Хондан Дафтар 6 Ҳикояти Имруулқайс, ки подшоҳи Араб буд ва ба сурат азим ба ҷамол буд, Юсуфи вақти худ буд ва занони Араб чун Зулайхо мурдаи ӯ ва ӯ шоири табъи «қафа набки мин зикро ҳабибин ва манзил». Чунки ҳама занон ӯро ба ҷон меҷустанд, эй аҷаб, ғазали ӯ ва нолаи ӯ баҳри чӣ буд? Магар донист, ки инҳо ҳама тимсоли суратиеанд, ки бар тахтаҳои хок нақш кардаанд. Оқибат ин Имруулқайсро ҳоле пайдо шуд, ки нимшаб аз мулку фарзанд гурехт ва худро дар далқе пинҳон кард ва аз он иқлим ба иқлими дигар рафт дар талаби он кас, ки аз иқлим муназзаҳ аст: «яхтассу би-раҳматиҳи ман яшоъу» ва ғайра Байт 4001

M6:4001 — عشق خود بی‌خشم در وقت خوشی / خوی دارد دم به دم خیره‌کشی

عشق خود بی‌خشم در وقت خوشیخوی دارد دم به دم خیره‌کشی
✦ Ин байтро ба тоҷикӣ таҳия кунед

M6:4001

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — аз лексияҳои сабтшудаи Маснавии ӯ

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: عشق، حتی بی‌خشم و در اوج شادمانی‌اش، خصلتی دارد که لحظه به لحظه و بی‌امان، جان‌ها را می‌گیرد و نابود می‌کند. معنا: این بیت بیانگر وجه بی‌رحمانه و ویرانگر عشق است، که حتی در آرام‌ترین و شادترین حالت خود، پیوسته و بی‌قید و شرط، هویت و هستی فرد عاشق را مضمحل می‌سازد.

شرح

مولانا، بی‌تردید و در سراسر مثنوی، چهره‌ای از عشق ترسیم می‌کند که در عین نهایت لطف و جمال، از خشونتی بی‌امان نیز برخوردار است. اینجا می‌گوید که این عشق، حتی هنگامی که خشمگین نیست و در اوج نشاط و خوشی به سر می‌برد، باز هم «خوی دارد دم به دم خیره‌کشی». یعنی ذات و طبیعتش، همواره و بی‌محابا، جان‌ها را می‌ستاند و هستی عاشق را به نیستی می‌کشاند. این «خیره‌کشی» نه از روی غفلت است و نه از روی عداوت، بلکه ماهیت بنیادین عشق است.

من قبلاً هم گفته‌ام که مولانا، عشق را «خشم‌آلوده زه کرده کمان» توصیف می‌کند، یعنی همواره با کمان کشیده و آمادهٔ تیراندازی. اما این بیت پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید: «این بود آن لحظه کو خشنود شد / من چه گویم چون که خشم‌آلود شد». یعنی اگر این همه خیره‌کشی، خصلت عشق در حالت خشنودی و رضایت اوست، تصور کنید در حال خشمش چه خواهد کرد! این نشان می‌دهد که بی‌رحمی، نه یک عارضه، بلکه سرشت ذاتی عشق است.

این بی‌رحمی، که من آن را «لاابالی‌گری» عشق می‌نامم، به هیچ مقام و منزلتی وقعی نمی‌نهد. عشق، بی‌پرواست. چنان شیخی بزرگ و صاحب‌مقام را می‌تواند به گدای کوی و برزن تبدیل کند، چنانکه در داستان شیخ محمد سررزی می‌بینیم. هدف این اعمال به‌ظاهر خشن، نابودی «خودخواهی» و «خودبینی» است؛ همان‌طور که بایزید بسطامی برای شیرین کردن کلام، ترک نفس را پیشه می‌کند و خواجه حسن برای رهایی از خودبینی، ملامت خلقان را به جان می‌خرد. اینها همه نمونه‌های همان «خیره‌کشی» است که عشق در حق انسان روا می‌دارد تا او را از غیر خود تهی کند و از خود خویش پر سازد.

مولانا صراحتاً می‌گوید: «عشق از اول چرا خونی بود / تا گریزد هر که بیرونی بود». عشق از آغاز، چهرهٔ خونریز خود را نشان می‌دهد تا هر که اهلش نیست، از همان ابتدا راه فرار پیش گیرد. او می‌خواهد بگوید که این راه، راه ناز و نوازش نیست. این جاده، پر از خون است و پر از خطر. اما نکتهٔ اوج اینجاست که با همهٔ این خشونتی که بر می‌کشد، عاشق با جان و دل به استقبال آن می‌رود: «لیک مرج جان فدای شیر او / کش کشد این عشق و این شمشیر او». اینجا حافظ به زیبایی مکمل این کلام مولاناست: «زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت / کان که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد». این نیست که عاشق از عشق بترسد، بلکه عاشق برای این مرگِ خویشتن، پای‌کوبان و شادان است.

نکات کلیدی

  • بی‌رحمی، نه عارضه‌ای بر عشق، بلکه سرشت ذاتی و بنیادین آن است.
  • عشق، حتی در حالات خوش و خشنودی، خصلت "خیره‌کشی" (نابودی بی‌محابا) دارد.
  • هدف از این "خیره‌کشی"، رهایی عاشق از خودبینی و خودخواهی است تا تهی و آماده پذیرش عشق شود.
  • عشق به هیچ مقام و مرتبهٔ دنیوی توجهی نمی‌کند و همه را در هم می‌شکند.
  • عاشق حقیقی، با وجود اطلاع از این خصلت خشن، جان خود را فدای شمشیر عشق می‌کند و از آن نمی‌گریزد.

Sources: d6-s89 · 00:35:18 d6-s89 · 00:47:11 d6-s89 · 00:48:35

به زبانِ تو — Забони шумо · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.