อ่าน Daftar 3 ภาค 79 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →

بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان

การขออภัยของชีคที่ไม่ร้องไห้เพื่อลูกชายของเขา

  1. M3:1799 شیخ گفت او را مپندار ای رفیقکه ندارم رحم و مهر و دل شفیق
  2. M3:1800 بر همه کفار ما را رحمتستگرچه جان جمله کافر نعمتست
  3. M3:1801 بر سگانم رحمت و بخشایش استکه چرا از سنگهاشان مالش است
  4. M3:1802 آن سگی که می‌گزد گویم دعاکه ازین خو وا رهانش ای خدا
  5. M3:1803 این سگان را هم در آن اندیشه دارکه نباشند از خلایق سنگسار
  6. M3:1804 زان بیاورد اولیا را بر زمینتا کندشان رحمة للعالمین
  7. M3:1805 خلق را خواند سوی درگاه خاصحق را خواند که وافر کن خلاص
  8. M3:1806 جهد بنماید ازین سو بهر پندچون نشد گوید خدایا در مبند
  9. M3:1807 رحمت جزوی بود مر عام رارحمت کلی بود همام را
  10. M3:1808 رحمت جزوش قرین گشته به‌کُلرحمت دریا بود هادی سُبُل
  11. M3:1809 رحمت جزوی به‌کُل پیوسته شورحمت کل را تو هادی بین و رو
  12. M3:1810 تا که جزوست او نداند راه بحرهر غدیری را کند ز اشباه بحر
  13. M3:1811 چون نداند راه یم کی ره بردسوی دریا خلق را چون آورد
  14. M3:1812 متصل گردد به بحر آنگاه اوره برد تا بحر همچون سیل و جو
  15. M3:1813 ور کند دعوت به تقلیدی بودنه از عیان و وحی تاییدی بود
  16. M3:1814 گفت پس چون رحم داری بر همههمچو چوپانی به گرد این رمه
  17. M3:1815 چون نداری نوحه بر فرزند خویشچونک فَصادِ اجلشان زد به‌نیش
  18. M3:1816 چون گواه رحمْ اشکِ دیده‌هاستدیدهٔ تو بی نم و گریه چراست
  19. M3:1817 رو به زن کرد و بگفتش ای عجوزخود نباشد فصل دی همچون تموز
  20. M3:1818 جمله گر مُردند ایشان، گر حی‌اندغایب و پنهان ز چشم دل کی‌اند
  21. M3:1819 من چو بینمشان معین پیش خویشاز چه رو، رو را کنم همچون تو ریش
  22. M3:1820 گرچه بیرون‌اند از دور زمانبا من‌اند و گِرد من بازی‌کنان
  23. M3:1821 گریه از هجران بود یا از فراقبا عزیزانم وصالست و عِناق
  24. M3:1822 خَلق اندر خواب می‌بینندشانمن به بیداری همی‌بینم عیان
  25. M3:1823 زین جهان خود را دمی پنهان کنمبرگ حس را از درخت افشان کنم
  26. M3:1824 حس اسیر عقل باشد ای فلانعقل اسیر روح باشد هم بدان
  27. M3:1825 دست بستهٔ عقل را جان باز کردکارهای بسته را هم ساز کرد
  28. M3:1826 حسها و اندیشه بر آب صفاهمچو خَس بگرفته روی آب را
  29. M3:1827 دست عقل، آن خَس به یکسو می‌بَرَدآب پیدا می‌شود پیش خِرَد
  30. M3:1828 خس بس انبُه بود بر جو چون حبابخس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
  31. M3:1829 چونک دست عقل نگشاید خداخس فزاید از هوا بر آب ما
  32. M3:1830 آب را هر دم کند پوشیده اوآن هوا خندان و گریان عقل تو
  33. M3:1831 چونک تقوی بست دو دست هواحق گشاید هر دو دست عقل را
  34. M3:1832 پس حواس چیره محکوم تو شدچون خرد سالار و مخدوم تو شد
  35. M3:1833 حس را بی‌خواب، خواب اندر کندتا که غیبیها ز جان سر بر زند
  36. M3:1834 هم به بیداری ببینی خوابهاهم ز گردون برگشاید بابها