ดีวานี ชัมส์ ฆะซัล 759 เบท 11 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →

ดีวานี ชัมส์ · غزل شمارهٔ ۷۵۹

  1. به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

G759:11

ภาษาของคุณ

ยังไม่มีความหมายในภาษาของคุณ — จะสร้างให้ทั้งฆะซัลในครั้งเดียว:

คำอธิบายสำหรับเบทนี้

ยังไม่มีคำอธิบาย — เป็นการอ่านตีความเบทนี้ในบริบทของฆะซัล:

ฆะซัลฉบับเต็ม ↗

  1. 1 دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد·رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
  2. 2 سر من مست جمالت دل من دام خیالت·گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
  3. 3 ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم·که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
  4. 4 غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند·همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
  5. 5 گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت·که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
  6. 6 سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر·که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
  7. 7 جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان·همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
  8. 8 دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا·اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
  9. 9 هله چون دوست بُدَستی همه جا جای نشستی·خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
  10. 10 اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم·که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
  11. 11 به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم·چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
  12. 12 خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون·که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
  13. 13 سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل·چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد

ganjoor: sh759 · public domain