دفتر ۵  ·  63 beyts

بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M5:844 شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه
  2. M5:845 تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو
  3. M5:846 سجده آوردند پیشش کالامان حلقه‌مان در گوش کن وا بخش جان
  4. M5:847 هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت
  5. M5:848 جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو
  6. M5:849 گفت نرهانید از من جان خویش تا نیاریدم ابوبکری به پیش
  7. M5:850 تا مرا بوبکر نام از شهرتان هدیه نارید ای رمیده امتان
  8. M5:851 بدرومتان هم‌چو کشت ای قوم دون نه خراج استانم و نه هم فسون
  9. M5:852 بس جوال زر کشیدندش به راه کز چنین شهری ابوبکری مخواه
  10. M5:853 کی بود بوبکر اندر سبزوار یا کلوخ خشک اندر جویبار
  11. M5:854 رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان
  12. M5:855 هیچ سودی نیست کودک نیستم تا به زر و سیم حیران بیستم
  13. M5:856 تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر بپیمایی تو مسجد را به کون
  14. M5:857 منهیان انگیختند از چپ و راست که اندرین ویرانه بوبکری کجاست
  15. M5:858 بعد سه روز و سه شب که اشتافتند یک ابوبکری نزاری یافتند
  16. M5:859 ره گذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشهٔ خرابه پر حرض
  17. M5:860 خفته بود او در یکی کنجی خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب
  18. M5:861 خیز که سلطان ترا طالب شدست کز تو خواهد شهر ما از قتل رست
  19. M5:862 گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به راه خود به مقصد رفتمی
  20. M5:863 اندرین دشمن‌کده کی ماندمی سوی شهر دوستان می‌راندمی
  21. M5:864 تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند وان ابوبکر مرا برداشتند
  22. M5:865 سوی خوارمشاه حمالان کشان می‌کشیدندش که تا بیند نشان
  23. M5:866 سبزوارست این جهان و مرد حق اندرین جا ضایعست و ممتحق
  24. M5:867 هست خوارمشاه یزدان جلیل دل همی خواهد ازین قوم رذیل
  25. M5:868 گفت لا ینظر الی تصویرکم فابتغوا ذا القلب فی‌تدبیر کم
  26. M5:869 من ز صاحب‌دل کنم در تو نظر نه به نقش سجده و ایثار زر
  27. M5:870 تو دل خود را چو دل پنداشتی جست و جوی اهل دل بگذاشتی
  28. M5:871 دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان
  29. M5:872 این چنین دل ریزه‌ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو
  30. M5:873 صاحب دل آینهٔ شش‌رو شود حق ازو در شش جهت ناظر بود
  31. M5:874 هر که اندر شش جهت دارد مقر نکندش بی‌واسطهٔ او حق نظر
  32. M5:875 گر کند رد از برای او کند ور قبول آرد همو باشد سند
  33. M5:876 بی‌ازو ندهد کسی را حق نوال شمه‌ای گفتم من از صاحب‌وصال
  34. M5:877 موهبت را بر کف دستش نهد وز کفش آن را به مرحومان دهد
  35. M5:878 با کفش دریای کل را اتصال هست بی‌چون و چگونه و بر کمال
  36. M5:879 اتصالی که نگنجد در کلام گفتنش تکلیف باشد والسلام
  37. M5:880 صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار ای منحنی
  38. M5:881 گر ز تو راضیست دل من راضیم ور ز تو معرض بود اعراضیم
  39. M5:882 ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم
  40. M5:883 با تو او چونست هستم من چنان زیر پای مادران باشد جنان
  41. M5:884 مادر و بابا و اصل خلق اوست ای خنک آنکس که داند دل ز پوست
  42. M5:885 تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو
  43. M5:886 آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست
  44. M5:887 از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر
  45. M5:888 تو بگردی روزها در سبزوار آنچنان دل را نیابی ز اعتبار
  46. M5:889 پس دل پژمردهٔ پوسیده‌جان بر سر تخته نهی آن سو کشان
  47. M5:890 که دل آوردم ترا ای شهریار به ازین دل نبود اندر سبزوار
  48. M5:891 گویدت این گورخانه‌ست ای جری که دل مرده بدینجا آوری
  49. M5:892 رو بیاور آن دلی کو شاه‌خوست که امان سبزوار کون ازوست
  50. M5:893 گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانک ظلمت با ضیا ضدان بود
  51. M5:894 دشمنی آن دل از روز الست سبزوار طبع را میراثی است
  52. M5:895 زانک او بازست و دنیا شهر زاغ دیدن ناجنس بر ناجنس داغ
  53. M5:896 ور کند نرمی نفاقی می‌کند ز استمالت ارتفاقی می‌کند
  54. M5:897 می‌کند آری نه از بهر نیاز تا که ناصح کم کند نصح دراز
  55. M5:898 زانک این زاغ خس مردارجو صد هزاران مکر دارد تو به تو
  56. M5:899 گر پذیرند آن نفاقش را رهید شد نفاقش عین صدق مستفید
  57. M5:900 زانک آن صاحب دل با کر و فر هست در بازار ما معیوب‌خر
  58. M5:901 صاحب دل جو اگر بی‌جان نه‌ای جنس دل شو گر ضد سلطان نه‌ای
  59. M5:902 آنک زرق او خوش آید مر ترا آن ولی تست نه خاص خدا
  60. M5:903 هر که او بر خو و بر طبع تو زیست پیش طبع تو ولی است و نبیست
  61. M5:904 رو هوا بگذار تا بویت شود وان مشام خوش عبرجویت شود
  62. M5:905 از هوارانی دماغت فاسدست مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست
  63. M5:906 حد ندارد این سخن و آهوی ما می‌گریزد اندر آخر جابجا

↓ download .txt ↓ JSON