دفتر ۵ · 33 beyts
بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:1709 گفت یزدان آنک باشد اصل دان پس ترا کی بیند او اندر میان
- M5:1710 گرچه خویش از عامه پنهان کردهای پیش روشندیدگان هم پردهای
- M5:1711 وانک ایشان را شکر باشد اجل چون نظرشان مست باشد در دول
- M5:1712 تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن چون روند از چاه و زندان در چمن
- M5:1713 وا رهیدند از جهان پیچپیچ کس نگرید بر فوات هیچ هیچ
- M5:1714 برج زندان را شکست ار کانیای هیچ ازو رنجد دل زندانیای؟
- M5:1715 کای دریغ این سنگ مرمر را شکست تا روان و جان ما از حبس رست
- M5:1716 آن رخام خوب و آن سنگ شریف برج زندان را بهی بود و الیف
- M5:1717 چون شکستش تا که زندانی برست دست او در جرم این باید شکست
- M5:1718 هیچ زندانی نگوید این فشار جز کسی کز حبس آرَندَش به دار
- M5:1719 تلخ کی باشد کسی را کش بَرَند از میان زهر ماران سوی قند
- M5:1720 جان مجرد گشته از غوغای تن میپرد با پر دل بیپای تن
- M5:1721 همچو زندانیِ چَه که اندر شبان خسپد و بیند به خوابْ او گلسِتان
- M5:1722 گوید ای یزدان مرا در تن مبر تا درین گلشن کنم من کرّ و فر
- M5:1723 گویدش یزدان دعا شد مستجاب وا مرو؛ واللهُ اعلم بالصواب
- M5:1724 این چنین خوابی ببین چون خوش بود مرگ نادیده به جنت در رود
- M5:1725 هیچ او حسرت خورد بر انتباه بر تن با سلسله در قعر چاه
- M5:1726 مؤمنی آخر در آ در صف رزم که تو را بر آسمان بودست بزم
- M5:1727 بر امید راه بالا کن قیام همچو شمعی پیش محراب ای غلام
- M5:1728 اشک میبار و همیسوز از طلب همچو شمعِ سربریده جمله شب
- M5:1729 لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب
- M5:1730 دم به دم بر آسمان میدار امید در هوای آسمان رقصان چو بید
- M5:1731 دم به دم از آسمان میآیدت آب و آتش رزق میافزایدت
- M5:1732 گر تو را آنجا بَرد نبود عجب منگر اندر عجز و بنگر در طلب
- M5:1733 کین طلب در تو گروگان خداست زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
- M5:1734 جهد کن تا این طلب افزون شود تا دلت زین چاه تن بیرون شود
- M5:1735 خلق گوید مرد مسکین آن فلان تو بگویی زندهام ای غافلان
- M5:1736 گر تن من همچو تنها خفته است هشت جنت در دلم بشکفته است
- M5:1737 جان چو خفته در گل و نسرین بود چه غمست ار تن در آن سرگین بود
- M5:1738 جان خفته چه خبر دارد ز تن کو به گلشن خفت یا در گولخن
- M5:1739 میزند جان در جهان آبگون نعرهٔ یا لیت قومی یعلمون
- M5:1740 گر نخواهد زیست جان بی این بدن پس فلک ایوان کی خواهد بدن
- M5:1741 گر نخواهد بیبدن جان تو زیست فی السماءِ رزقُکم روزیِ کیست
❋