دفتر ۶ · 66 beyts
بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیهالسلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:2190 مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره
- M6:2191 باد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او
- M6:2192 پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند
- M6:2193 قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پایبند
- M6:2194 آن خراسی میدود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص
- M6:2195 قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند
- M6:2196 گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت
- M6:2197 لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع
- M6:2198 همچنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان
- M6:2199 هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی
- M6:2200 حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت
- M6:2201 حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین
- M6:2202 این همه ترسندهاند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود
- M6:2203 پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست
- M6:2204 هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی
- M6:2205 آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست
- M6:2206 حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر
- M6:2207 آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد
- M6:2208 گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو
- M6:2209 هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل
- M6:2210 گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش
- M6:2211 چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونهگون
- M6:2212 مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست
- M6:2213 زانک آن دم بانگ اشتر میشنید کور را گوشست آیینه نه دید
- M6:2214 باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبهٔ پر طنگ بود
- M6:2215 این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود
- M6:2216 ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین
- M6:2217 آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را
- M6:2218 هیچ وهمی بیحقیقت کی بود هیچ قلبی بیصحیحی کی رود
- M6:2219 کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست
- M6:2220 راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ
- M6:2221 ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست
- M6:2222 از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او
- M6:2223 بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست
- M6:2224 هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس
- M6:2225 کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر
- M6:2226 در تلاقی روزگارت میبرند یادهاشان غایبیات میچرند
- M6:2227 چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربتمکی
- M6:2228 نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات
- M6:2229 پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان مینجنبد در رکون
- M6:2230 عضو حر شاخ تر و تازه بود میکشی هر سو کشیده میشود
- M6:2231 گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش
- M6:2232 چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش میکشد
- M6:2233 پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی
- M6:2234 آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم
- M6:2235 آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال
- M6:2236 نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان
- M6:2237 خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه
- M6:2238 در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو
- M6:2239 آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست
- M6:2240 همچنین جملهٔ حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات
- M6:2241 از صلهست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت
- M6:2242 چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال
- M6:2243 چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست
- M6:2244 چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همیگویند الف
- M6:2245 ما رمیت اذ رمیت بی ویست همچنین قال الله از صمتش بجست
- M6:2246 تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل
- M6:2247 گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید
- M6:2248 چارچوب خشتزن تا خاک هست میدهد تقطیع شعرش نیز دست
- M6:2249 چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند
- M6:2250 چون نماند بیشه و سر در کشد بیشهها از عین دریا سر کشد
- M6:2251 بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
- M6:2252 باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودکراست به
- M6:2253 تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا
- M6:2254 عقل از آن بازی همییابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی
- M6:2255 کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند
❋