Хондан Дафтар 2 Бахш 85 ← пешина · оянда →

بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست

Ҳикояти ҳинду, ки бо ёри худ ҷанг мекард бар коре ва хабар надошт, ки ў ҳам бад-ин мубталост

  1. M2:3032 چار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند
  2. M2:3033 هر یکی بر نیتی تکبیر کرددر نماز آمد به مسکینی و درد
  3. M2:3034 مؤذن آمد از یکی لفظی بجستکای مؤذن بانگ کردی وقت هست
  4. M2:3035 گفت آن هندوی دیگر از نیازهی سخن گفتی و باطل شد نماز
  5. M2:3036 آن سیم گفت آن دوم را ای عموچه زنی طعنه برو خود را بگو
  6. M2:3037 آن چهارم گفت حمد الله که مندر نیفتادم به چَه چون آن سه تن
  7. M2:3038 پس نماز هر چهاران شد تباهعیب‌گویان بیشتر گم کرده راه
  8. M2:3039 ای خنک جانی که عیب خویش دیدهر که عیبی گفت آن بر خود خرید
  9. M2:3040 زانک نیم او ز عیبستان بدستوآن دگر نیمش ز غیبستان بدست
  10. M2:3041 چونک بر سر مر تو را ده ریش هستمرهمت بر خویش باید کار بست
  11. M2:3042 عیب کردن خویش را داروی اوستچون شکسته گشت جای ارحمواست
  12. M2:3043 گر همان عیبت نبود ایمن مباشبوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
  13. M2:3044 لا تخافوا از خدا نشنیده‌ایپس چه خود را ایمن و خوش دیده‌ای
  14. M2:3045 سالها ابلیس نیکونام زیستگشت رسوا بین که او را نام چیست
  15. M2:3046 در جهان معروف بد علیای اوگشت معروفی بعکس ای وای او
  16. M2:3047 تا نه‌ای ایمن تو معروفی مجورو بشوی از خوف پس بنمای رو
  17. M2:3048 تا نروید ریش تو ای خوب منبر دگر ساده‌زنخ طعنه مزن
  18. M2:3049 این نگر که مبتلا شد جان اودر چهی افتاد تا شد پند تو
  19. M2:3050 تو نیفتادی که باشی پند اوزهر او نوشید تو خور قند او