دفتر ۴ · 62 beyts
بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:1371 پس سلیمان دید اندر گوشهای نوگیاهی رسته همچون خوشهای
- M4:1372 دید بس نادر گیاهی سبز و تر میربود آن سبزیش نور از بصر
- M4:1373 پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش
- M4:1374 گفت نامت چیست برگو بیدهان گفت خروب است ای شاه جهان
- M4:1375 گفت اندر تو چه خاصیت بوَد؟ گفت من رستم مکان ویران شود
- M4:1376 من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم
- M4:1377 پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود
- M4:1378 گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین
- M4:1379 تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود
- M4:1380 پس که هدم مسجد ما بیگمان نبود الا بعد مرگ ما بدان
- M4:1381 مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست
- M4:1382 یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو
- M4:1383 برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند
- M4:1384 عاشقا خروب تو آمد کژی همچو طفلان سوی کژ چون میغژی
- M4:1385 خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس
- M4:1386 چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به
- M4:1387 از پدر آموز ای روشنجبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین
- M4:1388 نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت
- M4:1389 باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد
- M4:1390 رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی
- M4:1391 هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی
- M4:1392 بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یکسو نهی
- M4:1393 همچو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو
- M4:1394 چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی
- M4:1395 آنچنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گمرهی
- M4:1396 بیست مرده جنگ میکردی در آن کت همیدادند پند آن دیگران
- M4:1397 که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچکس
- M4:1398 کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بیرهست
- M4:1399 هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار
- M4:1400 داند او کو نیکبخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست
- M4:1401 زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار
- M4:1402 هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این
- M4:1403 وانگهان دریای ژرف بیپناه در رباید هفت دریا را چو کاه
- M4:1404 عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص
- M4:1405 زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر
- M4:1406 عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که اللهام کفی
- M4:1407 همچو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش
- M4:1408 که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید
- M4:1409 چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا
- M4:1410 تو چه دانی ای غرارهٔ پر حسد منت او را خدا هم میکشد
- M4:1411 کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی
- M4:1412 کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی
- M4:1413 یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی
- M4:1414 با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب
- M4:1415 چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان
- M4:1416 خویش ابله کن تبع میرو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس
- M4:1417 اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفتهست سلطان البشر
- M4:1418 زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست
- M4:1419 ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست
- M4:1420 ابلهاناند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر
- M4:1421 عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست
- M4:1422 عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول
- M4:1423 زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود
- M4:1424 نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ
- M4:1425 سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی
- M4:1426 اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب
- M4:1427 هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود
- M4:1428 کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشهٔ او خستن اجسام پاک
- M4:1429 سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود
- M4:1430 خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جانریزهاش زان شومتن
- M4:1431 واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
- M4:1432 چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند
❋