ดีวานี ชัมส์› ฆะซัล 2553› เบท 6 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۲۵۵۳
- دلا گرچه نزاری تو مقیم کوی یاری تو مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی
G2553:6
ภาษาของคุณ
ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:
ai-draft · gemini-2.5-pro
คำอธิบายสำหรับเบทนี้
ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:
ฆะซัลฉบับเต็ม ↗
- 1 کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی·کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمیجویی
- 2 دل افکاری که روی خود به خون دیده میشوید·چرا از وی نمیداری دو دست خود نمیشویی
- 3 مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت·چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی
- 4 چه با لذت جفاکاری که میبکشی بدین زاری·پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چه خوش خویی
- 5 ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان·دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی
- 6 دلا گرچه نزاری تو مقیم کوی یاری تو·مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی
- 7 به پیش شاه خوش میدو گهی بالا و گه در گو·از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی
- 8 دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر·مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی
- 9 غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم·چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی
- 10 خمش کن کز ملامت او بدان ماند که میگوید·زبان تو نمیدانم که من ترکم تو هندویی
ganjoor: sh2553 · public domain