دفتر ۶ · 128 beyts
بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:1 ای حیات دل حسامالدین بسی میل میجوشد به قسم سادسی
- M6:2 گشت از جذب چو تو علامهای در جهان گردان حسامی نامهای
- M6:3 پیشکش میآرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی
- M6:4 شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف
- M6:5 عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست
- M6:6 بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود
- M6:7 یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر
- M6:8 راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست
- M6:9 لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار
- M6:10 نوح نهصد سال دعوت مینمود دم به دم انکار قومش میفزود
- M6:11 هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید
- M6:12 گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان
- M6:13 یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ
- M6:14 مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود میتند
- M6:15 هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا
- M6:16 چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم من مهم سیران خود را چون هلم
- M6:17 چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود
- M6:18 قهر سرکه لطف همچون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
- M6:19 انگبین گر پای کم آرد ز خل آید آن اسکنجبین اندر خلل
- M6:20 قوم بر وی سرکهها میریختند نوح را دریا فزون میریخت قند
- M6:21 قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکهٔ اهل عالم میفزود
- M6:22 واحد کالالف کی بود آن ولی بلک صد قرنست آن عبدالعلی
- M6:23 خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند
- M6:24 خاصه این دریا که دریاها همه چون شنیدند این مثال و دمدمه
- M6:25 شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل که قرین شد نام اعظم با اقل
- M6:26 در قران این جهان با آن جهان این جهان از شرم میگردد جِهان
- M6:27 این عبارت تنگ و قاصر رتبتست ورنه خس را با اخص چه نسبتست
- M6:28 زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند
- M6:29 پس خریدارست هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشا
- M6:30 نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است
- M6:31 گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکر و حلوا بود
- M6:32 گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن میتنند
- M6:33 گرچه ماران زهرافشان میکنند ورچه تلخانمان پریشان میکنند
- M6:34 نحلها بر کوه و کندو و شجر مینهند از شهد انبار شکر
- M6:35 زهرها هرچند زهری میکنند زود تریاقاتشان بر میکنند
- M6:36 این جهان جنگست کل چون بنگری ذره با ذره چو دین با کافری
- M6:37 آن یکی ذره همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمین اندر طلب
- M6:38 ذرهای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
- M6:39 جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان
- M6:40 ذرهای کان محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
- M6:41 چون ز ذره محو شد نفس و نفس جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
- M6:42 رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون
- M6:43 ما به بحر تو ز خود راجع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم
- M6:44 در فروع راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بیاصول
- M6:45 جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین
- M6:46 جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول
- M6:47 این جهان زین جنگ قایم میبود در عناصر در نگر تا حل شود
- M6:48 چار عنصر چار استون قویست که بدیشان سقف دنیا مستویست
- M6:49 هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر استن آب اشکنندهٔ آن شرر
- M6:50 پس بنای خلق بر اضداد بود لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
- M6:51 هست احوالم خلاف همدگر هر یکی با هم مخالف در اثر
- M6:52 چونک هر دم راه خود را میزنم با دگر کس سازگاری چون کنم
- M6:53 موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین
- M6:54 مینگر در خود چنین جنگ گران پس چه مشغولی به جنگ دیگران
- M6:55 یا مگر زین جنگ حقت وا خرد در جهان صلح یک رنگت برد
- M6:56 آن جهان جز باقی و آباد نیست زانک آن ترکیب از اضداد نیست
- M6:57 این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
- M6:58 نفی ضد کرد از بهشت آن بینظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر
- M6:59 هست بیرنگی اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها
- M6:60 آن جهانست اصل این پرغم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق
- M6:61 این مخالف از چهایم ای خواجه ما واز چه زاید وحدت این اعداد را
- M6:62 زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل
- M6:63 گوهر جان چون ورای فصلهاست خوی او این نیست خوی کبریاست
- M6:64 جنگها بین کان اصول صلحهاست چون نبی که جنگ او بهر خداست
- M6:65 غالبست و چیر در هر دو جهان شرح این غالب نگنجد در دهان
- M6:66 آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید
- M6:67 گر شدی عطشان بحر معنوی فرجهای کن در جزیرهٔ مثنوی
- M6:68 فرجه کن چندانک اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس
- M6:69 باد که را ز آب جو چون وا کند آب یکرنگی خود پیدا کند
- M6:70 شاخهای تازهٔ مرجان ببین میوههای رسته ز آب جان ببین
- M6:71 چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود آن همه بگذارد و دریا شود
- M6:72 حرفگو و حرفنوش و حرفها هر سه جان گردند اندر انتها
- M6:73 ناندهنده و نانستان و نانپاک ساده گردند از صور گردند خاک
- M6:74 لیک معنیشان بود در سه مقام در مراتب هم ممیز هم مدام
- M6:75 خاک شد صورت ولی معنی نشد هر که گوید شد تو گویش نی نشد
- M6:76 در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورت هارب و گه مستقر
- M6:77 امر آید در صور رو در رود باز هم ز امرش مجرد میشود
- M6:78 پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب بر آن
- M6:79 راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه
- M6:80 چونک خواهد که آب آید در سبو شاه گوید جیش جان را که ارکبوا
- M6:81 باز جانها را چو خواند در علو بانگ آید از نقیبان که انزلوا
- M6:82 بعد ازین باریک خواهد شد سخن کم کن آتش هیزمش افزون مکن
- M6:83 تا نجوشد دیگهای خرد زود دیگ ادراکات خردست و فرود
- M6:84 پاک سبحانی که سیبستان کند در غمام حرفشان پنهان کنند
- M6:85 زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی پردهای کز سیب ناید غیر بوی
- M6:86 باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش
- M6:87 بو نگهدار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام
- M6:88 تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان سردتر
- M6:89 چون جمادند و فسرده و تنشگرف میجهد انفاسشان از تل برف
- M6:90 چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسامالدین بزن
- M6:91 هین بر آر از شرق سیفالله را گرم کن زان شرق این درگاه را
- M6:92 برف را خنجر زند آن آفتاب سیلها ریزد ز کُه ها بر تراب
- M6:93 زانک لا شرقیست و لا غربیست او با منجم روز و شب حربیست او
- M6:94 که چرا جز من نجوم بیهدی قبله کردی از لئیمی و عمی
- M6:95 نا خوشت ناید مقال آن امین در نبی که لا احب الآفلین
- M6:96 از قزح در پیش مه بستی کمر زان همی رنجی ز وانشق القمر
- M6:97 منکری این را که شمس کورت شمس پیش تست اعلیمرتبت
- M6:98 از ستاره دیده تصریف هوا ناخوشت آید اذا النجم هوی
- M6:99 خود مؤثرتر نباشد مه ز نان ای بسا نان که ببرد عرق جان
- M6:100 خود مؤثرتر نباشد زهره زآب ای بسا آبا که کرد او تن خراب
- M6:101 مهر آن در جان تست و پند دوست میزند بر گوش تو بیرون پوست
- M6:102 پند ما در تو نگیرد ای فلان پند تو در ما نگیرد هم بدان
- M6:103 جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست که مقالید السموات آن اوست
- M6:104 این سخن همچون ستارهست و قمر لیک بیفرمان حق ندهد اثر
- M6:105 این ستارهٔ بیجهت تاثیر او میزند بر گوشهای وحیجو
- M6:106 کی بیایید از جهت تا بیجهات تا ندراند شما را گرگ مات
- M6:107 آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست
- M6:108 هفت چرخ ازرقی در رق اوست پیک ماه اندر تب و در دق اوست
- M6:109 زهره چنگ مسئله در وی زده مشتری با نقد جان پیش آمده
- M6:110 در هوای دستبوس او زحل لیک خود را مینبیند از محل
- M6:111 دست و پا مریخ چندین خست ازو وآن عطارد صد قلم بشکست ازو
- M6:112 با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ
- M6:113 جان ویست و ما همه رنگ و رقوم کوکب هر فکر او جان نجوم
- M6:114 فکر کو آنجا همه نورست پاک بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک
- M6:115 هر ستاره خانه دارد در علا هیچ خانه در نگنجد نجم ما
- M6:116 جای سوز اندر مکان کی در رود نور نامحدود را حد کی بود
- M6:117 لیک تمثیلی و تصویری کنند تا که در یابد ضعیفی عشقمند
- M6:118 مثل نبود لیک باشد آن مثیل تا کند عقل مجمد را گسیل
- M6:119 عقل سر تیزست لیکن پای سست زانک دل ویران شدست و تن درست
- M6:120 عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
- M6:121 صدرشان در وقت دعوی همچو شرق صبرشان در وقت تقوی همچو برق
- M6:122 عالمی اندر هنرها خودنما همچو عالم بیوفا وقت وفا
- M6:123 وقت خودبینی نگنجد در جهان در گلو و معده گم گشته چو نان
- M6:124 این همه اوصافشان نیکو شود بد نماند چونک نیکوجو شود
- M6:125 گر منی گنده بود همچون منی چون به جان پیوست یابد روشنی
- M6:126 هر جمادی که کند رو در نبات از درخت بخت او روید حیات
- M6:127 هر نباتی کان به جان رو آورد خضروار از چشمهٔ حیوان خورد
- M6:128 باز جان چون رو سوی جانان نهد رخت را در عمر بیپایان نهد
❋