دفتر ۶ · 125 beyts
بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:4630 کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
- M6:4631 شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست
- M6:4632 پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر
- M6:4633 شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار
- M6:4634 از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ
- M6:4635 در دل خود دید عالی غلغله که نیابد صوفی آن در صد چله
- M6:4636 عرصه و دیوار و کوه سنگبافت پیش او چون نار خندان میشکافت
- M6:4637 ذره ذره پیش او همچون قباب دم به دم میکرد صدگون فتح باب
- M6:4638 باب گه روزن شدی گاهی شعاع خاک گه گندم شدی و گاه صاع
- M6:4639 در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلق جدید
- M6:4640 روح زیبا چونک وا رست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد
- M6:4641 صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچ چشم محرمان بیند بدید
- M6:4642 آنچ او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود
- M6:4643 از غبار مرکب آن شاه نر یافت او کحل عزیزی در بصر
- M6:4644 برچنین گلزار دامن میکشید جزو جزوش نعره زن هل من مزید
- M6:4645 گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست
- M6:4646 گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافر حتاه
- M6:4647 علمهای با مزهٔ دانستهمان زان گلستان یک دو سه گلدسته دان
- M6:4648 زان زبون این دو سه گل دستهایم که در گلزار بر خود بستهایم
- M6:4649 آنچنان مفتاحها هر دم به نان میفتد ای جان دریغا از بنان
- M6:4650 ور دمی هم فارغ آرندت ز نان گرد چادر گردی و عشق زنان
- M6:4651 باز استسقات چون شد موجزن ملک شهری بایدت پر نان و زن
- M6:4652 مار بودی اژدها گشتی مگر یک سرت بود این زمانی هفتسر
- M6:4653 اژدهای هفتسر دوزخ بود حرص تو دانهست و دوزخ فخ بود
- M6:4654 دام را بدران بسوزان دانه را باز کن درهای نو این خانه را
- M6:4655 چون تو عاشق نیستی ای نرگدا همچو کوهی بیخبر داری صدا
- M6:4656 کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیرست آن صدا ای معتمد
- M6:4657 گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست
- M6:4658 خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان
- M6:4659 آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد که دهد او را به کینه زجر و درد
- M6:4660 تا بکی عکس خیال لامعه جهد کن تا گرددت این واقعه
- M6:4661 تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود
- M6:4662 صید گیرد تیر هم با پر غیر لاجرم بیبهره است از لحم طیر
- M6:4663 باز صید آرد به خود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار
- M6:4664 منطقی کز وحی نبود از هواست همچو خاکی در هوا و در هباست
- M6:4665 گر نماید خواجه را این دم غلط ز اول والنجم بر خوان چند خط
- M6:4666 تا که ما ینطق محمد عن هوی ان هو الا بوحی احتوی
- M6:4667 احمدا چون نیستت از وحی یاس جسمیان را ده تحری و قیاس
- M6:4668 کز ضرورت هست مرداری حلال که تحری نیست در کعبهٔ وصال
- M6:4669 بیتحری و اجتهادات هدی هر که بدعت پیشه گیرد از هوی
- M6:4670 همچو عادش بر برد باد و کشد نه سلیمانست تا تختش کشد
- M6:4671 عاد را با دست حمال خذول همچو بره در کف مردی اکول
- M6:4672 همچو فرزندش نهاده بر کنار میبرد تا بکشدش قصابوار
- M6:4673 عاد را آن باد ز استکبار بود یار خود پنداشتند اغیار بود
- M6:4674 چون بگردانید ناگه پوستین خردشان بشکست آن بئس القرین
- M6:4675 باد را بشکن که بس فتنهست باد پیش از آن کت بشکند او همچو عاد
- M6:4676 هود دادی پند که ای پر کبر خیل بر کند از دستتان این باد ذیل
- M6:4677 لشکر حق است باد و از نفاق چند روزی با شما کرد اعتناق
- M6:4678 او به سر با خالق خود راستست چون اجل آید بر آرد باد دست
- M6:4679 باد را اندر دهن بین رهگذر هر نفس آیان روان در کر و فر
- M6:4680 حلق و دندانها ازو آمن بود حق چو فرماید به دندان در فتد
- M6:4681 کوه گردد ذرهای باد و ثقیل درد دندان داردش زار و علیل
- M6:4682 این همان بادست کآمن میگذشت بود جان کشت و گشت او مرگ کشت
- M6:4683 دست آن کس که بکردت دستبوس وقت خشم آن دست میگردد دبوس
- M6:4684 یا رب و یا رب بر آرد او ز جان که ببر این باد را ای مستعان
- M6:4685 ای دهان غافل بدی زین باد رو از بن دندان در استغفار شو
- M6:4686 چشم سختش اشکها باران کند منکران را درد اللهخوان کند
- M6:4687 چون دم مردان نپذرفتی ز مرد وحی حق را هین پذیرا شو ز درد
- M6:4688 باد گوید پیکم از شاه بشر گه خبر خیر آورم گه شوم و شر
- M6:4689 ز آنک مامورم امیر خود نیم من چو تو غافل ز شاه خود کیم
- M6:4690 گر سلیمانوار بودی حال تو چون سلیمان گشتمی حمال تو
- M6:4691 عاریهستم گشتمی ملک کفت کردمی بر راز خود من واقفت
- M6:4692 لیک چون تو یاغیی من مستعار میکنم خدمت ترا روزی سه چار
- M6:4693 پس چو عادت سرنگونیها دهم ز اسپه تو یاغیانه بر جهم
- M6:4694 تا به غیب ایمان تو محکم شود آن زمان که ایمانت مایهٔ غم شود
- M6:4695 آن زمان خود جملگان مؤمن شوند آن زمان خود سرکشان بر سر دوند
- M6:4696 آن زمان زاری کنند و افتقار همچو دزد و راهزن در زیر دار
- M6:4697 لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنهٔ خود توی
- M6:4698 شحنگی و پادشاهی مقیم نه دو روزه و مستعارست و سقیم
- M6:4699 رستی از بیگار و کار خود کنی هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی
- M6:4700 چون گلو تنگ آورد بر ما جهان خاک خوردی کاشکی حلق و دهان
- M6:4701 این دهان خود خاکخواری آمدست لیک خاکی را که آن رنگین شدست
- M6:4702 این کباب و این شراب و این شکر خاک رنگینست و نقشین ای پسر
- M6:4703 چونک خوردی و شد آن لحم و پوست رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست
- M6:4704 هم ز خاکی بخیه بر گل میزند جمله را هم باز خاکی میکند
- M6:4705 هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگاند اندر گور خوش
- M6:4706 تا بدانی کان همه رنگ و نگار جمله روپوشست و مکر و مستعار
- M6:4707 رنگ باقی صبغة الله است و بس غیر آن بر بسته دان همچون جرس
- M6:4708 رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود بر عابدین
- M6:4709 رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق
- M6:4710 چون سیهرویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا
- M6:4711 برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان به جا تا یوم دین
- M6:4712 زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس دایم آن ضحاک و این اندر عبس
- M6:4713 خاک را رنگ و فن و سنگی دهد طفلخویان را بر آن جنگی دهد
- M6:4714 از خمیری اشتر وشیری پزند کودکان از حرص آن کف میگزند
- M6:4715 شیر و اشتر نان شود اندر دهان در نگیرد این سخن با کودکان
- M6:4716 کودک اندر جهل و پندار و شکیست شکر باری قوت او اندکیست
- M6:4717 طفل را استیزه و صد آفتست شکر این که بیفن و بیقوتست
- M6:4718 وای ازین پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر رقیب
- M6:4719 چون سلاح و جهل جمع آید به هم گشت فرعونی جهانسوز از ستم
- M6:4720 شکر کن ای مرد درویش از قصور که ز فرعونی رهیدی وز کفور
- M6:4721 شکر که مظلومی و ظالم نهای آمن از فرعونی و هر فتنهای
- M6:4722 اشکم تی لاف اللهی نزد که آتشش را نیست از هیزم مدد
- M6:4723 اشکم خالی بود زندان دیو کش غم نان مانعست از مکر و ریو
- M6:4724 اشکم پر لوت دان بازار دیو تاجران دیو را در وی غریو
- M6:4725 تاجران ساحر لاشیفروش عقلها را تیره کرده از خروش
- M6:4726 خم روان کرده ز سحری چون فرس کرده کرباسی ز مهتاب و غلس
- M6:4727 چون بریشم خاک را برمیتنند خاک در چشم ممیز میزنند
- M6:4728 چندلی را رنگ عودی میدهند بر کلوخیمان حسودی میدهند
- M6:4729 پاک آنک خاک را رنگی دهد همچو کودکمان بر آن جنگی دهد
- M6:4730 دامنی پر خاک ما چون طفلکان در نظرمان خاک همچون زر کان
- M6:4731 طفل را با بالغان نبود مجال طفل را حق کی نشاند با رجال
- M6:4732 میوه گر کهنه شود تا هست خام پخته نبود غوره گویندش به نام
- M6:4733 گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غورهست او بر هر تیزهش
- M6:4734 گرچه باشد مو و ریش او سپید هم در آن طفلی خوفست و امید
- M6:4735 که رسم یا نارسیده ماندهام ای عجب با من کند کرم آن کرم
- M6:4736 با چنین ناقابلی و دوریی بخشد این غورهٔ مرا انگوریی
- M6:4737 نیستم اومیدوار از هیچ سو وان کرم میگویدم لا تیاسوا
- M6:4738 دایما خاقان ما کردست طو گوشمان را میکشد لا تقنطوا
- M6:4739 گرچه ما زین ناامیدی در گویم چون صلا زد دست اندازان رویم
- M6:4740 دست اندازیم چون اسپان سیس در دویدن سوی مرعای انیس
- M6:4741 گام اندازیم و آنجا گام نی جام پردازیم و آنجا جام نی
- M6:4742 زانک آنجا جمله اشیا جانیست معنی اندر معنی اندر معنیست
- M6:4743 هست صورت سایه معنی آفتاب نور بیسایه بود اندر خراب
- M6:4744 چونک آنجا خشت بر خشتی نماند نور مه را سایهٔ زشتی نماند
- M6:4745 خشت اگر زرین بود بر کندنیست چون بهای خشت وحی و روشنیست
- M6:4746 کوه بهر دفع سایه مندکست پاره گشتن بهر این نور اندکست
- M6:4747 بر برون که چو زد نور صمد پاره شد تا در درونش هم زند
- M6:4748 گرسنه چون بر کفش زد قرص نان وا شکافد از هوس چشم و دهان
- M6:4749 صد هزاران پاره گشتن ارزد این از میان چرخ برخیز ای زمین
- M6:4750 تا که نور چرخ گردد سایهسوز شب ز سایهٔ تست ای یاغی روز
- M6:4751 این زمین چون گاهوارهٔ طفلکان بالغان را تنگ میدارد مکان
- M6:4752 بهر طفلان حق زمین را مهد خواند شیر در گهواره بر طفلان فشاند
- M6:4753 خانه تنگ آمد ازین گهوارهها طفلکان را زود بالغ کن شها
- M6:4754 ای گواره خانه را ضیق مدار تا تواند کرد بالغ انتشار
❋