ดีวานี ชัมส์ ฆะซัล 2672 เบท 8 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →

ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۲۶۷۲

  1. به خنده گوید او دستت گرفتم که می‌دانم که بس بی‌دست و پایی

G2672:8

ภาษาของคุณ

ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:

คำอธิบายสำหรับเบทนี้

ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:

ฆะซัลฉบับเต็ม ↗

  1. 1 دلا در روزه مهمان خدایی·طعام آسمانی را سرایی
  2. 2 در این مه چون در دوزخ ببندی·هزاران در ز جنت برگشایی
  3. 3 نخواهد ماند این یخ زود بفروش·بیاموز از خدا این کدخدایی
  4. 4 برون کن خرقه کان زین چار رقعه‌ست·ترابی آتشی آبی هوایی
  5. 5 برهنه کن تو جزو جان و بنما·ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
  6. 6 بیامد جان که عذر عشق خواهد·که عفوم کن که جان عذرهایی
  7. 7 در این مه عذر ما بپذیر ای عشق·خطا کردیم ای ترک خطایی
  8. 8 به خنده گوید او دستت گرفتم·که می‌دانم که بس بی‌دست و پایی
  9. 9 تو را پرهیز فرمودم طبیبم·که تو رنجور این خوف و رجایی
  10. 10 بکن پرهیز تا شربت بسازم·که تا دور ابد باخود نیایی
  11. 11 خمش کردم که شرحش عشق گوید·که گفت او است جان را جان فزایی

ganjoor: sh2672 · public domain