مردم ندیدستی دمی
- M4:761 ما رمیت اذ رمیت خواندهای لیک جسمی در تجزی ماندهای
- M4:762 ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی ترک کن بهر سلیمان نبی
- M4:763 میکنم لا حول نه از گفت خویش بلک از وسواس آن اندیشه کیش
- M4:764 کو خیالی میکند در گفت من در دل از وسواس و انکارات ظن
- M4:765 میکنم لا حول یعنی چاره نیست چون ترا در دل بضدم گفتنیست
- M4:766 چونک گفت من گرفتت در گلو من خمش کردم تو آن خود بگو
- M4:767 آن یکی نایی خوش نی میزدست ناگهان از مقعدش بادی بجست
- M4:768 نای را بر کون نهاد او که ز من گر تو بهتر میزنی بستان بزن
- M4:769 ای مسلمان خود ادب اندر طلب نیست الا حمل از هر بیادب
- M4:770 هر که را بینی شکایت میکند که فلان کس راست طبع و خوی بد
- M4:771 این شکایتگر بدان که بدخو است که مر آن بدخوی را او بدگو است
- M4:772 زانک خوشخو آن بود کو در خمول باشد از بدخو و بدطبعان حمول
- M4:773 لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست نه پی خشم و ممارات و هواست
- M4:774 آن شکایت نیست هست اصلاح جان چون شکایت کردن پیغامبران
- M4:775 ناحمولی انبیا از امر دان ورنه حمالست بد را حلمشان
- M4:776 طبع را کشتند در حمل بدی ناحمولی گر بود هست ایزدی
- M4:777 ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز
- M4:778 ای دو صد بلقیس حلمت را زبون که اهد قومی انهم لا یعلمون
❋