ดีวานี ชัมส์› ฆะซัล 2981› เบท 4 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۲۹۸۱
- چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
G2981:4
ภาษาของคุณ
ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:
ai-draft · gemini-2.5-pro
คำอธิบายสำหรับเบทนี้
ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:
ฆะซัลฉบับเต็ม ↗
- 1 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی·وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی
- 2 مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش·کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
- 3 هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر·زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
- 4 چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه·از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
- 5 ای عقل فتنهای همه از رفتن تو بود·وآنگه گناه بر تن بیعقل مینهی
- 6 آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ·و آن جا که رو نمایی مستی و والهی
- 7 هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست·نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
- 8 دریای آگهی که خردها همه از او است·آن است منتهای خردهای منتهی
- 9 ای جان آشنا که در آن بحر میروی·وی آنک همچو تیر از این چرخ میجهی
- 10 از خرگه تن تو جهانی منور است·تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
- 11 ای روح از شراب تو مست ابد شده·وی خاک در کف تو شد زر ده دهی
- 12 وصف تو بیمثال نیاید به فهم عام·وافزاید از مثال خیال مشبهی
- 13 از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد·آلایشی نیابد بحر منزهی
- 14 گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را·زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
- 15 دریا به پیش موسی کی ماند سد راه·و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
- 16 او خواجه همهست گرش نیست یک غلام·آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
- 17 تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز·تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
- 18 زان مزد کار مینرسد مر تو را که هیچ·پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
- 19 خامش که بیطعام حق و بیشراب غیب·این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی
ganjoor: sh2981 · public domain