ดีวานี ชัมส์ ฆะซัล 2217 เบท 3 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →

ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۲۲۱۷

  1. دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دل در بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»

G2217:3

ภาษาของคุณ

ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:

คำอธิบายสำหรับเบทนี้

ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:

ฆะซัลฉบับเต็ม ↗

  1. 1 چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو·دردِ بی‌حد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
  2. 2 دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگر·هر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
  3. 3 دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دل·در بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»
  4. 4 دست خود را بگزیدم که فِغان از غم تو·گفت: «من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
  5. 5 تو چو سُرنای منی، بی‌لب من ناله مکن·تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو»
  6. 6 گفتم: «این جان مرا، گرد جهان چند کشی؟»·گفت: «هر جا که کشم زود بیا، هیچ مگو»
  7. 7 گفتم: «ار هیچ نگویم تو روا می‌داری؟·آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟»
  8. 8 همچو گل خنده زد و گفت: «درآ تا بینی·همه آتش سمن و برگ و گیا، هیچ مگو»
  9. 9 همه آتش گل گویا شد و با ما می‌گفت:·«جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو»

ganjoor: sh2217 · public domain