阅读› 卷 6› 章节 75 ← 上一页 · 下一页 →

بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة

“我将在大地上设立代理人”的智慧

  1. M6:2152 پس خلیفه ساخت صاحب‌سینه‌ایتا بود شاهیش را آیینه‌ای ❋
  2. M6:2153 بس صفای بی‌حدودش داد اووانگه از ظلمت ضدش بنهاد او ❋
  3. M6:2154 دو علم بر ساخت اسپید و سیاهآن یکی آدم دگر ابلیس راه ❋
  4. M6:2155 در میان آن دو لشکرگاه زفتچالش و پیکار آنچ رفت رفت ❋
  5. M6:2156 هم‌چنان دور دوم هابیل شدضد نور پاک او قابیل شد ❋
  6. M6:2157 هم‌چنان این دو علم از عدل و جورتا به نمرود آمد اندر دور دور ❋
  7. M6:2158 ضد ابراهیم گشت و خصم اووآن دو لشکر کین‌گزار و جنگ‌جو ❋
  8. M6:2159 چون درازی جنگ آمد ناخوششفیصل آن هر دو آمد آتشش ❋
  9. M6:2160 پس حکم کرد آتشی را و نکرتا شود حل مشکل آن دو نفر ❋
  10. M6:2161 دور دور و قرن قرن این دو فریقتا به فرعون و به موسی شفیق ❋
  11. M6:2162 سالها اندر میانشان حرب بودچون ز حد رفت و ملولی می‌فزود ❋
  12. M6:2163 آب دریا را حکم سازید حقتا که ماند کی برد زین دو سبق ❋
  13. M6:2164 هم‌چنان تا دور و طور مصطفیبا ابوجهل آن سپهدار جفا ❋
  14. M6:2165 هم نکر سازید از بهر ثمودصیحه‌ای که جانشان را در ربود ❋
  15. M6:2166 هم نکر سازید بهر قوم عادزود خیزی تیزرو یعنی که باد ❋
  16. M6:2167 هم نکر سازید بر قارون ز کیندر حلیمی این زمین پوشید کین ❋
  17. M6:2168 تا حلیمی زمین شد جمله قهربرد قارون را و گنجش را به قعر ❋
  18. M6:2169 لقمه‌ای را که ستون این تنستدفع تیغ جوع نان چون جوشنست ❋
  19. M6:2170 چونک حق قهری نهد در نان توچون خناق آن نان بگیرد در گلو ❋
  20. M6:2171 این لباسی که ز سرما شد مجیرحق دهد او را مزاج زمهریر ❋
  21. M6:2172 تا شود بر تنت این جبهٔ شگرفسرد هم‌چون یخ گزنده هم‌چو برف ❋
  22. M6:2173 تا گریزی از وشق هم از حریرزو پناه آری به سوی زمهریر ❋
  23. M6:2174 تو دو قله نیستی یک قله‌ایغافل از قصهٔ عذاب ظله‌ای ❋
  24. M6:2175 امر حق آمد به شهرستان و دهخانه و دیوار را سایه مده ❋
  25. M6:2176 مانع باران مباش و آفتابتا بدان مرسل شدند امت شتاب ❋
  26. M6:2177 که بمردیم اغلب ای مهتر امانباقیش از دفتر تفسیر خوان ❋
  27. M6:2178 چون عصا را مار کرد آن چست‌دستگر ترا عقلیست آن نکته بس است ❋
  28. M6:2179 تو نظر داری ولیک امعانش نیستچشمهٔ افسرده است و کرده ایست ❋
  29. M6:2180 زین همی گوید نگارندهٔ فکرکه بکن ای بنده امعان نظر ❋
  30. M6:2181 آن نمی‌خواهد که آهن کوب سردلیک ای پولاد بر داود گرد ❋
  31. M6:2182 تن بمردت سوی اسرافیل راندل فسردت رو به خورشید روان ❋
  32. M6:2183 در خیال از بس که گشتی مکتسینک بسوفسطایی بدظن رسی ❋
  33. M6:2184 او خود از لب خرد معزول بودشد ز حس محروم و معزول از وجود ❋
  34. M6:2185 هین سخن‌خا نوبت لب‌خایی استگر بگویی خلق را رسوایی است ❋
  35. M6:2186 چیست امعان چشمه را کردن روانچون ز تن جان رست گویندش روان ❋
  36. M6:2187 آن حکیمی را که جان از بند تنباز رست و شد روان اندر چمن ❋
  37. M6:2188 دو لقب را او برین هر دو نهادبهر فرق ای آفرین بر جانش باد ❋
  38. M6:2189 در بیان آنک بر فرمان رودگر گلی را خار خواهد آن شود ❋