อ่าน› Daftar 4› ภาค 131 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است
ชาวค็อปติกขอร้องชาวอิสราเอลให้ตักน้ำจากแม่น้ำไนล์ด้วยเจตนาของตนเองและวางไว้ที่ริมฝีปากของข้า เพื่อที่ข้าจะได้ดื่ม ด้วยความจริงแห่งมิตรภาพและภราดรภาพ เพราะน้ำที่ชาวอิสราเอลตักเพื่อตนเองจากแม่น้ำไนล์เป็นน้ำบริสุทธิ์ ส่วนน้ำที่ชาวค็อปติกตักเป็นเลือดบริสุทธิ์
- M4:3427 من شنیدم که در آمد قبطییاز عطش اندر وثاق سبطیی
- M4:3428 گفت هستم یار و خویشاوند توگشتهام امروز حاجتمند تو
- M4:3429 زانک موسی جادوی کرد و فسونتا که آب نیل ما را کرد خون
- M4:3430 سبطیان زو آب صافی میخورندپیش قبطی خون شد آب از چشمبند
- M4:3431 قبط اینک میمرند از تشنگیاز پی ادبار خود یا بدرگی
- M4:3432 بهر خود یک طاس را پر آب کنتا خورد از آبت این یار کهن
- M4:3433 چون برای خود کنی آن طاس پرخون نباشد آب باشد پاک و حر
- M4:3434 من طفیل تو بنوشم آب همکه طفیلی در تبع بِجهَد ز غم
- M4:3435 گفت ای جان و جهان خدمت کنمپاس دارم ای دو چشم روشنم
- M4:3436 بر مراد تو روم شادی کنمبندهٔ تو باشم آزادی کنم
- M4:3437 طاس را از نیل او پر آب کردبر دهان بنهاد و نیمی را بخورد
- M4:3438 طاس را کژ کرد سوی آبخواهکه بخور تو هم شد آن خون سیاه
- M4:3439 باز ازین سو کرد کژ خون آب شدقبطی اندر خشم و اندر تاب شد
- M4:3440 ساعتی بنشست تا خشمش برفتبعد از آن گفتش کای صمصام زفت
- M4:3441 ای برادر این گره را چاره چیستگفت این را او خورد کو متقیست
- M4:3442 متقی آنست کو بیزار شداز ره فرعون و موسیوار شد
- M4:3443 قوم موسی شو بخور این آب راصلح کن با مه ببین مهتاب را
- M4:3444 صدهزاران ظلمتست از خشم توبر عبادالله اندر چشم تو
- M4:3445 خشم بنشان چشم بگشا شاد شوعبرت از یاران بگیر استاد شو
- M4:3446 کی طفیل من شوی در اغترافچون ترا کفریست همچون کوه قاف
- M4:3447 کوه در سوراخ سوزن کی رودجز مگر که آن رشتهٔ یکتا شود
- M4:3448 کوه را که کن به استغفار و خوشجام مغفوران بگیر و خوش بکش
- M4:3449 تو بدین تزویر چون نوشی از آنچون حرامش کرد حق بر کافران
- M4:3450 خالق تزویر تزویر تراکی خرد ای مفتری مفترا
- M4:3451 آل موسی شو که حیلت سود نیستحیلهات باد تهی پیمودنیست
- M4:3452 زهره دارد آب کز امر صمدگردد او با کافران آبی کند
- M4:3453 یا تو پنداری که تو نان میخوریزهر مار و کاهش جان میخوری
- M4:3454 نان کجا اصلاح آن جانی کندکو دل از فرمان جانان بر کند
- M4:3455 یا تو پنداری که حرف مثنویچون بخوانی رایگانش بشنوی
- M4:3456 یا کلام حکمت و سر نهاناندر آید زغبه در گوش و دهان
- M4:3457 اندر آید لیک چون افسانههاپوست بنماید نه مغز دانهها
- M4:3458 در سر و رو در کشیده چادریرو نهان کرده ز چشمت دلبری
- M4:3459 شاهنامه یا کلیله پیش توهمچنان باشد که قرآن از عتو
- M4:3460 فرق آنگه باشد از حق و مجازکه کند کحل عنایت چشم باز
- M4:3461 ورنه پشک و مشک پیش اخشمیهر دو یکسانست چون نبود شمی
- M4:3462 خویشتن مشغول کردن از ملالباشدش قصد از کلام ذوالجلال
- M4:3463 کاتش وسواس را و غصه رازان سخن بنشاند و سازد دوا
- M4:3464 بهر این مقدار آتش شاندنآب پاک و بول یکسان شد به فن
- M4:3465 آتش وسواس را این بول و آبهر دو بنشانند همچون وقت خواب
- M4:3466 لیک گر واقف شوی زین آب پاککه کلام ایزدست و روحناک
- M4:3467 نیست گردد وسوسه کلی ز جاندل بیابد ره به سوی گلستان
- M4:3468 زانک در باغی و در جویی پردهر که از سر صحف بویی برد
- M4:3469 یا تو پنداری که روی اولیاآنچنان که هست میبینیم ما
- M4:3470 در تعجب مانده پیغامبر از آنچون نمیبینند رویم مؤمنان
- M4:3471 چون نمیبینند نور روم خلقکه سبق بردست بر خورشید شرق
- M4:3472 ور همیبینند این حیرت چراستتا که وحی آمد که آن رو در خفاست
- M4:3473 سوی تو ماهست و سوی خلق ابرتا نبیند رایگان روی تو گبر
- M4:3474 سوی تو دانهست و سوی خلق دامتا ننوشد زین شراب خاص عام
- M4:3475 گفت یزدان که تراهم ینظروننقش حمامند هم لا یبصرون
- M4:3476 مینماید صورت ای صورتپرستکه آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
- M4:3477 پیش چشم نقش میآری ادبکو چرا پاسم نمیدارد عجب
- M4:3478 از چه پس بیپاسخست این نقش نیککه نمیگوید سلامم را علیک
- M4:3479 مینجنباند سر و سبلت ز جودپاس آنک کردمش من صد سجود
- M4:3480 حق اگر چه سر نجنباند برونپاس آن ذوقی دهد در اندرون
- M4:3481 که دو صد جنبیدن سر ارزد آنسر چنین جنباند آخر عقل و جان
- M4:3482 عقل را خدمت کنی در اجتهادپاس عقل آنست که افزاید رشاد
- M4:3483 حق نجنباند به ظاهر سر ترالیک سازد بر سران سرور ترا
- M4:3484 مر ترا چیزی دهد یزدان نهانکه سجود تو کنند اهل جهان
- M4:3485 آنچنان که داد سنگی را هنرتا عزیز خلق شد یعنی که زر
- M4:3486 قطرهٔ آبی بیابد لطف حقگوهری گردد برد از زر سبق
- M4:3487 جسم خاکست و چو حق تابیش داددر جهانگیری چو مه شد اوستاد
- M4:3488 هین طلسمست این و نقش مرده استاحمقان را چشمش از ره برده است
- M4:3489 مینماید او که چشمی میزندابلهان سازیدهاند او را سند