دفتر ۴  ·  35 beyts

بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:1853 صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود
  2. M4:1854 زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است
  3. M4:1855 آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او
  4. M4:1856 این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان
  5. M4:1857 شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه‌ش دُر گردد و او یم شود
  6. M4:1858 زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری‌گاه شد
  7. M4:1859 زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود
  8. M4:1860 پس بداند که خطایی رفته است که سمن‌زار رضا آشفته است
  9. M4:1861 هم‌چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت
  10. M4:1862 رقعه‌اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد
  11. M4:1863 گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولی‌تر سکوت
  12. M4:1864 نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ
  13. M4:1865 احمقست و مردهٔ ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی
  14. M4:1866 آسمان‌ها و زمین یک سیب دان که‌ز درخت قدرت حق شد عیان
  15. M4:1867 تو چو کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی‌خبر
  16. M4:1868 آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب‌علم
  17. M4:1869 جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را
  18. M4:1870 بر دریده جنبش او پرده‌ها صورتش کرمست و معنی اژدها
  19. M4:1871 آتشی که اول ز آهن می‌جهد او قدم بس سست بیرون می‌نهد
  20. M4:1872 دایه‌اش پنبه‌ست اول لیک اخیر می‌رساند شعله‌ها او تا اثیر
  21. M4:1873 مرد اول بستهٔ خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست
  22. M4:1874 در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآید بر سها
  23. M4:1875 عالم تاریک روشن می‌کند کندهٔ آهن به سوزن می‌کند
  24. M4:1876 گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است
  25. M4:1877 جسم را نبود از آن عز بهره‌ای جسم پیش بحر جان چون قطره‌ای
  26. M4:1878 جسم از جان روزافزون می‌شود چون رود جان جسم بین چون می‌شود
  27. M4:1879 حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان‌کنیست
  28. M4:1880 تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام
  29. M4:1881 دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان
  30. M4:1882 نور بی این چشم می‌بیند به خواب چشم بی‌این نور چه بود جز خراب
  31. M4:1883 جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی‌جان بود مردار و پست
  32. M4:1884 بارنامهٔ روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین
  33. M4:1885 بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرئیل
  34. M4:1886 بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرئیل از بیم تو واپس خزد
  35. M4:1887 گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان

↓ download .txt ↓ JSON