دفتر ۵ · 19 beyts
بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:2664 زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کنیت سررزی
- M5:2665 بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی
- M5:2666 بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود
- M5:2667 بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر
- M5:2668 گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت
- M5:2669 او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد
- M5:2670 چون نمرد از نکس آن جانسیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد
- M5:2671 کین حیات او را چو مرگی مینمود کار پیشش بازگونه گشته بود
- M5:2672 موت را از غیب میکرد او کدی ان فی موتی حیاتی میزدی
- M5:2673 موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده
- M5:2674 سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او
- M5:2675 بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر
- M5:2676 گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو
- M5:2677 گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس
- M5:2678 مدتی از اغنیا زر میستان پس به درویشان مسکین میرسان
- M5:2679 خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جانپناه
- M5:2680 بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری
- M5:2681 که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد
- M5:2682 لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را
❋