อ่าน› Daftar 3› ภาค 141 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی
เรื่องราวความรักของศูฟีต่ออาหารที่ว่างเปล่า
- M3:3014 صوفیی بر میخ روزی سفره دیدچرخ میزد جامهها را میدرید
- M3:3015 بانگ میزد نک نوای بینواقحطها و دردها را نک دوا
- M3:3016 چونک دود و شور او بسیار شدهر که صوفی بود با او یار شد
- M3:3017 کخکخی و های و هویی میزدندتای چندی مست و بیخود میشدند
- M3:3018 بوالفضولی گفت صوفی را که چیستسفرهای آویخته وز نان تهیست
- M3:3019 گفت رو رو نقش بیمعنیستیتو بجو هستی که عاشق نیستی
- M3:3020 عشق نان بی نان غذای عاشق استبند هستی نیست هر کو صادقست
- M3:3021 عاشقان را کار نبود با وجودعاشقان را هست بی سرمایه سود
- M3:3022 بال نه و گرد عالم میپرنددست نه و گو ز میدان میبرند
- M3:3023 آن فقیری کو ز معنی بوی یافتدست ببریده همی زنبیل بافت
- M3:3024 عاشقان اندر عدم خیمه زدندچون عدم یکرنگ و نفس واحدند
- M3:3025 شیرخواره کی شناسد ذوق لوتمر پری را بوی باشد لوت و پوت
- M3:3026 آدمی کی بو برد از بوی اوچونک خوی اوست ضد خوی او
- M3:3027 یابد از بو آن پری بویکشتو نیابی آن ز صد من لوت خوش
- M3:3028 پیش قبطی خون بود آن آب نیلآب باشد پیش سبطی جمیل
- M3:3029 جاده باشد بحر ز اسرائیلیانغرقه گه باشد ز فرعون عوان