دفتر ۵ · 21 beyts
بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:535 پر خود میکند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
- M5:536 گفت طاوسا چنین پر سنی بیدریغ از بیخ چون برمیکنی
- M5:537 خود دلت چون میدهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل
- M5:538 هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف مینهند
- M5:539 بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن میکنند
- M5:540 این چه ناشکری و چه بیباکیست تو نمیدانی که نقاشش کیست
- M5:541 یا همیدانی و نازی میکنی قاصدا قلع طرازی میکنی
- M5:542 ای بسا نازا که گردد آن گناه افکند مر بنده را از چشم شاه
- M5:543 ناز کردن خوشتر آید از شکر لیک کم خایش که دارد صد خطر
- M5:544 ایمن آبادست آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بساز
- M5:545 ای بسا نازآوری زد پر و بال آخر الامر آن بر آن کس شد وبال
- M5:546 خوشی ناز ار دمی بفرازدت بیم و ترس مضمرش بگدازدت
- M5:547 وین نیاز ار چه که لاغر میکند صدر را چون بدر انور میکند
- M5:548 چون ز مرده زنده بیرون میکشد هر که مرده گشت او دارد رشد
- M5:549 چون ز زنده مرده بیرون میکند نفس زنده سوی مرگی میتند
- M5:550 مرده شو تا مخرج الحی الصمد زندهای زین مرده بیرون آورد
- M5:551 دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار
- M5:552 بر مکن آن پر که نپذیرد رفو روی مخراش از عزا ای خوبرو
- M5:553 آنچنان رویی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست
- M5:554 زخم ناخن بر چنان رخ کافریست که رخ مه در فراق او گریست
- M5:555 یا نمیبینی تو روی خویش را ترک کن خوی لجاج اندیش را
❋