دفتر ۵ · 48 beyts
بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:2683 رو به شهر آورد آن فرمانپذیر شهر غزنین گشت از رویش منیر
- M5:2684 از فرح خلقی به استقبال رفت او در آمد از ره دزدیده تفت
- M5:2685 جمله اعیان و مهان بر خاستند قصرها از بهر او آراستند
- M5:2686 گفت من از خودنمایی نامدم جز به خواری و گدایی نامدم
- M5:2687 نیستم در عزم قال و قیل من در به در گردم به کف زنبیل من
- M5:2688 بنده فرمانم که امرست از خدا که گدا باشم گدا باشم گدا
- M5:2689 در گدایی لفظ نادر ناورم جز طریق خس گدایان نسپرم
- M5:2690 تا شوم غرقهٔ مذلت من تمام تا سقطها بشنوم از خاص و عام
- M5:2691 امر حق جانست و من آن را تبع او طمع فرمود ذل من طمع
- M5:2692 چون طمع خواهد ز من سلطان دین خاک بر فرق قناعت بعد ازین
- M5:2693 او مذلت خواست کی عزت تنم او گدایی خواست کی میری کنم
- M5:2694 بعد ازین کد و مذلت جان من بیست عباساند در انبان من
- M5:2695 شیخ بر میگشت زنبیلی به دست شیء لله خواجه توفیقیت هست
- M5:2696 برتر از کرسی و عرش اسرار او شیء لله شیء لله کار او
- M5:2697 انبیا هر یک همین فن میزنند خلق مفلس کدیه ایشان میکنند
- M5:2698 اقرضوا الله اقرضوا الله میزنند بازگون بر انصروا الله میتنند
- M5:2699 در به در این شیخ میآرد نیاز بر فلک صد در برای شیخ باز
- M5:2700 که آن گدایی که آن به جد میکرد او بهر یزدان بود نه از بهر گلو
- M5:2701 ور بکردی نیز از بهر گلو آن گلو از نور حق دارد غلو
- M5:2702 در حق او خورد نان و شهد و شیر به ز چله وز سه روزهٔ صد فقیر
- M5:2703 نور مینوشد مگو نان میخورد لاله میکارد به صورت میچرد
- M5:2704 چون شراری کو خورد روغن ز شمع نور افزاید ز خوردش بهر جمع
- M5:2705 نانخوری را گفت حق لاتسرفوا نور خوردن را نگفتست اکتفوا
- M5:2706 آن گلوی ابتلا بد وین گلو فارغ از اسراف و آمن از غلو
- M5:2707 امر و فرمان بود نه حرص و طمع آن چنان جان حرص را نبود تبع
- M5:2708 گر بگوید کیمیا مس را بده تو به من خود را طمع نبود فره
- M5:2709 گنجهای خاک تا هفتم طبق عرضه کرده بود پیش شیخ حق
- M5:2710 شیخ گفتا خالقا من عاشقم گر بجویم غیر تو من فاسقم
- M5:2711 هشت جنت گر در آرم در نظر ور کنم خدمت من از خوف سقر
- M5:2712 مومنی باشم سلامتجوی من زانک این هر دو بود حظ بدن
- M5:2713 عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت صد بدن پیشش نیرزد ترهتوت
- M5:2714 وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دگر گشت کم خوانش بدن
- M5:2715 عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبرئیل مؤتمن وانگاه دزد
- M5:2716 عاشق آن لیلی کور و کبود ملک عالم پیش او یک تره بود
- M5:2717 پیش او یکسان شده بد خاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطر
- M5:2718 شیر و گرگ و دد ازو واقف شده همچو خویشان گرد او گرد آمده
- M5:2719 کین شدست از خوی حیوان پاک پاک پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک
- M5:2720 زهر دد باشد شکرریز خرد زانک نیک نیک باشد ضد بد
- M5:2721 لحم عاشق را نیارد خورد دد عشق معروفست پیش نیک و بد
- M5:2722 ور خورد خود فیالمثل دام و ددش گوشت عاشق زهر گردد بکشدش
- M5:2723 هر چه جز عشقست شد ماکول عشق دو جهان یک دانه پیش نول عشق
- M5:2724 دانهای مر مرغ را هرگز خورد کاهدان مر اسپ را هرگز چرد
- M5:2725 بندگی کن تا شوی عاشق لعل بندگی کسبیست آید در عمل
- M5:2726 بنده آزادی طمع دارد ز جد عاشق آزادی نخواهد تا ابد
- M5:2727 بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار دوست
- M5:2728 در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید
- M5:2729 قطرههای بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد
- M5:2730 این سخن پایان ندارد ای فلان باز رو در قصهٔ شیخ زمان
❋