دفتر ۴ · 43 beyts
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:2338 آن یکی آمد زمین را میشکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
- M4:2339 کین زمین را از چه ویران میکنی میشکافی و پریشان میکنی
- M4:2340 گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان
- M4:2341 کی شود گلزار و گندمزار این تا نگردد زشت و ویران این زمین
- M4:2342 کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم او زیر و زبر
- M4:2343 تا بنشکافی به نشتر ریش چغز کی شود نیکو و کی گردید نغز
- M4:2344 تا نشوید خلطهاات از دوا کی رود شورش کجا آید شفا
- M4:2345 پاره پاره کرده درزی جامه را کس زند آن درزی علامه را
- M4:2346 که چرا این اطلس بگزیده را بردریدی چه کنم بدریده را
- M4:2347 هر بنای کهنه که آبادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند
- M4:2348 همچنین نجار و حداد و قصاب هستشان پیش از عمارتها خراب
- M4:2349 آن هلیله و آن بلیله کوفتن زان تلف گردند معموری تن
- M4:2350 تا نکوبی گندم اندر آسیا کی شود آراسته زان خوان ما
- M4:2351 آن تقاضا کرد آن نان و نمک که ز شستت وا رهانم ای سمک
- M4:2352 گر پذیری پند موسی وا رهی از چنین شست بد نامنتهی
- M4:2353 بس که خود را کردهای بندهٔ هوا کرمکی را کردهای تو اژدها
- M4:2354 اژدها را اژدها آوردهام تا به اصلاح آورم من دم به دم
- M4:2355 تا دم آن از دم این بشکند مار من آن اژدها را بر کند
- M4:2356 گر رضا دادی رهیدی از دو مار ورنه از جانت برآرد آن دمار
- M4:2357 گفت الحق سخت استا جادوی که در افکندی به مکر اینجا دوی
- M4:2358 خلق یکدل را تو کردی دو گروه جادوی رخنه کند در سنگ و کوه
- M4:2359 گفت هستم غرق پیغام خدا جادوی کی دید با نام خدا
- M4:2360 غفلت و کفرست مایهٔ جادوی مشعلهٔ دینست جان موسوی
- M4:2361 من به جادویان چه مانم ای وقیح کز دمم پر رشک میگردد مسیح
- M4:2362 من به جادویان چه مانم ای جنب که ز جانم نور میگیرد کتب
- M4:2363 چون تو با پر هوا بر میپری لاجرم بر من گمان آن میبری
- M4:2364 هر کرا افعال دام و دد بود بر کریمانش گمان بد بود
- M4:2365 چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی سوی
- M4:2366 گر تو برگردی و بر گردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت
- M4:2367 ور تو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان
- M4:2368 گر تو باشی تنگدل از ملحمه تنگ بینی جمله دنیا را همه
- M4:2369 ور تو خوش باشی به کام دوستان این جهان بنمایدت چون گلستان
- M4:2370 ای بسا کس رفته تا شام و عراق او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
- M4:2371 وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری
- M4:2372 وی بسا کس رفته ترکستان و چین او ندیده هیچ جز مکر و کمین
- M4:2373 چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو جملهٔ اقلیمها را گو بجو
- M4:2374 گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران
- M4:2375 از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند جز که قشر خربزه
- M4:2376 که بود افتاده بر ره یا حشیش لایق سیران گاوی یا خریش
- M4:2377 خشک بر میخ طبیعت چون قدید بستهٔ اسباب جانش لا یزید
- M4:2378 وان فضای خرق اسباب و علل هست ارض الله ای صدر اجل
- M4:2379 هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بیند جهانی در عیان
- M4:2380 گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت
❋