ดีวานี ชัมส์› ฆะซัล 3030› เบท 7 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۳۰۳۰
- از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری
G3030:7
ภาษาของคุณ
ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:
ai-draft · gemini-2.5-pro
คำอธิบายสำหรับเบทนี้
ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:
ฆะซัลฉบับเต็ม ↗
- 1 سلمک الله نیست مثل تو یاری·نیست نکوتر ز بندگی تو کاری
- 2 ای دل گفتی که یار غار منست او·هیچ نگنجد چنین محیط به غاری
- 3 عاشق او خرد نیست زانک نخسبد·بر سر آن گنج غیب هر نره ماری
- 4 ذره به ذره کنار شوق گشادست·گرچه نگنجد نگار ما به کناری
- 5 آن شکرستان رسید تا نگذارد·سرکه فروشندهای و غوره فشاری
- 6 جوی فراتی روان شدست از این سو·کاین همه جانها ز آب اوست بخاری
- 7 از سر مستی پریر گفتم او را·کار مرا این زمان بده تو قراری
- 8 خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت·ماه غریب از چو من غریب شماری
- 9 گفت مخور غم که زرد و خشک نماند·باغ تو با این چنین لطیف بهاری
- 10 هفت فلک ز آتش منست چو دودی·هفت زمین در ره منست غباری
- 11 دام جهان را هزار قرن گذشتست·درخور صیدم نیامدست شکاری
- 12 هم به کنار آمد این زمانه و دورش·عاشق مستی ز ما نیافت کناری
- 13 این مه و خورشید چون دو گاو خراسند·روز چرایی و شب اسیر شیاری
- 14 جمع خرانی نگر که گاوپرستند·یاوه شدستند بیشکال و فساری
- 15 رو به خران گو که ریش گاو بریزاد·توبه کنید و روید سوی مطاری
- 16 تا که شود هر خری ندیم مسیحی·وحی پذیرندهای و روح سپاری
- 17 از شش و از پنج بگذرید و ببینید·شهره حریفان و مقبلانه قماری
- 18 چون به خلاصه رسید تا که بگویم·سوخت لبم را ز شوق دوست شراری
- 19 ماند سخن در دهان و رفت دل من·جانب یاران به سوی دور دیاری
ganjoor: sh3030 · public domain