دفتر ۶  ·  42 beyts

بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M6:846 آن یکی می‌زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری
  2. M6:847 نیم‌شب می‌زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد
  3. M6:848 اولا وقت سحر زن این سحور نیم‌شب نبود گه این شر و شور
  4. M6:849 دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس
  5. M6:850 کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می‌بری‌؟
  6. M6:851 بهر گوشی می‌زنی دف‌، گوش کو‌؟ هوش باید تا بداند‌، هوش کو‌؟
  7. M6:852 گفت گفتی بشنو از چاکر جواب تا نمانی در تحیر و اضطراب
  8. M6:853 گرچه هست این دم بر تو نیم‌شب نزد من نزدیک شد صبح طرب
  9. M6:854 هر شکستی پیش من پیروز شد جمله شب‌ها پیش چشمم روز شد
  10. M6:855 پیش تو خون است آب رود نیل نزد من خون نیست آبست ای نبیل
  11. M6:856 در حق تو آهن است آن و رخام پیش داود نبی موم است و رام
  12. M6:857 پیش تو کُه بس گران است و جماد مطرب است او پیش داود اوستاد
  13. M6:858 پیش تو آن سنگ‌ریزه ساکت است پیش احمد او فصیح و قانت است
  14. M6:859 پیش تو استون مسجد مرده‌ایست پیش احمد عاشقی دل برده‌ایست
  15. M6:860 جمله اجزای جهان پیش عوام مرده و پیش خدا دانا و رام
  16. M6:861 آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا نیست کس چون می‌زنی این طبل را
  17. M6:862 بهر حق این خلق زرها می‌دهند صد اساس خیر و مسجد می‌نهند
  18. M6:863 مال و تن در راه حج دوردست خوش همی‌بازند چون عشاق مست
  19. M6:864 هیچ می‌گویند کان خانه تهی‌ست بلک صاحب‌خانه جان مختبی‌ست
  20. M6:865 پر همی‌بیند سرای دوست را آنک از نور الهستش ضیا
  21. M6:866 بس سرای پر ز جمع و انبهی پیش چشم عاقبت‌بینان تهی
  22. M6:867 هر که را خواهی تو در کعبه بجو تا بروید در زمان او پیش رو
  23. M6:868 صورتی کاو فاخر و عالی بود او ز بیت الله کی خالی بود
  24. M6:869 او بود حاضر منزه از رتاج باقی مردم برای احتیاج
  25. M6:870 هیچ می‌گویند کاین لبیک‌ها بی‌ندایی می‌کنیم آخر چرا
  26. M6:871 بلک توفیقی که لبیک آورد هست هر لحظه ندایی از احد
  27. M6:872 من ببو دانم که این قصر و سرا بزم جان افتاد و خاکش کیمیا
  28. M6:873 مس خود را بر طریق زیر و بم تا ابد بر کیمیااش می‌زنم
  29. M6:874 تا بجوشد زین چنین ضرب سحور در دُرافشانی و بخشایش بحور
  30. M6:875 خلق در صف قتال و کارزار جان همی‌بازند بهر کردگار
  31. M6:876 آن یکی اندر بلا ایوب‌وار وان دگر در صابری یعقوب‌وار
  32. M6:877 صد هزاران خلق تشنه و مستمند بهر حق از طمع جهدی می‌کنند
  33. M6:878 من هم از بهر خداوند غفور می‌زنم بر در به اومیدش سحور
  34. M6:879 مشتری خواهی که از وی زر بری به ز حق کی باشد ای دل مشتری
  35. M6:880 می‌خرد از مالت انبانی نجس می‌دهد نور ضمیری مقتبس
  36. M6:881 می‌ستاند این یخ جسم فنا می‌دهد ملکی برون از وهم ما
  37. M6:882 می‌ستاند قطرهٔ چندی ز اشک می‌دهد کوثر که آرد قند رشک
  38. M6:883 می‌ستاند آه پر سودا و دود می‌دهد هر آه را صد جاه سود
  39. M6:884 باد آهی که ابر اشک چشم راند مر خلیلی را بدان اواه خواند
  40. M6:885 هین درین بازار گرم بی‌نظیر کهنه‌ها بفروش و ملک نقد گیر
  41. M6:886 ور ترا شکی و ریبی ره زند تاجران انبیا را کن سند
  42. M6:887 بس که افزود آن شهنشه بختشان می‌نتاند که کشیدن رختشان

↓ download .txt ↓ JSON