Oku Defter 4 Aklın nefisle mücadelesi Mecnun'un devesiyle çekişmesi gibidir. Mecnun'un gönlü Leyla'ya meyilli, devenin gönlü yavrusuna dönüktür. Nitekim Mecnun dedi ki: "Devem geri gidiyor, ben ise ileriye, ikimiz de farklıyız.""Hava nakati halfi ve kudami el-hevan ve inni ve iyyaha lemuhtelifan." Beyit 1553

M4:1553 — زین کند نفرین حکیم خوش‌دهن / بر سواری کو فرو ناید ز تن

زین کند نفرین حکیم خوش‌دهنبر سواری کو فرو ناید ز تن
✦ Bu beyti Türkçe dilinde oluştur

M4:1553

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — kaydedilmiş Mesnevi derslerinden

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی

شرح

جلسهٔ 10 — [00:44:08] داستان مجنون و شترش: دو عاشق با دو معشوق

پاشو بست و گفت مثل توپ، مثل گو همین‌طور میرم تا خودم رو به اونجا برسونم. غرض من این است. بعد مولانا در همین جا میگه که:

حکیم خوش‌سخن نفرین می‌کند بر اون سواری که از این مرکبش پیاده نمیشه و تا آخر می‌خواد سوار این مرکبی باشد که همراه نالایقی‌ست. او به سوی دیگه نظر داره. اون خوراکش و تفریحش و لذتش در جای دیگری‌ست.


جلسهٔ 10 — [00:44:08] داستان مجنون و شترش: دو عاشق با دو معشوق

این یکی چنگال‌هاشو در خاک فرو برده، از او حیات می‌گیره، از او مدد می‌گیره، از او لذت می‌گیره، غذا می‌گیره. ولی جان از بالا می‌گیره. لذا این دو تا همره نالایقن، عاشق دو معشوق متعارض و متضادن و نمی‌توانند همراهی کنند. یک جا، یک روز، عاقبت این سوار باید تصمیم بگیره که از این مرکب پیاده شه. پیاده هم نشه، پیاده‌اش می‌کنند عاقبت. اما اگر خودش زودتر پیاده شد، خوشبخت خواهد بود و سعادتمند.


جلسهٔ 29 — [01:30:00] پرسش و پاسخ درباره صلح درونی

خب گفت نمی‌شه. ما این رفاقت رو باید خاتمه بدیم. تا من سوار شترم و تا شتر عاشق کره خودشه، آش همین است و کاسه همین. این همون تضادهاست دیگه. این همون تضادهاست. یعنی در واقع می‌خواد بگه هر کسی که مثل مجنون باشه اما سوار یه شتری بشه که شترش میل دیگری داشته باشه، به مقصد نمی‌رسه. بعد می‌گوید:

می‌گه حکیم نفرین می‌کنه بر کسی که از چنین مرکبی پیاده نمی‌شه. هم می‌خواد سوار مرکب باشه، هم می‌خواد به مقصد برسه. آقای مرکبی که خودش یه مقصد دیگه داره. نمی‌شه. باید اینا رو راهشون رو از هم جدا بکنه. این همون تضاد درونی‌ست، به صلح نرسیدن است.


جلسهٔ 31 — [58:03:22] داستان مجنون و شترش

حکیم خوش‌سخن که گویا سنایی‌ست، می‌گه نفرین می‌کنه بر کسی، بر سواره‌ای که سوار چنین مرکبی‌ست. مرکبی که رو به مقصد مخالف دارد. باید یه وقتی از این بپری پایین. این قطار، این مرکب، این اتوبوس اگه شما رو نمی‌بره به مقصدی که می‌خوای بری، باید پیاده شی. راه دیگه‌ای وجود نداره. تا ۴۰ سالگی ممکنه حالیت نشه. دیگه بعد از ۴۰ سالگی عذری نداریم. شیطان میاد و پیشانی رو یه بوسه‌ای می‌زنه و می‌گه که «لا یفلح ابدا». می‌گه دیگه «بابی وجه». قربان این کسی که دیگه روی فلاح نمی‌بینه. تا هر وقت. این هم از نمونه‌های استفاده‌ای‌ست که مولوی از لیلی و مجنون کرده.

به زبانِ تو — Kendi dilin · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.