دفتر ۵  ·  36 beyts

بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M5:3016 درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می‌رود
  2. M5:3017 نغز می‌آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن
  3. M5:3018 این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم
  4. M5:3019 وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی
  5. M5:3020 جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن سنگ مرمر را کی دید
  6. M5:3021 هیچ دانا هیچ عاقل این کند با کلوخ و سنگ خشم و کین کند
  7. M5:3022 که بگفتم کین چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان
  8. M5:3023 عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ
  9. M5:3024 کای غلام بسته دست اشکسته‌پا نیزه برگیر و بیا سوی وغا
  10. M5:3025 خالقی که اختر و گردون کند امر و نهی جاهلانه چون کند
  11. M5:3026 احتمال عجز از حق راندی جاهل و گیج و سفیهش خواندی
  12. M5:3027 عجز نبود از قدر ور گر بود جاهلی از عاجزی بدتر بود
  13. M5:3028 ترک می‌گوید قنق را از کرم بی‌سگ و بی‌دلق آ سوی درم
  14. M5:3029 وز فلان سوی اندر آ هین با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب
  15. M5:3030 تو به عکس آن کنی بر در روی لاجرم از زخم سگ خسته شوی
  16. M5:3031 آن‌چنان رو که غلامان رفته‌اند تا سگش گردد حلیم و مهرمند
  17. M5:3032 تو سگی با خود بری یا روبهی سگ بشورد از بن هر خرگهی
  18. M5:3033 غیر حق را گر نباشد اختیار خشم چون می‌آیدت بر جرم‌دار
  19. M5:3034 چون همی‌خایی تو دندان بر عدو چون همی بینی گناه و جرم ازو
  20. M5:3035 گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند
  21. M5:3036 هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف هیچ اندر کین او باشی تو وقف
  22. M5:3037 که چرا بر من زد و دستم شکست او عدو و خصم جان من بدست
  23. M5:3038 کودکان خرد را چون می‌زنی چون بزرگان را منزه می‌کنی
  24. M5:3039 آنک دزدد مال تو گویی بگیر دست و پایش را ببر سازش اسیر
  25. M5:3040 وآنک قصد عورت تو می‌کند صد هزاران خشم از تو می‌دمد
  26. M5:3041 گر بیاید سیل و رخت تو برد هیچ با سیل آورد کینی خرد
  27. M5:3042 ور بیامد باد و دستارت ربود کی ترا با باد دل خشمی نمود
  28. M5:3043 خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار
  29. M5:3044 گر شتربان اشتری را می‌زند آن شتر قصد زننده می‌کند
  30. M5:3045 خشم اشتر نیست با آن چوب او پس ز مختاری شتر بردست بو
  31. M5:3046 هم‌چنین سگ گر برو سنگی زنی بر تو آرد حمله گردد منثنی
  32. M5:3047 سنگ را گر گیرد از خشم توست که تو دوری و ندارد بر تو دست
  33. M5:3048 عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار
  34. M5:3049 روشنست این لیکن از طمع سحور آن خورنده چشم می‌بندد ز نور
  35. M5:3050 چونک کلی میل او نان خوردنیست رو به تاریکی نهد که روز نیست
  36. M5:3051 حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند

↓ download .txt ↓ JSON