دفتر ۴ · 47 beyts
بخش ۳۹ - حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:934 پیرمردی پیشش آمد با عصا کای حلیمه چه فتاد آخر ترا
- M4:935 که چنین آتش ز دل افروختی این جگرها را ز ماتم سوختی
- M4:936 گفت احمد را رضیعم معتمد پس بیاوردم که بسپارم به جد
- M4:937 چون رسیدم در حطیم آوازها میرسید و میشنیدم از هوا
- M4:938 من چو آن الحان شنیدم از هوا طفل را بنهادم آنجا زان صدا
- M4:939 تا ببینم این ندا آواز کیست که ندایی بس لطیف و بس شهیست
- M4:940 نه از کسی دیدم بگرد خود نشان نه ندا می منقطع شد یک زمان
- M4:941 چونک واگشتم ز حیرتهای دل طفل را آنجا ندیدم وای دل
- M4:942 گفتش ای فرزند تو انده مدار که نمایم مر ترا یک شهریار
- M4:943 که بگوید گر بخواهد حال طفل او بداند منزل و ترحال طفل
- M4:944 پس حلیمه گفت ای جانم فدا مر ترا ای شیخ خوب خوشندا
- M4:945 هین مرا بنمای آن شاه نظر کش بود از حال طفل من خبر
- M4:946 برد او را پیش عزی کین صنم هست در اخبار غیبی مغتنم
- M4:947 ما هزاران گم شده زو یافتیم چون به خدمت سوی او بشتافتیم
- M4:948 پیر کرد او را سجود و گفت زود ای خداوند عرب ای بحر جود
- M4:949 گفت ای عزی تو بس اکرامها کردهای تا رستهایم از دامها
- M4:950 بر عرب حقست از اکرام تو فرض گشته تا عرب شد رام تو
- M4:951 این حلیمهٔ سعدی از اومید تو آمد اندر ظل شاخ بید تو
- M4:952 که ازو فرزند طفلی گم شدست نام آن کودک محمد آمدست
- M4:953 چون محمد گفت آن جمله بتان سرنگون گشتند و ساجد آن زمان
- M4:954 که برو ای پیر این چه جست و جوست آن محمد را که عزل ما ازوست
- M4:955 ما نگون و سنگسار آییم ازو ما کساد و بیعیار آییم ازو
- M4:956 آن خیالاتی که دیدندی ز ما وقت فترت گاه گاه اهل هوا
- M4:957 گم شود چون بارگاه او رسید آب آمد مر تیمم را درید
- M4:958 دور شو ای پیر فتنه کم فروز هین ز رشک احمدی ما را مسوز
- M4:959 دور شو بهر خدا ای پیر تو تا نسوزی ز آتش تقدیر تو
- M4:960 این چه دم اژدها افشردنست هیچ دانی چه خبر آوردنست
- M4:961 زین خبر جوشد دل دریا و کان زین خبر لرزان شود هفت آسمان
- M4:962 چون شنید از سنگها پیر این سخن پس عصا انداخت آن پیر کهن
- M4:963 پس ز لرزه و خوف و بیم آن ندا پیر دندانها به هم بر میزدی
- M4:964 آنچنان که اندر زمستان مرد عور او همی لرزید و میگفت ای ثبور
- M4:965 چون در آن حالت بدید او پیر را زان عجب گم کرد زن تدبیر را
- M4:966 گفت پیرا گر چه من در محنتم حیرت اندر حیرت اندر حیرتم
- M4:967 ساعتی بادم خطیبی میکند ساعتی سنگم ادیبی میکند
- M4:968 باد با حرفم سخنها میدهد سنگ و کوهم فهم اشیا میدهد
- M4:969 گاه طفلم را ربوده غیبیان غیبیان سبز پر آسمان
- M4:970 از که نالم با که گویم این گله من شدم سودایی اکنون صد دله
- M4:971 غیرتش از شرح غیبم لب ببست این قدر گویم که طفلم گم شدست
- M4:972 گر بگویم چیز دیگر من کنون خلق بندندم به زنجیر جنون
- M4:973 گفت پیرش کای حلیمه شاد باش سجدهٔ شکر آر و رو را کم خراش
- M4:974 غم مخور یاوه نگردد او ز تو بلک عالم یاوه گردد اندرو
- M4:975 هر زمان از رشک غیرت پیش و پس صد هزاران پاسبانست و حرس
- M4:976 آن ندیدی کان بتان ذو فنون چون شدند از نام طفلت سرنگون
- M4:977 این عجب قرنیست بر روی زمین پیر گشتم من ندیدم جنس این
- M4:978 زین رسالت سنگها چون ناله داشت تا چه خواهد بر گنه کاران گماشت
- M4:979 سنگ بیجرمست در معبودیش تو نهای مضطر که بنده بودیش
- M4:980 او که مضطر این چنین ترسان شدست تا که بر مجرم چهها خواهند بست
❋